صفحه فرهنگي-اجتماعي

پدرم اولين بار كه مرا با چادر ديد، نشناخت! / بخش نخست

عطيه لساني فرزند دوم يك خانواده كوچك است. زندگي عطيه در يك دوره سه ماهه، دچار تغييرات بزرگي شد و او از يك دختر تارك الصلاه بي‎حجاب، به دختري معتقد و چادري تبديل شد؛ دختري كه براي ازدواج با يك فرد روحاني به شهدا متوسل شد و حاجتش را هم از آن‎ها گرفت. او در حال حاضر دانشجوي ارشد مطالعات زنان و مادر يك دختر سه ساله است. در ادامه گفت وگو را با اين مادر دهه شصتي درباره سير تحولش مي‎خوانيد.

پدر و مادرم آدم‎هاي معتقدي بودند كه به مرور دچار غفلت شدند

عطيه درباره وضعيت اعتقادي خانواده‎اش مي‎گويد: «پدر و مادرم اوايل انقلاب كه با هم ازدواج كردند، آدم‎هاي معتقدي بودند. اما بعدها كه وارد بازار كار شدند و به خاطر معاشرت با همكاران‎شان كه از يك قشر خاص بودند، اعتقادات و نمازشان كمرنگ شد. البته به نماز خواندن اعتقاد داشتند و از نخواندنش خجالت مي‎كشيدند يعني به نوعي دچار غفلت شده بودند. مادرم تا يازده سالگي من، چادر سر مي‎كردند ولي به مرور و با اصرار پدرم چادر را كنار گذاشتند و پوشش‎شان به مانتوهاي بلند تغيير پيدا كرد. در آن زمان مادرم در مجالس مذهبي شركت مي‎كردند اما با بزرگ‎شدن من و خواهرم اعتقاداتشان كمرنگ‎تر شد گرچه هنوز به نماز خواندن پايبند بودند.»

واجب بودن نماز و روزه و حجاب را از معلم پرورشي ياد گرفتم

او درباره وضعيت خودش در خانواده مي‎گويد: «من تا قبل از دبيرستان تابع خواهرم بودم. وقتي خواهرم يك هفته نماز مي‎خواند من از روز سوم به او مي‎پيوستم. مادرم هم وقتي نماز خواندن ما را مي‎ديد، تشويق‎مان مي‎كرد. اما وقتي خواهرم بعد از چند روز نماز خواندن را كنار مي‎گذاشت، من هم به تبع او اين كار را مي‎كردم. از سوم دبستان تا آخر راهنمايي به اين شكل نماز مي‎خواندم. پدرم خوش اخلاق بود ولي براي تربيت ديني ما زمان نمي‎گذاشت، اما مادرم نمازخوان و سختگير بود. اين باعث مي‎شد من و خواهرم از اين‎كه بخواهيم شبيه مادرمان شويم وحشت داشته باشيم. تا دوران راهنمايي متوجه روزه و حجابم نبودم، چون خيلي بچه به حساب مي‎آمدم و خانواده‎ام هم در اين باره راهنمايي‎ام نمي‎كردند. دوره راهنمايي توسط معلم پرورشي‎ام فهميدم نماز، روزه و حجاب به من واجب است.»

حاضر به دوستي با هيچ پسري نبودم

عطيه درباره شروع تغييرات در زندگي‎اش مي‎گويد: «من ابتدا به حجاب اعتقادي نداشتم اما به‎تدريج اتفاقات مهمي در زندگي‎ام افتاد. من در شب‎هاي قدر و شب‎هاي جمعه گاهي براي خنده و ديدن دوستانم با مادرم به هيأت مي‎رفتم. هيأت خوبي نبود، خانم مداح براي اعلام انزجار از كارهايمان خيلي بد با ما برخورد مي‎كرد. يادم هست ماه محرم‎ها پشت دسته عزاداري راه مي‎افتاديم و از پسرها شماره مي‎گرفتيم. البته من هرگز با پسري دوست نشدم، بيش‎تر براي تفريح و خنده اين كار را مي‎كرديم. من هميشه به پسرها بي‎اعتماد بودم و بسيار مغرور بودم تا حدي كه هيچ كس را در شان خودم نمي‎دانستم. متأسفانه دوستي داشتم كه خيلي اهل رفاقت با پسرها بود و به همين دليل گاهي مرا سر قرار با دوستان مذكرش مي‎برد. يادم هست يك بار دوستم مي‎خواست من را به خانه يكي از دوستان مذكرش ببرد كه خدا به من رحم كرد و ماجرا ختم به خير شد؛ يعني ماجرا به شكلي پيش رفت كه من در دو قدمي آن خانه حاضر نشدم واردش شوم. دو عامل ترس و غرور باعث شده بود كه از خيلي اتفاقات مصون بمانم. غرور باعث مي‎شد كه حاضر به دوستي با هيچ پسري نشوم و ترس هم مرا از كارهاي خلاف دور نگه مي‎داشت.»

