صفحه ادب و هنر

نقدي بر فيلم سينمايي «بي‎نامي» ساخته عليرضا صمدي
تبعات عوض شدن معيارهاي فيلمساز و مخاطب

 حسين ساعي منش

براي هر مخاطبي همواره اين سوال وجود دارد كه در مواجهه با اثر يك كارگردان فيلم‎اولي چگونه بايد واكنش‎هايش(اغلب، واكنش‎هاي منفي) را تعديل كند و معيارهاي سينمايي‎اش چطور با اثرات اجتناب‎ناپذير «بي‎تجربگي» منطبق شود. مخاطب چنين فيلم‎هايي مدام از خودش مي‎پرسد بايد چه انتظاري از كار اول يك كارگردان داشته باشد و پيوسته به خودش يادآوري مي‎كند كه ارزيابي كار اول يك كارگردان 30 ساله، با كار بيستم يك كارگردان پيشكسوت متفاوت است و نمي‎شود هر دو را به يك چشم نگاه كرد و براي هر دو به يك ميزان مته به خشخاش گذاشت. اين مساله البته جاي سوال ندارد؛ واضح است كه سطح انتظارات از اسمي كه هنوز شناخته نشده و «مخاطبان»ش هنوز تبديل به «سينه‎چاكان»ش نشده‎اند، خيلي پايين‎تر است و مخاطبان معمولا با در نظر گرفتن فرض «البته كار اولشه» در قبال چنين فيلمي سهل‎گيرتر مي‎شوند و سعي مي‎كنند توليد نمونه‎هايي مثل «ابد و يك روز» و «ايستاده در غبار» را هم ناديده بگيرند يا به شرايط خاص توليدشان ربط بدهند اما اين چيزي كه گفته شد مختص مخاطب است؛ يعني فقط مخاطب است كه مجاز است پاي اين سهل‎گيري را وسط بكشد. به اندازه همان مورد قبلي، واضح است كه چنين رويكردي براي فيلمساز ويرانگر است. اتفاقا پيش‎فرض فيلمساز درباره اثر اولش بايد دقيقا در نقطه مقابل مخاطبش باشد. يعني بايد فيلم اول خودش را به‎عنوان سكوي پرتابي ببيند كه قرار است عامل «اثبات» او شود و ادامه راهش را هموار كند. پس قاعدتا بايد سختگيري ويژه‎اي نسبت به آن داشته باشد. مشكل اما در اين است كه انگار دارد همان ذهنيت قبلي به فيلمسازها هم سرايت مي‎كند. نمونه جديدش همين فيلم «بي‎نامي» است كه انگار كاملا با يك نگاه حداقلي ساخته شده. انگار فرض كرده‎اند همين كه شخصيت‎ها در يك كافه جمع شوند و با هم حرف بزنند و مشخص باشد كه چه كسي در كدام كنج كافه نشسته و دقيقا دارد با كي حرف مي‎زند، يعني فضاي صحنه شكل گرفته و ميزانسن و دكوپاژ درستي اجرا شده و فعلا همين كافي است! و ديگر اهميتي ندارد كه اين حرف‎ها، اين آدم‎ها، اين صحنه‎هاي مكرر و اين ميزانسن و دكوپاژ «درست»، دقيقا دارند چه اطلاعات خاصي را به مخاطب مي‎دهند و قرار است چه تاثيري بر او بگذارند.

