صفحه فرهنگي-اجتماعي

پدرم اولين بار كه مرا با چادر ديد، نشناخت! / بخش دوم و پاياني

عطيه لساني فرزند دوم يك خانواده كوچك است. زندگي عطيه در يك دوره سه ماهه، دچار تغييرات بزرگي شد و او از يك دختر تارك الصلاه بي‎حجاب، به دختري معتقد و چادري تبديل شد؛ دختري كه براي ازدواج با يك فرد روحاني به شهدا متوسل شد و حاجتش را هم از آن‎ها گرفت. او در حال حاضر دانشجوي ارشد مطالعات زنان و مادر يك دختر سه ساله است. در ادامه بخش دوم گفت وگو را با اين مادر دهه شصتي درباره سير تحولش مي‎خوانيد.

از امام زمان(عج) خواستم كه كمكم كند وقتي محجبه شدم كسي مسخره‎ام نكند

او درباره مسير محجبه شدنش مي‎گويد: «تابستان، قبل از رفتن به پيش دانشگاهي برايم مسلّم شد كه حجاب واجب است. قبل از اين يك بار در خردادماه به شكل امتحاني موهايم را پوشاندم كه دوستم با ديدنم مسخره‎ام كرد. من در كل هميشه تيپي ساده و كمي ژوليده داشتم. آن وقت‎ها هر وقت مي‎خواستم بيرون بروم، گريه مي‎كردم كه نمي‎توانم دستور به اين سادگي خدا را انجام دهم. خجالت مي‎كشيدم كه شب‎ها دعا مي‎كردم و خدا اجابتم مي‎كرد. نيمه شعبان آن سال يك هفته قبل از مهرماه بود. من از برنامه‎هاي تلويزيون متوجه اين مناسبت شده بودم. قبل‎ترها فكر مي‎كردم وقتي امام زمان(عج) ظهور كند، گردن همه ما را با شمشير مي‎زند. اما در نيمه شعبان آن سال با امام زمان(عج) درددل كردم و گفتم كه مي‎خواهم محجبه باشم ولي از تمسخر فاميل و اطرافيانم مي‎ترسم. گفتم اگر حاضر و زنده هستيد، كمكم كنيد كه بتوانم. اولين هفته به مدرسه نرفتم چون عهد كرده بودم با حجاب به مدرسه بروم. مقنعه گشادم را تنگ كردم و با مانتو و شلوار تنگ به مدرسه رفتم. در مدرسه به جز يكي دو مورد تمسخري نشنيدم. همان زمان نقطه عطف زندگي‎ام بود. بعد از يك ماه ديدم كه مانتو و شلوار تنگ با حجاب جور در نمي‎آيد، يك مانتوي ساده و گشاد پوشيدم. مديرم به خاطر نپوشيدن فرم مدرسه از من اشكال گرفت كه موضوع را برايش گفتم و او هم قبول كرد.»

نگاه كردن به برنامه‎هاي ماهواره را قطع كردم

عطيه درباره دوران دانشگاهش مي‎گويد: «من به صورت پوشيده و باحجاب وارد دانشگاه شدم و با مذهبي‎ترين دختر كلاس دوست شدم. نمي‎دانم او چطور به من علاقه پيدا كرد ولي هنوز هم دوستم دارد و يكي از صميمي‎ترين دوستان من است. ارديبهشت ماه بود كه قبل از رفتن به سر اولين كلاس بعد از تعطيلات، همراه با دوستم به فروشگاهي رفتيم و من چادر ملي خريدم و به اين ترتيب چادري شدم؛ چون دوست داشتم جزو چادري‎ها باشم؛ چيزي كه قبلا دلم نمي‎خواست باشم. در دوران دانشگاه نگاه كردن به برنامه‎هاي ماهواره را قطع كردم و وقت پخش اين برنامه‎ها به اتاقم مي‎رفتم. من در حال حاضر حتي حاضر نيستم برنامه‎هاي صدا و سيما را از طريق ماهواره ببينم.

پدرم اولين بار كه مرا با چادر ديد، نشناخت!

او درباره اولين برخورد خانواده‎اش بعد از چادري شدن مي‎گويد: «پدرم اولين بار كه مرا با چادر ديد، نشناخت. از حجابم خوشحال شد ولي از چادرم نه. گفت شبيه عرب‎ها شده‎اي و چادر برايت محدوديت مي‎آورد. مادرم اما از ديدن چادرم خوشحال شد و بعد از مدتي او هم چادري شد كه البته هنوز هم چادري است. خواهرم ولي برايش حجاب و نمازم آن‎چنان اهميتي نداشت. خواهرم بعدها با مردي همعقيده خودش و تقريبا از يك خانواده مذهبي ازدواج كرد. البته تغييرات او هرگز به اندازه من نبود ولي خدا را شكر در حال حاضر زندگي خوبي دارد.»

