صفحه فرهنگي-اجتماعي

يلنا جهاني تازه مسلمان روس
چرا تشيع را برگزيدم؟ / بخش نخست

اشاره: «من مي‎دانستم كه خداي مسلمانان يكتاست اما متوجه نبودم كه او از همه چيز و همه كس هم نزديك‎تر است، همه جا حاضر است. وقتي اين مسأله برايم روشن شد، سريع آن را به درخواستم از خدا ربط دادم و حس خوبي به من دست داد و اثر مثبتي در زندگي‎ام گذاشت.»

به گزارش ره‎يافتگان(پايگاه جامع مبلغين و تازه مسلمانان) اكثر ما عاشق سفر كردن هستيم. دوست داريم چمدان‎ها را ببنديم و راهي شويم. حالا اين‎كه كجا و چطور، به چيزهاي مختلفي بستگي دارد. اصلا تا به حال دقت كرده‎ايد كه همه چيز در زندگي ما از همين سفر شروع شد؟! آن هم از اين مدل سفرهاي خاص مأموريتي و پرهيجان كه مشابهش را در فيلم‎ها ديده‎ايم. يعني هر كدام از ما در روز و ساعتي مشخص مأموريت‎مان آغاز شده و راهي سرزميني ناشناخته شديم. البته همه وسايل و امكانات سفر را هم در اختيارمان گذاشتند تا راه را گم نكنيم و از مسير اصلي خود را به انتهاي سفر برسانيم. البته كه اين جزو اسرار مگوي سفر است و خبر نداريم كي اين مسافرت به پايان مي‎رسد. به نظر من تا همين جايش هم خيلي عجيب و ترسناك و پر مسؤوليت است. بعضي از ما به محض آغاز سفر اين توفيق نصيب‎مان مي‎شود كه افراد خوبي كه قبلا مسير درست را پيدا كرده‎اند در كنارمان قرار مي‎گيرند، ما را راهنمايي مي‎كنند. ما هم ديگر زحمت گشتن مسير را نمي‎كشيم و مأموريت‎مان را شروع مي‎كنيم. برخي ديگر هم كه انگار عاشق بيراهه رفتن هستند و تا ابد اصلا تلاشي براي پيدا كردن مسير نمي‎كنند. اما دسته ديگري ممكن است سال‎ها راه را اشتباه بروند اما بالأخره پس از كلي گشتن مسير اصلي را مي‎يابند و راهشان را با سرعت ادامه مي‎دهند. شنيدن داستان زندگي افرادي كه جزء دسته سوم هستند جذاب و شيرين است. افرادي مثل «يلنا جهاني». او اهل كشور پهناور روسيه است كه مهمان ما شده است تا برايمان از داستان يافتن مسير و مسلمان‎شدنش بگويد. با ما همراه باشيد؛

* خوب است صحبت‎مان را از دوران كودكي شما شروع كنيم. اين دوران چطور گذشت؟

- من در شهر «چليابينسك» روسيه كه در مركز كشور قرار دارد به دنيا آمدم. فكر مي‎كنم كشورم نيازي به معرفي ندارد و همه كم و بيش اطلاعاتي در مورد آن دارند. همين‎قدر بگويم كه شهر چليابينسك، شهر بزرگي است و كارخانه‎هاي فراواني از جمله ذوب‎آهن دارد. در زمان جنگ جهاني دوم در اين شهر تانك توليد مي‎شد.

خانواده ما چندان بزرگ نيست. من به همراه پدر، مادر و خواهر بزرگ‎ترم زندگي مي‎كردم. والدينم كارمند بودند و ما از نظر اجتماعي يك خانواده معمولي به شمار مي‎آمديم. پدر و مادرم دوست داشتند من درسخوان باشم و در آينده شغل خوبي را به دست بياورم. اين مسأله روي من هم تأثير داشت و من خيلي به كسب علم مشتاق بودم. در دوران مدرسه به خاطر علاقه‎ام موسيقي را دنبال كردم. بعد هم در دانشگاه وارد رشته شيمي شدم. پدر و مادرم خيلي به تربيت ما اهميت مي‎دادند و هميشه مي‎گفتند بايد به بزرگان احترام گذاشت و با ديگران مهربان بود.

