صفحه ادب و هنر

نگاهي به مجموعه شعر «راهبندان» سروده «ميلاد عرفان پور»

 فهيمه اسماعيلي

«شارل بودلر» شاعر فرانسوي كه در قرن نوزدهم مي‎زيسته، بر اين باور است «شعر تنها اثري مكتوب، سلسله‎اي تصويرها و صوت‎ها نيست، بلكه نوعي روش زندگي كردن است». اين سخن در حالي از زبان يكي از چهره‎هاي مطرح ادبيات فرانسه عنوان مي‎شود كه اين روزها بسياري در داخل بر اين طبل مي‎كوبند كه شعر و به‎طور كلي هنر اصالتي جز هنر بودن و شعر بودن ندارد؛ در حالي كه مي‎بينيم يكي از نظريه‎پردازان هنر مدرن چنين رسالتي براي شعر قائل است. اين مساله در اشعار روزگار ما بشدت تبليغ مي‎شود كه هنر براي هنر است و كاركرد رسانه‎اي از هنر داشتن روشي غلط و حتي برخي ابراز مي‎كنند خيانت به روح هنر است اما «ميلاد عرفان‎پور» در آخرين مجموعه شعري كه از او منتشر شده، تنها يك اثر هنري خلق نكرده، بلكه در اشعارش كه باز مجموعه‎اي از رباعي‎هاست، سبك و سياقي از زندگي و زيست را نيز پيشنهاد كرده است. اين پيشنهاد با زباني هنرمندانه در قالب شعر به مخاطب ارائه شده و همين سبب شده خواننده ارتباط تنگانگي با اشعار مجموعه رباعي «راهبندان» برقرار كند:

«از خلق تو را دست به دامانم و بس

با مذهب چشم تو مسلمانم و بس

هرگاه مرا به گفت‎وگو مي‎خواني

چون طفل، زبان گريه مي‎دانم و بس»

اين ابيات نشان مي‎دهد ميلاد عرفان‎پور در ديالوگي كه از طريق شعر با خواننده برقرار مي‎كند، او را دعوت به فرهنگ شيعي برخاسته از متون اصيل مي‎كند. اين رباعي خواننده را بي‎درنگ ياد بخشي از دعاي كميل [... و سلاحه البكاء...] مي‎اندازد. براي ادامه اين يادداشت باز هم به نقل قولي از شارل بودلر رجوع مي‎كنم. او بر اين باور است «شعر ترجمان آرزوي بشر به سوي دنيايي برتر است» و در اين كتاب باز هم شاهد هستيم سراينده اين ابيات، خواننده را دعوت به آن دنياي برتر مي‎كند:

«از عرش خدا شعر شگرفي آورد

از آن همه راز، چند حرفي آورد

آن پير سپيدجامه دريادل!

آن ابر، دمش گرم، چه برفي آورد!»

در اين رباعي شاعر با نگاهي شاعرانه به برف و ابر نگاه كرده اما جدا از اين موضوع، او با نگاهي متعالي بر اين باور است تمام نعمت‎هاي خداوندي تجسم هنر و در اين‎جا شعر است و شاعر شعر و به‎طور كلي هنر را متعلق به عالمي لاهوتي مي‎داند و اين هشدار را به شعرا و هنرمندان مي‎دهد كه هنر آن‎ها وديعه‎اي الهي در آنهاست كه متعلق به دنيايي برتر است. دنيايي كه انتهاي آرزوهاي بشر است و اين را در اشعار اين مجموعه شعر بازگو كرده است.