مساله اين است كه قبل از همه اين حرف‎ها آن‎چه اهميت دارد «جذابيت» است و اين دقيقا عنصر گمشده «بي‎نامي» است. معلوم نيست چرا مخاطب بايد اين صحنه‎هاي كم‎تحرك را پي بگيرد و مثلا بخواهد سرانجام كسي را دنبال كند كه از ابتداي فيلم تا انتها از اين‎كه «همه آدما دروغ مي‎گن» غمگين است و مهم‎ترين كنشش «آن‎لايك‎كردن» پست‎هايي است كه قبلا در اينستاگرام لايك كرده. در فيلم اول، مساله اين است كه اگر اين «جذابيت» وجود داشته باشد، مخاطب ايرادهاي ريز و درشت ديگر را احتمالا ناديده مي‎گيرد اما وقتي كه فيلمساز قيد اين جذابيت را بزند، ديگر دليلي وجود ندارد كه مخاطب هم بر همان سهل‎گيري قبلي بماند و هيچ بعيد نيست كه بازي‎هاي غيرقابل تحمل بازيگران نقش‎هاي فرعي و ديالوگ‎هاي بي‎ظرافت و ارجاع‎هاي ادبي و سينمايي نچسب فيلم هم برايش آزاردهنده شود. اتفاقا در پي همين جابه‎جايي پيش‎فرض‎هاست كه استعدادهاي جديد، عملا قبل از ورود جدي به عرصه حذف مي‎شوند و فيلم‎هاي اولي كه مخاطبان را به وجد مي‎آورند به تعدادي انگشت‎شمار و آثاري مثل «در دنياي تو ساعت چند است؟» كه خارج از حالت متعارف توليد شده‎اند، محدود مي‎شوند و اين نتيجه طبيعي سينمايي است كه در آن فيلمي مثل «بي‎نامي» مي‎تواند به‎عنوان اثر يك كارگردان تازه‎كار و به‎عنوان معرف او، جذب سرمايه كند، اين عوامل را راضي به همكاري كند، ساخته شود و در نهايت(هرچند بعد از مدتي طولاني) به اكران برسد، بدون اين‎كه ذره‎اي تلاش براي جذب مخاطب و اثبات و شناساندن صاحبش در آن ديده شود.

روايت يك مسيحي تازه مسلمان از كتاب «قصه دلبري»

روايت يك مسيحي تازه مسلمان از كتاب «قصه دلبري» در نوع خود جالب است، اين متن فرا روي مخاطبان قرار مي‎گيرد؛

مسيحي بودم، با هزار داستان و سختي و مشكلات مسلمون شدم...

وقتي وارد دنياي مسلمونا شدم خيلي غريبه بودم. يه دختر كه نه فكرش شبيه مسلموناي اطرافش بود نه ديدش نه حتي كاراش...

من اسلامو خوب شناخته بودم اما مسلمونا رو نه!

فكر مي‎كردم مسلمونا آدماي خشكي هستن كه اصلا با جنس مخالف صحبتي ندارن و عشق و عاشقيشون خيلي خشك و بي‎روح و كسل كنندست... مدتي گذشت تا اين‎كه برام خواستگار اومد. فرمانده بسيج دانشگاهمون!

فكر مي‎كردم آدم خشكي باشه، اولين بار كه ازم خواستگاري كرد شديدا تعجب كردم.

يكي از دوستام بهم يك كتاب معرفي كرد كه بخونم به اسم «قصه دلبري»؛ خوندمش، برام جالب بود، ديدم عوض شده بود و فهميده بودم مذهبي‎ها هم عشقشون شور خاص خودشو داره و حتي خيلي قشنگ‎ترم هست!!

اين كتاب منو تا حدودي با عشق خدايي آشنا كرد. «قصه دلبري» داستان عشق يه شهيد بود از زبون همسرش كه ديدمو به خشك بودن و كسل كننده بودن عشق مسلمونا عوض كرد و باعث شد بتونم براي انتخاب شريك زندگيم به‎عنوان يه مسلمون بهتر و با ديد بازتري تصميم بگيرم.

 ادب و هنر

حسن عباسي در نشست «آينده‎شناسي در سينما» در جشنواره عمار:
سينما و تلويزيون آلوده به بافت سينماي صرفا سرگرمي شده اند

