صفحه در مكتب عرشيان

گفت‎وگو با سيده معصومه سجاديان فرزند شهيد و خواهر شهيدان سجاديان؛
پدري كه الگوي ۴ فرزند شهيدش بود

پدران شهدا و خانواده‎هايشان دين خود را با عالي‎ترين درجه به انقلاب و اسلام ادا كرده‎اند؛ پدراني كه درس ايثار و شهامت در مكتب اسلام را به فرزندانشان آموختند و سال‎ها بعد فرزندانشان با شهادت رتبه ممتازي اين مكتب را از آن خود كردند. انتخاب پدر شهيد و روايت از زندگي‎اش برايمان كه با پدران شهيد بسياري همكلام شده‎ايم، كار آساني نبود، اما تلاش كرديم به سراغ پدري برويم كه تمام تلاشش را در تربيت ديني و انقلابي فرزندانش صرف كرد و با تشويق آن‎ها به جبهه رفتن الگوي خوبي براي ديگر پدران شد. شهيد سيدحمزه سجاديان كه بعد از شهادت چهارمين فرزندش با اصرار راهي جبهه شد تا اجازه ندهد اسلحه فرزندانش بر زمين بماند. در اين مسير همسرش(مادر شهيدان) نيز او را همراهي مي‎كرد. اين مطلب حاصل همكلامي ما با سيده معصومه سجاديان فرزند شهيد سيدحمزه سجاديان و خواهر شهيدان سيد داود، سيد كريم، سيد كاظم و سيد ابوالقاسم سجاديان است.

پدرم سيد حمزه سجاديان سال ۱۳۰۰ در روستاي جورد از توابع دماوند در خانواده‎اي متدين به دنيا آمد. ايشان فردي مؤمن و باخدا بود. هنگام نماز بر بالاي پشت بام منزلمان مي‎رفت و اذان مي‎گفت. براي همين به سيد حمزه اذان‎گو معروف بود.

سر تربيتي سيد حمزه

بابا هميشه به بچه‎هايش سفارش مي‎كرد نگذاريد در روزگار نوجواني و جواني قلب رئوف و پاكتان با مال حرام و سخن زشت آلوده شود. به مسائل عبادي بچه‎ها از همه مهم‎تر نماز اول وقت توجه داشت و سفارش و تشويق مي‎كرد. سيد حمزه از آن دست پدرها بود كه هميشه بچه‎هايش را به تقوا و قرآن خواندن سفارش مي‎كرد و بچه‎هايش را دور خودش جمع مي‎كرد و قرآن به آن‎ها ياد مي‎داد. يكي ديگر از خصوصيات بارز بابا اين بود كه در نماز جمعه و راهپيمايي حضور داشت. هميشه خودش را مقيد مي‎دانست كه در تمام راهپيمايي‎ها حضور داشته باشد. پسرها وقتي پا به سن بلوغ مي‎گذاشتند به‎خاطر اين‎كه روستا محصور بين كوه‎ها بود جهت تأمين مايحتاج زندگي به تهران مهاجرت مي‎كردند. بابا در برخورد با پدر و مادر شهيدان ديگر به آن‎ها روحيه مي‎داد و مي‎گفت: افتخار كنيد كه شهادت نصيب فرزندتان شده است. اگر ما ناراحتي مي‎كرديم به ما دلداري مي‎داد و سرمشق ما مي‎شد. واقعاً اُسوه صبر بود. وقتي خبر شهادت هر يك از فرزندانش را مي‎شنيد سجده شكر مي‎كرد. اگر جايي مي‎رفت دوست نداشت كسي بداند بچه‎هايش شهيد شده‎اند. دوست نداشت كسي به اين خاطر به او احترام بگزارد. پدرم خودش مشوق جبهه رفتن بچه‎ها بود. وقتي مسؤول يا كسي براي بازديد از خانواده به منزل پدري‎مان مي‎آمد به ما مي‎گفت: هيچ توقع و درخواستي از آن‎ها نداشته باشيد.