«هنرمند بايد تجسم زمانه خود باشد» هم نقل قولي از شارل بودلر شاعر پرآوازه قرن نوزدهم است. اين جمله را در مجموعه شعر «راهبندان» ميلاد عرفان‎پور براحتي مي‎توان در جاي‎جاي مجموعه يافت. عرفان‎پور در اين مجموعه در بطن زمانه خود حلول كرده و دنيا را از آن ناحيه نگريسته است. اشعار فراواني در اين مجموعه ديده مي‎شود كه برخاسته از جان آگاه شاعر است. جان آگاهي كه در ميان مردم رفت و آمد مي‎كند و با آن‎ها معاشرت دارد و به همين خاطر اشعارش نيز با آن‎ها يگانه است:

«تنها و غريب مانده انسان در شهر

سنگين شده سايه رفيقان در شهر

محتاج درنگيم در اين كثرت رنگ

اين است دليل راهبندان در شهر»

او در اين اشعار علاوه بر اين‎كه به روح حاكم بر زمانه اشاره مي‎كند و تاريكي و سياهي را با اشاراتي به خواننده نشان مي‎دهد، بالاتر ديديم يادآوري مي‎كند كه اين انسان نسبت به خداوند كفران‎كننده است، از اين رو او در اشعارش تصويري از انسان غريب معاصر را به خواننده نشان داده است:

«با اين‎كه دمي نبوده خرسند از من

هرگز نبريده است پيوند از من

از اين همه عيب‎پوشي‎اش حيرانم

انگار حيا كرد خداوند از من»

او در اشعارش بر سر عافيت‎طلبان و بي‎دردان جامعه فرياد مي‎كشد. در واقع عرفان‎پور در اين اشعار فصل تازه‎اي از شعر انقلاب اسلامي را گشوده و نشان داده شعر اعتراض در چهارمين دهه انقلاب اسلامي بايد بر سر عافيت‎طلبان فرياد بزند:

«اي در خور و خواب مانده دنياي شما

اي بستر عافيت مهياي شما

آلودگي شهر فقط ذره‎اي از

آلودگي هواي دل‎هاي شما»

او در اشعار «راهبندان» خواننده را دعوت به تفكر كرده و اين اتفاقي است كه در روزگار كنوني، كمتر سراغي از آن داريم. دعوت به انديشيدن و به فكر واداشتن، گمشده‎اي است كه در روزگار كنوني در آثار هنري كمتر به چشم مي‎آيد. شاعر در اين مجموعه به ساحت‎هاي گوناگون توجه خواننده را جلب كرده است. او تلنگرهايي به خواننده مي‎زند و وي را در شرايطي قرار مي‎دهد كه از دل اشعار دريافت‎هايي داشته باشد كه كمتر نمونه‎هاي آن در شعر امروز ديده مي‎شود:

«از شهر به جز خش‎خش پاييز نماند

جز شيون شيواي شب‎آويز نماند

ورد سحري گم شد و خرناس آمد

جز رفتگران كسي سحرخيز نماند»

مجموعه رباعي «راهبندان» سروده ميلاد عرفان‎پور مجموعه‎اي است كه پيشنهادهاي بديعي به خواننده ارائه مي‎كند و او را در حالاتي وارد مي‎كند كه شايد بسادگي از كنار آن‎ها عبور كرده ولي با اين اشعار مي‎تواند لحظاتي درنگ كند و آن‎ها را دوباره ببيند.

پروانه معصومي:
متأسفانه در سينما، نشاني از حجاب صحيح و اصولي نمي بينيم

پروانه معصومي بازيگر پيشكسوت سينما و تلويزيون در گفت‎وگويي به مناسبت هفته عفاف و حجاب از وضعيت حجاب بازيگران زن در سينما انتقاد كرده و نبودن حجاب صحيح در فيلم‎هاي سينمايي را «دردآور» دانسته است. او در اين گفت‎وگو به چند نكته اشاره مي‎كند و مي‎گويد:

- من بسيار متأسفم كه بايد بگويم امروز ما در سينما ديگر مساله‎اي به اسم عفاف و حجاب نداريم! قبل از انقلاب اسلامي شرايط زمانه طوري ايجاب مي‎كرد كه بسياري از هنرمندان مجبور به بي‎حجابي بودند و عليرغم ميل شان براي گذران زندگي بدون حجاب جلوي دوربين ظاهر مي‎شدند اما با وقوع انقلاب اسلامي سينماي ما سينمايي شد كه قرار بود در آن مباني اسلامي مد نظر قرار داشته باشد.