حسن عباسي، مدير انديشكده يقين، در نشست «آينده‎شناسي در سينما» كه در حاشيه اكران‎هاي مركزي نهمين جشنواره عمار در سينما فلسطين برگزار شد، گفت: در سينماي رسمي مبتذل كشور كه هر روز يك جانوري را سوژه خود براي سرگرمي قرار مي‎دهد، جشنواره‎هاي موسوم به حقيقت، مقاومت يا عمار سراغ وجوه جدي هنر مي‎روند. امروز در شرايطي كه سينما و تلويزيون رسمي جمهوري اسلامي آلوده به ساخت و بافت سينماي صرفا سرگرمي يا سينماي ابزورد و مهمل است، اين قبيل جشنواره‎ها داراي جايگاه باارزشي است.
به گزارش عمارفيلم، عباسي در اين نشست اظهار داشت: در مقابل سينماي ابزورد، جريان هنري انقلاب اسلامي با جدي‎نگري نسبت به موضوع مهمي به نام هنر، موضوع را چه در حوزه حقيقت، چه در حوزه مقاومت و چه در حوزه بصيرت در جشنواره مردمي عمار، با شكل و شمايل متفاوتي مي‎پردازد و جواناني كه به سمت حقيقت و بصيرت مي‎روند، كمي از آن حوزه ابتذال سينماي رسمي فاصله مي‎گيرند. اين تحليلگر با اشاره به موضوع برجام گفت: ۸ ماه از پاره كردن برجام و دليلي كه همه قدرت‎هاي جهاني در آن حضور داشتند، مي‎گذرد اما اكنون در سينماي جمهوري اسلامي ۴ فيلم برجامي ديده مي‎شود كه نام اين ۴ فيلم هم آمريكايي است.(لس‎آنجلس ـ تهران، تگزاس، كلمبوس، ميليونر ميامي).
عباسي با مجزا دانستن حوزه جمهوري اسلامي از انقلاب اسلامي تاكيد كرد: انقلاب اسلامي حوزه آرمان‎ها و بايدها و حوزه مواردي است كه هنوز محقق نشده است. آن‎چه در سال ۵۷ رخ داد انقلابي بود كه شد، در حالي كه جمهوري اسلامي وضعيت «هست» است. جمهوري اسلامي آن چيزي است كه تلويزيون رسمي جمهوري اسلامي بروز مي‎دهد. تفكيك جمهوري اسلامي از انقلاب اسلامي حرف جديدي نيست و تفكيك طيف ليبرال فرهنگي، سياسي و اقتصادي در نظام جمهوري اسلامي است. در نظام جمهوري اسلامي مقامات و مسؤولاني كه پايه فرهنگي ليبرال دارند، معتقدند جمهوري اسلامي از انقلاب اسلامي جداست!
وي افزود: اگر كسي اين تلقي را در جامعه‎شناسي انقلاب‎ها قبول داشته باشد، با يك انقلاب دومي روبه‎رو هستيم. سينماي جمهوري اسلامي اين است كه اكنون ۴ فيلم با نام‎هاي آمريكايي و نام شهرهاي آمريكايي روي پرده مي‎رود كه محتواي آن ابتذال است و فقط جنبه سرگرمي، هجو و شوخي‎هاي جنسي دارد. سطح عميق‎تري از اين در سياست مي‎شود همان سياستي كه پيش از انقلاب كاملا در يد و اختيار آمريكا بوده‎ايم و اكنون هم بايد همان‎طور باشيم.
عباسي در بخش ديگري از سخنان خود گفت: اخيراً مقامي در وزارت اطلاعات متعرض فيلم «قلاده‎هاي طلا» شده بود. آن روز كه اين فيلم ساخته شد من در شوراي پروانه نمايش شاهد بودم كه دوستان وزارت اطلاعات آمدند و نظرات كارشناسي خود را دادند و نظرات هنري را هم دوستان سينمايي دادند و فيلم اكران شد. وظيفه وزارت اطلاعات اين است كه ابتذال و انحراف فرهنگي را در معاونت فرهنگي شناسايي كند، يعني جاسوسان فرهنگي را كه مي‎خواهند فرهنگ را تخريب كنند. اما اين‎كه دو، سه نفر در وزارت اطلاعات چند سالي است به صداوسيما فشار مي‎آورند كه چرا اين فيلم پخش مي‎شود، بار هنري ندارد؛ چرا كه اين دوستان سواد هنري ندارند، همچنين بار اعتقادي، سياسي و امنيتي نيز ندارد. آيا اين وزارت اطلاعات در سال‎هاي اخير نسبت به سينماي مبتذل كه مدام در حال تخريب چهره ملي است، خود را حساس نمي‎داند؟