عزيمت به جمهه بعد از تقديم چهار شهيد

اگر كسي به سيدحمزه مي‎گفت: شما چهار شهيد داده‎ايد و دين خودتان را به اسلام و انقلاب ادا كرده‎ايد، خيلي ناراحت مي‎شد و مي‎گفت: «آن‎ها رفته‎اند براي خودشان رفته‎اند و من هم بايد به وظيفه خودم عمل كنم.» شهيد سيدحمزه سه بار از طريق بسيج سپاه دماوند به جبهه اعزام شد. بار اول ۱۵ دي ماه ۶۱ بود كه بيش از سه ماه در منطقه كردستان با ضد انقلاب جنگيد. بار دوم ۲۵ بهمن ماه ۶۲ به جنوب اعزام شد. بار سوم ۱۰ دي ماه ۶۵ به شلمچه رفت و در عمليات كربلاي ۵ شركت و همانجا هم به فرزندان شهيدش پيوست. فرمانده ايشان دوست نداشت كه پدرم در خط مقدم باشد به‎خاطر اين‎كه ايشان چهار فرزندش شهيد شده بود. مي‎خواست در پشت جبهه در تداركات كار كند، اما پدرم اصرار كرده بود كه در خط مقدم باشد. با وجود اين‎كه بيش از ۶۵ سال از عمرش مي‎گذشت در جبهه در همه كار پيش قدم بود.

ما هرچه داريم از امام داريم

تمام دلخوشي ما اين بود كه بچه‎ها و پدرشان براي حفظ اسلام عزيز و انقلاب و اطاعت از امام عزيزمان شهيد شدند. امام فرمودند: «از دامن زن مرد به معراج مي‎رسد.»

نقش مادرم در تربيت و هدايت بچه‎ها به صراط منير بي‎تأثير نبود. كلام امام حق است، اما به معراج رسيدن اين شهدا به رهبري و امامت امام عزيز بود. پدرمان در وصيتنامه‎اش مي‎گويد ما هر چه داريم از امام و رهبر عزيزمان داريم، ما را از شب تار به روشنايي روز كشيد. ما را از جهنم به بهشت كشيد. ما را از خواب غفلت بيدار كرد، ما مرده بوديم زنده‎مان كرد. برادرم سيد داود، متولد سوم فروردين ماه ۱۳۴۰ بود. پدر از همان ابتدا او را براي آموزش قرآن كريم به مكتب قرآن فرستاد. داود از آن دست بچه‎هايي بود كه از سن كودكي شروع به خواندن نماز و روزه كرد. ۱۰ ارديبهشت ۶۱ در عمليات الي بيت‎المقدس در منطقه نورد اهواز به آرزويش رسيد و شهيد شد. مزار شهيد در قطعه ۲۶ رديف ۱۹ شماره ۲۳ بهشت زهراي تهران است.

سيد كاظم متولد ۷ فروردين ماه ۱۳۴۳ بود. وقتي برايمان نامه مي‎فرستاد به مادرمان مي‎نوشت: «مادر شهيد». در نهايت هم در روند آزادسازي خرمشهر، عمليات الي بيت المقدس همراه با برادرش سيد داود با اصابت تركش از پشت سرش در ۱۰ ارديبهشت ماه ۶۱ به شهادت رسيد. پيكرش در بهشت زهراي تهران در قطعه ۲۶ مدفون است. برادر ديگرم كريم متولد دوم فروردين ۱۳۴۵ بود. كريم در بسيج دماوند فعاليت داشت. بچه‎هاي بسيج وقتي كه سيد كريم مي‎خواست به جبهه برود، از او مي‎خواستند و اصرار مي‎كردند كه بماند و نرود، چون به او نياز داشتند. بعد از شهادت سيد كاظم و سيد داود خبر شهادت سيدكريم را هم دي ماه سال ۶۱ برايمان آوردند. خبر شهادت را آوردند، اما پيكر برادرم را نياوردند. سال‎ها بعد آنچه از پيكر شهيد مانده بود، به دستمان رسيد؛ تكه‎اي استخوان و. برادرم در روند اجراي عمليات والفجر مقدماتي در فكه در هفتم دي ماه ۱۳۶۱ مفقودالاثر شد و در نهايت در سال ۱۳۷۲ آن‎چه از پيكرش باقي مانده بود به دست ما رسيد. آخرين فرزند شهيد خانواده‎مان هم سيد ابوالقاسم متولد ۱۳۲۹ بود. او بسيار اهل خواندن قرآن بود. برادرم در عمليات‎هاي مختلفي نظير والفجر يك حضور داشت و فكه، جزيره مجنون و ابوقريب شاهد حماسه‎سرايي‎هايش بود. سيد ابوالقاسم به خواندن زيارت عاشورا علاقه‎خاصي داشت. ابوالقاسم نيروي دلاور گردان بلال حبشي و در لشكر محمد رسول‎الله(ص) بود. در نهايت هم در ۲۱ فروردين ماه ۱۳۶۲ طي عمليات والفجر يك در ابوقريب به شهادت رسيد و پيكرش سال ۱۳۷۳ به خانه برگشت. پدرمان هم كه سال ۱۳۶۵ شهيد شد./جوان آنلاين