- سينما رسانه بسيار كليدي و مهمي است و نقش بسيار موثري در حوزه ترويج عفاف و حجاب مي‎تواند داشته باشد. من بارها شاهد آن بوده ام كه اگر به خانمي جوان ايراد گرفته مي‎شود كه چرا پوشش بد و يا آرايش غليظ دارد مي‎گويد كه در سينما هم وضعيت به همين شكل است!

- خوشبختانه تلويزيون طي تمامي سال‎هاي پس از انقلاب اسلامي عملكرد بسيار مناسبي در اين زمينه داشته و خطوط قرمز را به خوبي رعايت مي‎كند و مسؤولان آن هرگز اجازه نداده‎اند تا بي‎حجابي و بي‎عفتي در تلويزيون جايي داشته باشد اما متأسفانه سينما مانند تلويزيون رفتار نكرده به نحوي كه امروزه ما نشاني از عفاف و حجاب در آثار سينمايي نمي‎بينيم. اين وظيفه سينما و مسؤولان سينمايي كشور است كه حجاب برتر را تبليغ و ترويج كنند و جامعه را به سمت انسانيت و اسلاميت هدايت كنند.

- اين بسيار دردآور است كه ما در سينماي كشورمان نشاني از حجاب صحيح و اصولي نمي‎بينيم؛ تصويري كه امروز از جامعه ما به جهان مخابره مي‎شود مطابق با عنوان جمهوري اسلامي ايران نيست چرا كه متأسفانه به دليل كم كاري، بي‎اعتقادي و يا بي‎تدبيري مسؤولان ذيربط فرهنگي و هنري ما از اصل اساسي اسلام كه حفظ حجاب است دور شده‎ايم و روز به روز بيش‎تر در دام خواسته‎ها و اميال دشمنان اسلام و انقلاب اسلامي گرفتار مي‎شويم.

- اميدوارم هرچه سريع‎تر با دخالت فوري نهادهاي ناظر بر عملكرد دستگاه‎هاي فرهنگي كشور شاهد بهبود اين شرايط تأسف بار باشيم و روزي را ببينيم كه سينماي ما در راستاي اسلام حركت مي‎كند.

