صفحه در مكتب عرشيان

17 سال گذشت؛
سردار شوخ طبع تفحص را مي شناسيد؟

جست وجوگر نور شهيد مجيد پازوكي كه پس از شهادت يار ديرينش شهيد علي محمودوند، او را به‎عنوان فرمانده تفحص لشكر ۲۷ محمد رسول‎ا... برگزيده بودند، پس از مرارت فراوان و تفحص در رمل‎هاي سوزان خوزستان، در ۱۷مهر ۸۰ بر اثر انفجار در ميدان مين به جمع ياران شهيدش پيوست و اكنون پس از گذشت 17 سال از شهادتش همه به دنبال آنند كه او كه بود.

اكنون كه ۱۷سال از شهادت مجيد پازوكي در قتلگاه فكه مي‎گذرد، با مروري كوتاه بر زندگي‎اش به دنبال آنيم كه بدانيم او چه داشت كه لايق شهادت شد و ما چه چيز نداريم كه در اسارت دنيا مانده‎ايم.

روز اول فروردين ماه سال ۱۳۴۶ خداوند عيدي خانواده پازوكي را پسري به نام مجيد قرار داد كه عطر حضورش اهالي خانه پلاك ۶ كوچه بزرگمهر در خيابان خاوران را سرمست كرد.

هر سال كه شكوفه‎هاي بهار با باز شدنشان گذر ايام را نويد مي‎دادند، مجيد هم بزرگ‎تر مي‎شد تا اين‎كه با همكلاسي‎هاي كلاس اولي‎اش با نيمكت‎هاي مدرسه آشنا گشت.

از همان اول گويا در رگ هايش خون انقلابي جوشش داشت؛ چرا كه با اوج گرفتن مبارزات مردمي، او نيز مبارزي كوچك نام گرفت و در روز ۱۷شهريور مجيد چون ژاله‎اي بر شاخه درخت قيام مردمي نشست.

انقلاب كه پيروز شد مجيد يازده ساله براي ديدن امام سر از پا نشناخته و به مدرسه رفاه رفت تا معشوقش را زيارت كند و اين آغاز ورق خوردن دفتر عشق سربازي حضرت روح‎ا... بود.

مجيد پازوكي بعدها به عضويت بسيج درآمد و براي گذراندن دوره آموزشي در سال ۱۳۶۱ رنگ و بوي جبهه گرفت و زخم‎هاي تنش دفتر خاطراتي از رزم بي‎امانش گرديد.

يك بار از ناحيه دست راست مصدوم شد، بار ديگر از ناحيه شكم و وضعيت جسمي‎اش اصلا خوب نبود ولي او همه چيز را به شوخي مي‎گرفت و درد را با خنده پذيرايي مي‎كرد.

پس از پايان جنگ در سال ۱۳۶۹، منطقه كردستان، كاني مانگا و پنجوين حضور مجيد پازوكي را به خاطر سپردند و دفاع همچنان براي او ادامه داشت و اين سرباز خميني، با بيش از هفتاد ماه حضور در جبهه‎ها و شركت در بيست عمليات، جبهه را آوردگاه عشق خود كرده بود.

مجيد در سال ۷۰ در برابر سنت نبوي سر تعظيم فرود آورده و پس از آن، دو پسر به نام‎هاي علي و مرتضي را از خود به يادگار گذاشت.

وي در سال ۱۳۷۱ با آغاز كار تفحص لشكر ۲۷محمدرسول‎ا...(ص) در خيل جست وجوگران نور در منطقه جنوب مشغول جست وجوي گل‎هاي گمگشته و فرزندان عاشورايي ايران شد و در اين راه سختي‎ها و مرارت‎هاي بسياري را به جان خريد تا اين‎كه پس از شهادت يار ديرينه‎اش علي محمودوند، در برگريزان روزگار، او در استقبال وصال يار بهاري شد و هفدهم مهر ماه سال ۱۳۸۰ دعاي سرهنگ جانباز مجيد پازوكي در فكه مستجاب شد و اونيز به خيل ياران شهيدش پيوست.

اما او رهرو عشق بود و عشق خود را اين چنين در قسمت‎هايي از دست نوشته‎اش كه بعد از شهادت «نامه‎اي به خدا» نام گرفت، نگاشته است:

با سلام به بلنداي آفتاب و گرماي محبت عشق؛ عشق به همه خوبي‎ها، به مهدي(عج) آن ماه پنهان و خميني روح بلند خدا كه پدري خوب بود و بر خامنه‎اي رهبر صابران بعد از پيامبر(ص).

...به حق خون علي اصغر و آه زينب؛ به خون چشم مهدي در يوم عاشورا، خدايا هر چه از شهرت فرار كردم، شهرت به سراغم آمد.