* كمي برايمان از خصوصيات و ويژگي‎هاي مردم كشورتان بگوييد؛

- روس‎ها دل بزرگي دارند و مهربانند. اغلب با ديگران احساس همدردي مي‎كنند و اگر در توان‎شان باشد، دوست دارند به نيازمندان كمك كنند. البته امكان دارد آن‎ها براي خارجي‎ها عجيب به نظر برسند! چون اغلب با يكديگر پرخاش مي‎كنند ولي ساعتي بعد دعوا را فراموش مي‎كنند و كنار هم مي‎نشينند و كاملا صميمي با هم صحبت مي‎كنند! متأسفانه يكي از خصوصيات بد روس‎ها اين است كه علاقه زيادي به شرب خمر دارند كه اين مسأله هم براي خودشان و هم جامعه مشكلات بسياري ايجاد كرده است.

* وضعيت اجتماعي فرهنگي روسيه به چه صورت است؟

- روسيه همانند ايران كشوري تاريخي و با تمدني غني است اما متأسفانه آرام آرام فرهنگ روسي دارد جاي خود را به همتاي غربي خود مي‎دهد. اين روزها شاهد آن هستيم كه سبك زندگي اروپايي در اجتماع روس‎ها بيش‎تر و پررنگ‎تر به چشم مي‎آيد.

* خانواده در جامعه روسيه چه جايگاهي دارد؟

- در حال حاضر حدود نيمي از ازدواج‎ها در روسيه منجر به طلاق مي‎شود! زوج‎ها تمايل به زندگي مدرن دارند، بدين صورت كه با هم زير يك سقف زندگي مي‎كنند اما خبري از ازدواج رسمي و شرعي نيست تا از هم شناخت كامل پيدا كنند! اين روش زندگي در زمان شوروي وجود نداشت و در جامعه هم قابل قبول نبود اما بدبختانه امروزه شيوه‎اي براي زندگي در روسيه است. اين يكي از همان مؤلفه‎هاي سبك زندگي غربي است كه وارد فرهنگ روسي شده است.

* مردم روسيه بيش‎تر به چه دين يا مذهبي معتقد هستند و اصولا ارتباط مردم با دين و مذهب چگونه است؟

- بيشتر مردم روسيه مسيحي هستند. البته مسلمانان هم كم نيستند. من ارتباط زيادي با مسلمانان نداشتم، مگر چند نفر كه مسلمان‎زاده بودند و خودشان هم معترف بودند كه از اسلام چيزي نمي‎دانند. مسيحيان در روسيه به دو گروه تقسيم مي‎شوند؛ گروه اول كه به‎طور كامل دين مسيح را دنبال مي‎كنند. اما گروه دوم تنها به اعتقاد قلبي باور دارند و اين‎كه خدا بايد در قلب انسان‎ها باشد و تمام! به تازگي هم گروهي كاملا متفاوت اعلام موجوديت كرده‎اند كه اعتقادي به هيچ دين يا مذهبي ندارند، بلكه رسم و رسوم خودشان را كه از اجدادشان به ارث رسيده دنبال مي‎كنند. اين گروه معتقدند كه روس‎ها مردماني كهن هستند و قبل از حضرت مسيح(ع) بر روي كره زمين ساكن بوده‎اند. اين گروه اعتقادات خاص خودشان را دارند، در ميان آن‎ها حتي بت‎پرستان هم وجود دارند!

* شما پيرو چه ديني بوديد؟

- من مسيحي بودم.

* چه كمبودي در دين و آيين خودتان احساس مي‎كرديد كه باعث شد شما به سمت دين ديگري گرايش پيدا كنيد؟

- من برخي از اصول مورد قبول مسيحيان را قبول نداشتم. به‎عنوان مثال نمي‎توانستم درك كنم كه چطور يك نفر كه بنده خداست و در كليسا كار مي‎كند توان بخشيدن گناهان ديگران را دارد! يا نمي‎فهميدم چرا برخي از زنان هنگام ورود به كليسا لباس‎هاي پوشيده، گشاد و بلند مي‎پوشيدند و حتي روسري سرشان مي‎كردند، در حالي كه همين گروه در خارج از كليسا لباس‎هاي تنگ و كوتاه مي‎پوشيدند! بار اولي كه به كليسا رفتم ۹ يا ۱۰ ساله بودم. آن زمان يادم هست كه در صفي قرار گرفتم تا يكي از رسوم را بجا بياورم اما زماني نگذشته بود كه زني هلم داد و گفت تو چرا اين‎جا ايستاده‎اي؟ جاي زنان بعد از مردان است! اين موضوع اثر بسيار بدي در نگاهم به مذهب و كليسا گذاشت. البته الان به اين درك رسيده‎ام كه مردم شاخص خوبي براي سنجيدن يك دين نيستند و بايد خودت دين را بفهمي و بعد قضاوت كني.