وجود امام زمان(عج) مسير زندگي‎ام را تغيير داد

عطيه يك خاطره شيرين هم گفت؛ «يك بار در دانشگاه درباره شيعه و سني بحث شد و من در دلم شك ايجاد شد. صبح به كتاب خانه اهل سنت رفتم، در راه با امام زمان(عج) نجوا مي‎كردم و مي‎گفتم نكته‎اي كه در اين بحث تعيين كننده است؛ حضور يا عدم حضور شماست. بقيه اختلافات ما مربوط به تاريخ يا احكام است. مدتي دنبال كتاب‎هاي اهل سنت بودم و حتي آن‎جا با يك طلبه سني بحث كردم؛ ايشان آيه و حديث مي‎آورد و من هم احاديثي را نقل به مضمون بيان مي‎كردم. در پايان بحث ايشان گفتند «اگر شما امام زمان(عج) را داريد، پس چرا حالا به اين‎جا آمده‎ايد؟» آن لحظه واقعا وجود حضرت را حس كردم؛ همين كه من تا آن‎جا آمده بودم و مسير زندگي‎ام تغيير كرده بود به خاطر لطف و نگاه حضرت در آن نيمه شعبان بود. وقتي كتاب‎هاي اهل سنت را خواندم، فهميدم امكان ندارد كسي دقيقا با اين عقايد آشنا باشد و بتواند به آن‎ها پايبند بماند.»

از شهدا خواستم كه يك همسر روحاني نصيبم شود

اين دانشجوي ارشد مطالعات زنان درباره ماجراي ازدواجش مي‎گويد: «من در دانشگاه وارد تشكل انجمن اسلامي مستقل شدم و در دوره ليسانس به جاي درس خواندن، كتاب‎هاي ديني مي‎خواندم. ارشد هم به سمت علوم انساني و اسلامي گرايش پيدا كردم. دو سال از فارغ‎التحصيلي‎ام در مقطع ليسانس مي‎گذشت و خواستگار مناسبي نداشتم. اغلب خواستگارانم وقتي مي‎شنيدند من جشن عروسي بدون رقص مي‎خواهم، نمازم را هميشه مي‎خوانم و اگر در سفر نمازم قضا شود، ناراحت مي‎شوم يا وقتي مي‎شنيدند كه از شوهرم توقع دارم به سخنان رهبري گوش بدهد، از ازدواج با من منصرف مي‎شدند. يك روز به زيارت مزار شهداي گمنام دانشگاه‎مان رفتم و گفتم شما هيچ كاري برايم نكرديد، حالا براي ازدواجم بايد به شلمچه بروم. همان روز به جنوب رفتم و آن‎جا هم درخواستم را بيان كردم. گفتم من دو سال است كه منتظرم، يك انسان مومن هم برايم كافي است ولي من بهترينش را از شما مي‎خواهم، من ايده آلم براي ازدواج يك روحاني است. نمي‎دانم كدام يكي از شهدا حاجتم را دادند.»

همسر طلبه‎ام با وجود عقايد متضاد خانواده‎ام و ماهواره، از خواستگاري و انتخاب من منصرف نشد

او در ادامه مي‎گويد: «بعد از گذشت دو ماه يكي از دوستانم كه قبلا مشخصاتم را در دفترش وارد كرده بودم و او هم خوب مي‎دانست كه يك شخص روحاني با خانواده ما هماهنگ نيست، با من تماس گرفت و يك روحاني را براي خواستگاري معرفي كرد. خانواده من آن روزها متوجه شده بودند كه من نمي‎خواهم با فردي كه عقايدش مثل آن‎هاست ازدواج كنم. چند نفر از خانم‎هاي خانواده همسرم به خانه ما آمدند و من همان حرف‎هاي هميشگي را به آن‎ها گفتم، آن‎ها هم گفتند كه كاملا براي همديگر مناسب هستيد. جلسه بعدي با پسرشان به خانه‎مان آمدند. آن‎ها از تضاد اعتقادي‎مان با خبر بودند و ماهواره را هم در خانه ما ديدند ولي با اين حال پا پس نكشيدند. شوهرم از عقايد من خيلي خوشش آمد، من زيبايي آنچناني ندارم و حتي شوهرم اين موضوع را به يكي از دوستانش گفته بود كه من به خاطر ايمان همسرم با او ازدواج كردم و حالا او در نظرم زيباترين زن دنياست. هفته اول بعد از عقد براي شوهرم درباره بي‎حجاب بودنم و اعتقاد نداشتن به نماز و روزه گفتم و او به من افتخار كرد كه اين مسير را براي زندگي‎ام انتخاب كردم. شوهرم حالا طرفدار هميشگي برنامه از لاك جيغ تا خداست(مي‎خندد)»

دخترم را با محافل مذهبي آشنا مي‎كنم

اين مادر جوان درباره برنامه‎هايش براي تربيت دخترش مي‎گويد: «تا هفت سالگي دخترم را آزاد مي‎گذارم. از هفت سالگي تا چهارده سالگي اول تشويق و بعد اجبار را پيش مي‎گيرم؛ يعني امر به واجبات و محرمات و سفارش درباره مستحبات و مكروهات. سعي مي‎كنم در تربيت دخترم با شوهرم هماهنگ باشم. آن قدر به او محبت مي‎كنم تا به همين واسطه با محبت الهي آشنا شود. با تفكر و كتاب آشنايش مي‎كنم و به محافل مذهبي خوب وصلش مي‎كنم تا اگر روزي پايش لغزيد تكيه‎گاهي داشته باشد. اگر خطايي كرد تا جايي كه بتوانم برخورد تندي با او نمي‎كنم و راهنمايي‎اش مي‎كنم.»