آيا كسي كه از كاروان شهدا جامانده، لياقت سربلند كردن دارد؟ كسي كه در درياي معنويت جنگ مردود شده، ديگر روي عرض اندام دارد كه بيايد و خاطره بگويد؟

اي امام زمان عزيز! تو را قسم به خون دوستان شهيد، از ما بگذر كه تقصير كرديم.

اي پدر بزرگ ملت! مرا ببخش كه كمكاري كردم و شايسته سربازي تو نبودم....

والسلام- غلام ونوكر بچه‎هاي فاطمه(س)، مجيد پازوكي

**خاطرات همرزمان شهيد؛

۱) از بچه‎هاي گردان تفحص بود. همراه علي محمودوند. كاروان ۱۰۰۰ تايي شهدا رو عازم مشهد الرضا عليه السلام كرده بودند، مشكل اين‎جا بود عده‎اي بنا كذاشتند بر سر و صدا كردن به خاطر نبودن ۱۳ تا از پيكر مقدس اين شهدا. قول داد و گفت هرجوري شده من اين ۱۳ تا شهيد رو ميارم. رفت شلمچه و شروع كرد زاري بالاي يكي از كانال ها. آخرش كه داشت برگشت گفت: شهدا داريم كاروان مي‎بريم مشهد الرضا عليه السلام. ۱۳ تا جا هم خالي داريم. هر كي مي‎آد بسم‎ا....

مجيد پازوكي بود. اومد توي كانال، ۱۳ تا دست از زير خاك زده بود بيرون. لبيك...

۲) يك روز ظهر همه در خانه جمع بوديم و مشغول ناهار خوردن. فقيري زنگ خانه را به صدا درآورد. او بدون كوچك‎ترين مكثي و بي‎هيچ حرفي بلند شد، غذاي خودش را برد، داد دم در و گفت: «اينو بدين بهش. من نون و پنير مي‎خورم.»

۳) ساده پوش بود. دو تا پيراهن بيش‎تر نداشت. گاهي اوقات ما اعتراض مي‎كرديم و مي‎گفتيم: «خب! يه دست لباس نو بگير. اينا خيلي كهنه شده.»

مي‎گفت: «دليلي نداره! همين كه تميز و مرتّب باشه، خوبه. هنوز قابل استفاده است.»

۴) هر روز وقتي بر مي‎گشتيم، بطري آب من خالي بود، اما بطري(شهيد) مجيد پازوكي پر بود. توي اين حرارت آفتاب لب به آب نمي‎زد. همش دنبال يك جاي خاصي مي‎گشت. نزديك ظهر، روي يك تپه خاك با ارتفاع هفت هشت متر نشسته بوديم و ديديم كه مجيد بلند شد. خيلي حالش عجيب بود تا حالا اين‎طور نديده بودمش؛ هي مي‎گفت پيدا كردم اين همون بلدوزره و..

يك خاكريز بود كه جلوش سيم خاردار كشيده بودند، روي سيم خاردار دو شهيد افتاده بودند كه به سيم جوش خورده بودند و پشت سر آن‎ها چهارده شهيد ديگر.

مجيد بعضي از آن‎ها را به اسم مي‎شناخت مخصوصا آن‎ها كه روي زمين افتاده بودند مجيد بطري آب را برداشت، روي دندان‎هاي جمجمه مي‎ريخت و گريه مي‎كرد و مي‎گفت: «بچه ها! ببخشيد اون شب بهتون آب ندادم.به خدا نداشتم! تازه، آب براتون ضرر داشت...» مجيد روضه خوان شده بود و....

۵) گذشت و مدتي بعد آن‎طور كه بچه‎هاي تفحص مي‎گفتند، مجيد در يكي از ميادين مين شلمچه در حال كار بوده كه يك ميدان مين به كلي منفجر مي‎شود.

شدت انفجارها به اندازه‎اي بود كه چرخ‎هاي دستگاه لودر تكه تكه مي‎شود و بچه‎هاي تفحص به تصور شهادت او به شدت ناراحت مي‎شوند اما با فروكش كردن دودها مجيد سرفه كنان پيدايش شده و حسابي همه را به خنده انداخته بود.