* اولين بار كجا و چطور با اسم اسلام آشنا شديد؟

- در روسيه اقوام متفاوتي زندگي و كار مي‎كنند، تاتارها، تاجيك‎ها، باشكيرها، قزاق‎ها و… من مي‎دانستم كه آن‎ها مسلمانند اما فرقي بين خودمان و آن‎ها نمي‎ديدم، مگر در نحوه پوشش. در فيلم‎هاي متفاوتي هم كه از تلويزيون تماشا كرده بودم چيزهايي درباره اسلام ديده و ياد گرفته بودم و مي‎دانستم كه مثلا خانواده در اين دين اهميت بسيار زيادي دارد. همچنين مي‎دانستم در نظر آيين اسلام احترام به بزرگان و اتحاد بين كشورها و اقوام اسلامي مورد توجه است.

* چه شد كه به دين اسلام علاقه‎مند شديد؟

- در اوايل جواني شايد هم بيست سالگي به بحران معنوي رسيدم. آن زمان دوره‎اي در زندگي ام پيدا شد كه احساس كردم رباتي بيش نيستم. مثل همه تنها درس مي‎خواندم، در بعضي مواقع كار مي‎كردم، مي‎خوردم، مي‎خوابيدم... نمي‎دانستم به حرف چه كسي بايد گوش بدهم؟! با چه كسي بايد مشورت مي‎كردم؟! دكترها نسخه‎هاي مختلفي براي بهتر زندگي كردن داشتند، اما معلم‎ها آن‎ها را رد مي‎كردند و جزوه‎هاي خودشان را ارائه مي‎دادند. مذهبي‎هاي تندرو جزوه‎هاي معلمان را به آتش مي‎كشيدند و دست‎نوشته‎هاي خودشان را تنها راه سعادت معرفي مي‎كردند. خلاصه اين‎كه هر كسي ساز خودش را مي‎زد و ديگري را رد مي‎كرد حتي قانوني هم وجود نداشت تا به اجبار تو را به سويي سوق دهد. در اين زمينه آزادي به معناي واقعي حكم‎فرما بود. در چنين موقعيت گيج‎كننده‎اي تصميم گرفتن يا باور يكي از روش‎ها بسيار سخت بود، اصلا ناممكن مي‎نمود و اين براي من يك بحران بود. در آن دوران احساس كردم كه نياز به كسي دارم تا راه درست را به من نشان بدهد. نياز به شخصي داشتم تا در كنار اين‎كه خودش خوب و راحت زندگي مي‎كرد، به من هم راهش را مي‎آموخت چون تمام كساني كه نسخه براي زندگي مي‎پيچيدند خودشان در زندگي مشكل داشتند و همين هم يكي از دلايلي بود كه من نمي‎توانستم حرف‎هايشان را باور كنم. در آن زمان بود كه از خدا خواستم تا كسي را براي من بفرستد. همان زمان تصميم گرفتم تا دير نشده مفهوم زندگي را پيدا كنم. براي من رفاه، معشوقه و شهرت هدف زندگي نبود. پس شروع كردم به مطالعه راجع به مذاهب مختلف همانند دين يهود، آيين مسيح، بودا و... اما هر چه بيش‎تر پيش مي‎رفتم، بيش‎تر سردرگم مي‎شدم، چون با تمام آن دين نمي‎توانستم موافقت كنم. بالأخره در جايي نكته‎اي غير منطقي مي‎يافتم و همين عامل سبب مي‎شد به خانه اول برگردم. روزي نااميد از تفكر و تجسس به خدا پناه بردم و از خودش راهنمايي و كمك خواستم. در همان ايام هم با همسرم آشنا شدم و بلافاصله شروع به مطالعه درباره اسلام كردم.