منبع: سينما پرس

 ادب و هنر

يادداشتي بر فيلم هزارپا؛
چرا اثر «ابوالحسن» ناگهان بي ادب مي شود؟

 ميثم رشيدي مهرآبادي

17 سال پيش بود كه داودي با «نان و عشق و موتور 1000» توانست به موفقيت نسبتا خوبي در گيشه دست يابد و از همان موقع، كساني كه پيگير آثار او بودند منتظر ماندند تا كار بعدي او در سينماي بدنه را ببينند.
هزارپا داستان رضا(رضا عطاران) و منصور(جواد عزتي) است كه از جيب بري گرفته تا تهيه و توزيع مواد مخدر و مشروبات الكلي؛ از هيچ تلاشي فروگذار نمي‎كنند. آن‎ها در سرقت يك كيف، به كاغذهايي برمي خورند كه ظاهرا بي‎ارزشند اما صاحب آن مدارك كه معلوم است مافيايي بزرگ و قدرتمند است به دنبال آن‎ها مي‎افتد تا حسابشان را برسد. اين خط از ماجرا در همين جا متوقف مي‎شود تا در انتهاي فيلم با جرياني ديگر آميخته شود.
از سوي ديگر خواهر رضا به دنبال دختري مناسب براي ازدواج با اوست و از ميان صحبت‎هاي مادرِ منصور - كه حالا بعد از مرگ شوهرش، پنهاني به عقد موقت دايي رضا در آمده و مدام در خانه آن هاست - با دختري آشنا مي‎شود كه مادر منصور در خانه شان خدمتگزار است.
دكتر الهام اميني(سارا بهرامي) دختري است كه برادرش در جنگ شهيد شده و او كه قيافه اش هم به خواهر شهيد شبيه نيست، با استفاده از دارايي‎هاي پدرش، آسايشگاهي را براي جانبازان و به نام برادر شهيدش، رامين عباسي تاسيس كرده و به آن‎ها خدمت مي‎كند. او نذر كرده كه فقط، با يك جانباز ازدواج كند و رضا كه يك پايش از زانو قطع است _ و هيچگاه علت آن به روشني بيان نمي‎شود _ با شنيدن اين ماجرا قصد مي‎كند به آسايشگاه جانبازان رفته و با هدف كمك به جانبازان، خود را به دكتر عباسي نزديك كند.
رضا در اين بخش از ماجرا هوشمندتر از ساير بخش‎هاي فيلم ظاهر مي‎شود و شخصيتي از خود نشان مي‎دهد كه اثري از آن در بخش‎هاي ديگر نيست. او كه اصرار دارد به مرور خودش را بر دل دكتر عباسي بنشاند با هوشمندي كارش را پي مي‎گيرد و در نهايت مجبور مي‎شود خودش را به جاي رزمنده‎اي كه در عمليات مرصاد، ضربه شكننده‎اي به فرماندهان منافقين زده، جا بزند. عامل نفوذي در آسايشگاه هم گراي او را به همدستانش مي‎دهد و نقشه‎اي براي كشتن رضا توسط منافقين كشيده مي‎شود.
رضا كه در اين بخش، در قالب فردي دست و پا چلفتي ظاهر مي‎شود، مي‎تواند از تيررس منافقين و كمينشان در يك جاده فرعي خلاص شود اما با گروگان گرفتن دكتر الهام عباسي مجبور مي‎شود به دام آن‎ها وارد شود. رضا كه هنوز چيزي از موضوع منافقين نمي‎داند، گمان مي‎كند با صاحبان كيفي كه دزديده طرف است و كيف را برايشان مي‎برد اما وقتي دستگير و در حفره‎اي گير مي‎افتد، تازه متوجه اصل موضوع مي‎شود.
در فصل پاياني فيلم، منافقين، باند مافيايي كه در ابتداي فيلم حضور داشتند و پليس، وارد بازي مي‎شوند و در اين ميان باز هم رضا با پرتاب بمب ساعتي و نجات جان خود و دكتر عباسي، دل او را بيش از پيش مي‎برد. اتفاقا اين سكانس از فيلم كه مي‎توانست يكي از بهترين بخش‎هاي آن باشد، با افزوده شدن ناگهاني تكيه كلام‎هاي اروتيك به بخشي بي‎ادبانه و مبتذل تبديل مي‎شود كه ارتباط تماشاگر را با دنياي اصلي فيلم قطع مي‎كند. اين را از كمرنگ شدن خنده‎هاي تماشاگران در سالن بزرگي كه همه صندلي‎هايش پر است هم مي‎شود فهميد.
اين اشتباه ابوالحسن داودي در حالي رخ مي‎دهد كه حدود 100 دقيقه از فيلم گذشته و در اين مدت به خوبي معلوم است كه كارگردان سعي داشته شوخي‎هاي مبتذلش را در حد استانداردي براي فروش بيش‎تر نگه دارد. اما نمي‎شود فهميد چرا ناگهان اين حجم افسارگسيخته از الفاظ ركيك وارد فيلمي مي‎شود كه بيش از 90 دقيقه خود را با كيفيت نسبتا مطلوب طي كرده است.
البته ناگفته نماند داودي از همان سكانس اول و از پارچه‎اي كه بر در مغازه‎اي براي تعطيلي اش به علت ختنه سوران فرزند، نصب شده است، پاي اسافل اعضا را به ميان مي‎كشد و بعد از آن هم اصابت ضربات رضا به نقطه حساس بدن منصور، ادامه دهنده اين خط است اما با اين حال، فصل آخر فيلم آنقدر شور مي‎شود كه بيش از بخش‎هاي قبلي توي ذوق مي‎زند.
آنچه بيش از هر چيزي تعجب آور است اين‎كه پشت دوربين هزارپا، پيرمردي 63 ساله نشسته كه دانش آموخته جامعه شناسي از دانشگاه شهيد بهشتي است و رفتار و كلام او در گفتگوهاي رسانه اي، مردي جا افتاده و مودب را به ذهن متبادر مي‎كند...