 يادداشت هفته

روايت تازه دامادِ فاطميون
از مهندسي معدن تا فرماندهي اطلاعات و شناسايي

شهيد محمود حيدري با نام جهادي «خادم زوار» يكي از رزمندگان افغانستاني لشكر فاطميون است كه چندي پيش داوطلبانه براي دفاع از حريم اهل بيت(ع) راهي سوريه شد و بعد از گذشت مدتي در روز 20 شهريور ماه 97 و آغاز ماه محرم الحرام طي عمليات شناسايي توسط مين‎گذاري تروريست‎هاي تكفيري در شهر البوكمال سوريه به شهادت رسيد. 26 سال سن داشت. اين تازه داماد كه تنها فرزندش چند ماه ديگر متولد مي‎شود، بعد از چهار سال حضور فعال در جبهه‎هاي سوريه به ياران شهيدش پيوست.
شهيد 26 ساله فاطميون، تازه دامادي بود كه از روزگار مهندسي معدن و وضعيت مالي مطلوب همه چيز را رها كرد و به جبهه سوريه رفت، حتي با همسرش قبل از ازدواج هم طي كرد كه بنايي بر توقف در جهادش ندارد. اين نخبه افغانستاني، در جبهه سوريه هم رداي فرماندهي پوشيد و حماسه‎هاي زيادي افريد تا اين‎كه نخستين روز از ماه محرم امسال به آرزويش يعني شهادت رسيد.
محسن حيدري برادر كوچك‎تر شهيد و طاهر نظري پسر عمه شهيد و همرزم او از شهيد «محمود حيدري» چنين روايت مي‎كنند:
آرزويش شهادت بود. 26 ساله بود كه 5 ماه قبل از شهادتش عروسي كرده بود. پسر عمه‎اش شهيد شده بود و بعد از شهادت او، محمود هميشه مي‎نشست و مي‎گفت: «آرزويم اين است كه بروم پيش او. بروم پيش بي‎بي زينب(س).» چهار سالي مي‎شود كه به سوريه رفت و آمد داشت. ما چيزي نمي‎توانستيم به او بگوييم تا منصرفش كنيم؛ او تصميمش را گرفته بود. گاهي من مي‎گفتم با تو بيايم مي‎گفت نه نيازي نيست.حتي قبل از عروسي به همسرش گفته بود كه من بعد ازدواج هم رفت و آمد به سوريه را قطع نمي‎كنم؛ اگر قبول داري وصلت انجام بگيرد كه همسرش هم قبول كرد. در ميان افغانستاني‎ها حرف حرم بي‎بي زينب(س) كه وسط باشد خانواده‎ها ممانعتي ايجاد نمي‎كنند.
پدر در افغانستان است. كار محمود هم در افغانستان بود و همان جا هم ازدواج كرد. مهندس معدن بود. تحصيلاتش را در همان افغانستان تمام كرده بود. به ايران آمد و به عشق بي‎بي زينب(س) رفت سوريه. روزگارش مي‎چرخيد و وضعش خوب بود اما به خاطر عشقش به اهل بيت(ع) همه چيزش را رها كرد و رفت. دلش را به حرم بي‎بي زينب(س) بسته بود.
فرمانده اطلاعات و شناسايي و اسم جهادي‎اش «خادم زوار» بود. گروه 35 فاطميون بود. اول پسرعمه‎اش رفت و شهيد شد و بعد بچه‎هاي ديگر. محمود اول محرم رفت سوريه براي شناسايي كه به شهادت رسيد. با موتور رفته بود شناسايي و رفت روي مين. دو موتور بودند و روي هر موتور دو نفر بودند. بقيه تركش خوردند ولي محمود شهيد شد و به اربابش سيدالشهدا(ع) اقتدا كرد.
از فاميل‎هايمان افراد زيادي به سوريه رفته‎اند. به خاطر عشق به اهل بيت(ع) به سوريه رفتند. از بچه‎هاي مزار شريف خيلي‎ها در سوريه بودند كه با شهيد حيدري دوست بودند. وقتي شهيد مي‎شدند، عكسشان را مي‎ديد و غصه مي‎خورد و بي‎اختيار اشكش مي‎آمد و مي‎گفت: «عاقبت ما هم يك روز شهيد شده و عاقبت به خير مي‎شويم.» اخلاقش خوب بود. واقعا هيچ كس از او ناراضي نبود. همه او را دوست داشتند.
از فاميل‎هاي نزديك ما كساني بوده‎اند كه در جهاد افغانستان شركت داشته‎اند و بعدش هم در قضيه دفاع از حرم حضرت زينب(س) خودشان را رساندند تا در اين ماجرا مشاركت داشته باشند. واقعا اين شهدا را گلچين مي‎كنند. ما هم بچه ايرانيم. اين‎جا دنيا آمديم و تا سن 8 سالگي ايران بوديم و بعد رفتيم افغانستان. همه دوستانمان اين‎جا هستند و شهيدانمان اين‎جا خاك شده‎اند. دلمان در افغانستان طاقت نمي‎آورد.
بچه‎هاي فاطميون معروف است كه مي‎گويند خيلي غيور و شجاع هستند. مي‎گويند جثه‎شان كوچك است ولي دلشان خيلي بزرگ است. با بچه‎هاي ايراني به عمليات مي‎روند و عشقشان به اهل بيت(ع) زياد است. گاهي محمود براي من درد و دل مي‎كرد و مي‎گفت: «اگر پولي دستم بيايد حتما در راه خدا خرج مي‎كنم.» آرزويش اين بود كه مادرش را به كربلا ببرد. در اربعين 96 مادرش را از افغانستان به كربلا برد.