* نهايتا چه شد كه دين اسلام را پذيرفتيد؟

- چند روزي از درخواستم از خدا نگذشته بود كه كاملا تصادفي پيامي با لحني كاملا متفاوت و طنز در اينترنت دريافت كردم. همين پيام آغازي شد براي رد و بدل شدن پيام‎هاي ديگر و شروع آشنايي من با اسلام و فرهنگ ايراني. من مي‎دانستم كه خداي مسلمانان يكتاست اما متوجه نبودم كه او از همه چيز و همه كس هم نزديك‎تر است، همه جا حاضر است. وقتي اين مسأله برايم روشن شد، سريع آن را به درخواستم از خدا ربط دادم و حس خوبي به من دست داد و اثر مثبتي در زندگي ام گذاشت و نهايتا من هشت سال پيش دين اسلام را پذيرفتم.

* لحظه‎اي كه شهادتين را مي‎گفتيد چه حسي داشتيد؟

- آن لحظه خيلي خوشحال بودم كه با دلي آرام و بدون هيچ شك و شبهه‎اي به حقيقت رسيدم و گام در راه راست گذاشتم.

* از همان اول، مذهبي كه انتخاب كرديد، تشيع بود؟ چرا؟

- راستش را بخواهيد، وقتي اسلام آوردم و شيعه شدم، نمي‎دانستم كه اسلام فرقه‎هاي ديگري هم دارد. يكي دو سالي كه گذشت، با گروه‎هاي ديگر هم آشنا شدم، پس مطالعه كوچكي هم راجع به ديگر فرق انجام دادم، قدري هم سخنراني از تلويزيون ايران تماشا كردم و بعد مطمئن شدم كه مذهبم درست است.

* چطور به اين نتيجه رسيديد كه مذهب شيعه كه از ابتدا انتخاب كرديد، همان مذهب به حق است؟

- براي من احاديثِ مشتركي كه بين ما و برادران و خواهران سني درباره امامان هست براي حقانيت تشيع كافي بود. همچنين اين منطق براي من وجود داشت كه ما براي تفسير قرآن و سؤالات‎مان درباره دين بايد به سراغ ائمه(ع) برويم كه پاك و معصومند.

ادامه دارد

 پرتوي از حكمت

توصيه به رعايت اخلاص

آيت‎ا... مشكيني(ره):
توصيه به رعايت اخلاص در نماز مي‎كنم. از اول تا آخر نماز بكوشيد كه توجه‎تان به خدا باشد و هر چه كه مي‎توانيد نماز را كامل كنيد تا روحتان از نماز سيراب شود. گاهي سجده‎هاي طولاني انجام دهيد و اصرار كنيد تا اشكتان جاري شود. روايت هست كه با اصرارهاي فراوان، درهاي آسمان باز مي‎شود و خداوند مي‎فرمايد: ملائك ببينيد بنده من چه مي‎كند.
منبع: پايگاه اطلاع‎رساني زائرين

 بوستان حكايت

آمدم بگم من ياغي نيستم!

استاد ما داستاني نقل مي‎كرد كه براي من بسيار جالب و درس‎آموز بود. ايشان مي‎فرمود: روزي مرحوم آخوند كاشي مشغول وضو گرفتن بود كه شخصي با عجله آمد، وضو گرفت، به داخل اتاق رفت و به نماز ايستاد. با توجّه به اين‎كه مرحوم آخوند خيلي مؤدّب وضو مي‎گرفت و همه آداب و ادعيه وضو را به‎جا مي‎آورد؛ تا وضوي آخوند تمام شود، آن شخص نماز ظهر و عصر خود را هم خوانده بود. به هنگام خروج با مرحوم كاشي رو به رو شد.
ايشان پرسيدند: چه كار مي‎كردي؟
گفت: هيچ.
فرمود: تو هيچ كار نمي‎كردي؟
گفت: نه! مي‎دانست كه اگر بگويد نماز مي‎خواندم، كار بيخ پيدا مي‎كند.
آقا فرمود: مگر تو نماز نمي‎خواندي؟
گفت: نه!
آخوند فرمود: من خودم ديدم داشتي نماز مي‎خواندي.
گفت: نه آقا اشتباه ديدي.
سؤال كردند: پس چه كار مي‎كردي؟
گفت: فقط آمده بودم بگويم من ياغي نيستم، همين.
اين جمله در مرحوم آخوند خيلي تأثير گذاشت. تا مدّت‎ها هر وقت از احوال آخوند مي‎پرسيدند، ايشان با حال خاصي مي‎فرمود: من ياغي نيستم!
منبع: حديث دل سپردن، ص168، آقاتهراني