تقريظ رهبر انقلاب بر كتاب «در كمين گل سرخ» منتشر شد

در مراسم هشتمين پاسداشت ادبيات جهاد و مقاومت كه در گلزار شهداي بهشت زهراي تهران برگزار شد، تقريظ حضرت آيت‎الله خامنه‎اي بر كتاب «در كمين گل سرخ» منتشر شد.

متن تقريظ رهبر انقلاب اسلامي بر اين كتاب -كه روايتي از زندگي شهيد سپهبد علي صياد شيرازي و به قلم آقاي محسن مؤمني است- به شرح زير است:

«اين نمونه جالب و بي‎سابقه‎اي است از گزارش جنگ در ضمن داستان شيرين زندگي يكي از شخصيت‎هاي آن. آن را يكسره مطالعه كردم(تا ۸۴/۶/۷) زيبا و هنرمندانه نوشته شده است. با بسياري از حوادث آن كاملاً آشنايم. البته بسياري ديگر از حوادث آن دوران و نيز مطالب بسياري از آن چه مربوط به اين شهيد عزيز است ناگفته مانده است. و اين طبيعي است.

البته برجستگي‎هاي شخصيت شهيد صياد شيرازي را در نوشته و كتاب به درستي نمي‎توان نشان داد او حقاً نمونه‎اي از يك ارتشي مؤمن و شجاع و فداكار بود. رحمت خدا بر او.»

 در مكتب عرشيان

مادر شهيدان مصطفي و مرتضي نعمتي جم از شهداي عمليات فتح‎المبين؛
پسرانم سوختند، اما سربند «يا زهرا»يشان سالم ماند