منبع: جهان نيوز

 در محضر قرآن

درس هايي از قرآن

بگو: پناه مى‎برم به پروردگار سپيده دم.
از شرّ آفريده‎هايش.
و از شرّ تاريكى شب، آنگاه كه همه جا را فراگيرد.
و از شرّ افسون‎گرانى كه در گره‎ها مى‎دمند.
و از شرّ هر حسود آن گاه كه حسد ورزد.
(فلق، 1-5)
پيام ها
1. پناه بردن به خدا را بايد به زبان جارى كرد.
2. به خاطر زيادى خطرات و اهميت آن انبيا نيز بايد به خدا پناه برند.
3. اصلاح خود و جامعه، بدون استمداد و پناهندگى به خداوند امكان ندارد.
4. چون شرور بر قلب و فكر انسان قفل مى‎زنند، بايد به قدرتى پناه برد كه شكافنده و شكننده قفل‎ها و موانع باشد.
5. در دعا با ديد وسيع برخورد كنيد.
6. در ميان همه شرور، شر حسادت، تفرقه افكنى، عهد شكنى و توطئه‎هاى پنهان اهميت بيش ترى دارد.
7. دشمن آن‎قدر مى‎دمد تا تبليغاتش مؤثّر واقع شود.
8. با وسوسه‎ها عقايد سست مى‎شود و حرف اثر مى‎كند.
9. حسادت، دارويى جز پناه بردن به خدا ندارد.
10. زمينه‎ها زمانى خطرناك است كه به فعليت در آيند.
11. حسادت، كم و بيش در افراد هست؛ اقدام عملى بر اساس آن گناه است.

 پرتوي از حكمت

لزوم شناخت عرفان اسلامي با مراجعه به ادعيه

يك كج فهمي‎هايي در انسان هست كه اين كج‎فهمي‎ها گاهي خيلي زياد مي‎شود. اين‎ها دعا را نمي‎فهمند چي هست، لهذا خيال مي‎كنند كه حالا ما خوب، قرآن را مي‎گيريم، دعا را رها مي‎كنيم. اين‎ها نمي‎فهمند كه دعا اصلا چي هست. مضامين ادعيه را نرفته‎اند ببينند كه چي هست، به مردم چي مي‎گويد، چه مي‎خواهد بكند... عرفاي اسلام از همين ادعيه و از همين دعاهايي كه در اسلام وارد شده است، از اين‎ها استفاده كرده‎اند، و عرفان اسلامي فرق دارد با عرفان هند و جاهاي ديگر.
صحيفه امام، ج 13، ص 30

 بوستان حكايت

ادب در تلاوت قرآن

آيت‎ا... شيخ محمد تقي آملي(ره) مي‎فرمود:
من در بحث فقه آيت‎ا... سيد علي آقا قاضي شركت مي‎كردم.
روزي از ايشان پرسيدم – آن روز هوا بسيار سرد بود – ما مي‎خوانيم و مي‎شنويم كه عده‎اي هنگام قرائت قرآن كريم آفاق پيش روي شان باز مي‎شود و غيب و اسرار براي آن‎ها تجلي مي‎كند، در حالي كه ما قرآن مي‎خوانيم و چنين اثري نمي‎بينيم؟!
مرحوم قاضي مدت كوتاهي به چهره من نظر كرد سپس فرمود:
بلي! آن‎ها قرآن كريم را تلاوت مي‎كنند با شرايط ويژه، رو به قبله مي‎ايستند، سرشان پوشيده نيست، كلام ا... را با هر دو دستشان بلند مي‎كنند و با تمام وجودشان به آن چه تلاوت مي‎كنند، توجه دارند و مي‎فهمند جلوي چه كسي ايستاده‎اند؛ اما تو قرآن را قرائت مي‎كني در حالي كه تا چانه ات زير كرسي رفته‎اي و قرآن را روي زمين مي‎گذاري و در آن مي‎نگري!
آيت‎ا... شيخ محمد تقي آملي مي‎گفت:
بلي، من همين‌طور قرآن مي‎خواندم و زياد به قرائت آن مي‎پرداختم، مثل اين‎كه مرحوم قاضي مراقب و ناظر وقت قرائتم بوده است. بعد از اين ماجرا با تمام وجود به سويش شتافتم و ملازم جلسه‌هايش شدم.