شب عيد بود؛ خيلي‎ها دوست داشتند كنار هم باشند و گل بگويند و گل بشنوند، اما جنگ بود و پدر و مادرها بايد بچه‎هايشان را راهي جبهه مي‎كردند. آنقدر مسأله جنگ و دفاع از دين و مملكت مهم بود كه دورهمي در اولويت قرار نداشت. در شهرمان، مادري را سراغ داريم كه شب عيد نوروز دو فرزندش را راهي جبهه كرد، حتي تا آخرين روزهاي تعطيلات نوروز منتظر آمدنشان بود تا اين‎كه خبر شهادت آقا مرتضي و آقا مصطفي را برايش آوردند. «فاطمه سپنج‎خوي» مادر شهيدان «مرتضي و مصطفي نعمتي‎جم» است كه دو فرزندش را راهي عمليات فتح‎المبين كرد و هر دو عزيزش در چهارم فروردين ماه ۱۳۶۱ به شهادت رسيدند. در ادامه گزيده‎اي از گفت‎وگوي روزنامه جوان با اين مادر شهيد را مي‎خوانيد.
مصطفي خيلي بچه باهوشي بود. اول در مدرسه «صوراسرافيل» محله منيريه درس مي‎خواند و بعد هم به مدرسه خوارزمي رفت. پسرم در دانشگاه رازي كرمانشاه مدرك ليسانس فيزيك كاربردي گرفت و بعد از پيروزي انقلاب اسلامي هم وارد جهاد شد. البته در دوره دانشجويي در داروخانه و شركت سيمان هم كار مي‎كرد. مرتضي هم رابطه بسيار صميمي‎اي با برادرش مصطفي داشت؛ او هم خوب درس مي‎خواند و در رشته مكانيك دانشگاه تهران فارغ‎التحصيل شد.
با اين‎كه در دوران پهلوي فضاهاي آلوده زياد بود، ما خانواده مذهبي بوديم و مراعات خيلي چيزها را مي‎كرديم. من حتي پول توجيبي كه به بچه‎ها مي‎دادم حواسم بود براي چه خرج مي‎كنند. گفته بودم هرچه خواستيد بخريد، اما سمت سيگار نرويد. حتي روي ارتباط بچه‎ها با دوستان و بچه‎هاي همسايه هم نظارت داشتم و بيش‎تر سعي مي‎كردم دوستان بچه‎هايم را به خانه‎مان دعوت كنم تا از نشست و برخاستشان مطمئن باشم. به هر حال در آن دوران زمينه فساد بود و بايد حواسم را بيش‎تر جمع مي‎كردم. الحمدلله پدر بچه‎ها روزي حلال به خانه مي‎آورد و فرد مقيدي بود.
مصطفي و مرتضي نيمه اسفند سال ۱۳۶۰ به‎عنوان نيروي تبليغات جهاد به منطقه اعزام شدند. يادم هست قبل از اعزام به آن‎ها گفتم با هم ناهار بخوريم. آن آخرين غذايي بود كه با هم خورديم. روز چهارم فروردين در منطقه نيرو كم بود و بچه‎ها وارد عمليات شده بودند. همرزمانشان تعريف مي‎كردند كه مصطفي و مرتضي تعداد زيادي اسير و غنيمت مي‎گيرند و در حالي كه از خط دور مي‎شدند، عراقي‎ها جلوي آن‎ها را مي‎گيرند. مرتضي رانندگي مي‎كرد. ماشين بليزر را نگه مي‎دارد و مصطفي از ماشين پياده مي‎شود و به سمت عراقي‎ها تيراندازي مي‎كند، اما بر اثر اصابت گلوله به قلبش به شهادت مي‎رسد.. بعد ماشين‎شان مورد هدف آرپي‎جي قرار مي‎گيرد و هر دو پسرم بر اثر انفجار مي‎سوزند. جالب است كه بچه‎هايم كاملاً سوخته بودند، اما پيشاني و سربند يازهرايشان سالم مانده بود.
ما تا ۱۲ فروردين منتظر آمدن بچه‎ها بوديم تا اين‎كه از جهاد تماس گرفتند و به منزلمان آمدند. به آن‎ها گفتيم از مصطفي و مرتضي خبر نداريم قرار بود بيايند. گفتند ان‎شاءا... مي‎آيند. بعد از ما پرسيدند: «اگر پسرانتان شهيد شوند چه مي‎كنيد؟» ما هم گفتيم: «شكر خدا مي‎كنيم.» بعد گفتند: «پسرانتان شهيد شدند.» من پرسيدم: «كدامشان.» گفتند: «هم آقا مصطفي و هم آقا مرتضي.»
قبل از رفتن مصطفي به من گفت: «مامان! امام حسين در گودال قتلگاه چه گفتند؟» گفتم: «داري من رو امتحان مي‎كني؟» گفت: «نه. شما بگوييد چه گفتند.» گفتم: «فرمودند: هل من ناصر ينصرني.» بعد مصطفي گفت: «منظور ايشان به آيندگان بود كه به كمك‎شان بروند. الان كه به جبهه مي‎رويم همان ياري كردن امام حسين(ع) است.» مرتضي هم قبل از رفتن خودكاري در جيبش داشت كه متعلق به جهاد بود. به من گفت: «مامان! فراموش كردم اين خودكار را تحويل دهم. حالا كه قرار است برويم فرصت نمي‎كنم بروم. زحمت تحويل اين خودكار به جهاد با شما.» من هم خودكار را بردم و تحويل جهاد دادم.
پسرم حتي عكس پرسنلي نداشت. هر وقت به او مي‎گفتم يك عكس خوب در عكاسي بينداز! مي‎خنديد و مي‎گفت: «مي‎خواي بعد از شهادتم عكسم را بزرگ كني و پيش مردم گريه كني و بگويي اين پسر من است؟ اگر مادر شهيد شدي از اين كارها نكني.» من هم ديگر در اين رابطه حرفي نمي‎زدم.