يك خانم حوزوي با حرف‎هايش درباره حجاب، من را تحت تاثير قرار داد

او درباره ماجراي تحولش مي‎گويد: «من در خانه يكي از دوستان مادرم با يك خانم حوزوي كه به او خانم سادات مي‎گفتند آشنا شدم. آن زمان‎ها نمي‎دانستم چرا به او سادات مي‎گويند و حتي در جريان نبودم كه سادات همان سيده است. دوست مادرم دختري داشت كه از دين فقط حجابش را داشت اما در واقع دختري بددهن، بي‎شخصيت، اهل رفاقت با پسرها و فوق‎العاده بي‎ادب بود. يك روز در خانه دوست مادرم درباره حجاب بحثي صورت گرفت و خانم سادات با من و مادرم در اين باره صحبت كرد. مادرم آن زمان‎ها حجابش كم‎تر شده بود. يادم هست خيلي حرص مي‎خوردم از اين‎كه خانم سادات آن‎قدر منطقي جوابمان را مي‎دهد و از طرفي نمي‎توانستم شخصيتش را هم زير سوال ببرم و به قول معروف زير ميز بزنم. حرف من اين بود كه حجاب و ظاهر مهم نيست و مهم دل افراد است. در پايان بحث طولاني‎مان، وقتي داشتيم به خانه مي‎آمديم؛ خانم سادات جمله‎اي گفت كه خوب يادم مانده است: «بالاخره دختر اين خانم كه حجاب دارد و ظاهرش طبق دين است با شما كه حجاب نداريد، براي خدا يك تفاوتي دارد. او حرف خدا را گوش داده ولي شما ندادي.» از طرفي اين حرفش درست بود و از طرف ديگر باعث ناراحتي‎ام شد كه چرا من را با آن دختر بي‎ادب مقايسه كرده است. آن دختر درونش بد بود و ظاهرش خوب، برعكس من كه به نظرم مي‎آمد درونم خوب است و ظاهرم بد. اين حرف از نظر روحي ضربه سنگيني به من وارد كرد.»

من به جز امتحان روخواني هرگز قرآن نخوانده بودم

اين دانشجوي ارشد مطالعات زنان درباره دومين اتفاق تاثيرگذار زندگي‎اش مي‎گويد: «من در دوران دبيرستان به كلاس زبان مي‎رفتم و سطح زبانم هم خيلي بالا بود؛ يعني بالاتر از ديپلم. استادم يك پسر سي ساله بود كه دانشجوي دكترا بود. او فوق‎العاده با ادب بود و من آن زمان در جريان نبودم كه يك پسر مذهبي است. او معمولا ريش مي‎گذاشت، در چشم هيچ دختري خيره نمي‎شد و در شهادت ائمه(ع) لباس مشكي مي‎پوشيد. من نمي‎دانستم تمام اين موارد نشانه‎هاي يك فرد متدين است. يك بار در خلال بحث‎هاي كلاس يكي از داستان‎هاي قرآن را تعريف كرد. من باورم نمي‎شد كه در قرآن چنين داستان‎هايي وجود داشته باشد، تا آن زمان هرگز قرآن نخوانده بودم. استادم خطاب به كلاس گفت شما چطور مسلمان‎هايي هستيد كه تا به حال قرآن نخوانده‎ايد؟! اين دومين ضربه محكم روحي به من بود. با خودم فكر مي‎كردم چطور جرات مي‎كند به من چنين حرفي را بزند، اما ته ذهنم مي‎دانستم كه حقيقت را مي‎گويد. من به جز امتحان روخواني در مدرسه، تا آن زمان قرآن نخوانده بودم.»

اصول دين را از تلويزيون ياد گرفتم

عطيه درباره سومين اتفاق تاثير‎گذار زندگي‎اش مي‎گويد: «معلم ديني‎اي داشتيم كه ميانسال، محجبه، عاقل و منطقي بود. او هميشه مانتوهاي بلند با كفش و كيف همرنگ مي‎پوشيد و تيپ لبناني داشت. بارزترين ويژگي‎اش اين بود كه هميشه خودش بود. معلم‎مان خيلي به كتاب پايبند نبود و هميشه سر كلاس بحث مي‎كرديم. اول سال من ايستادم و محكم گفتم كه نماز كليشه است؛ نه تنها متعلق به عهد باستان است بلكه به زبان عربي است و كاري بي‎فايده و تكراري است؛ مگر اين‎كه به خاطر حركات ورزشي‎اش مفيد باشد! يادم نيست جواب معلمم چه چيزي بود ولي بسيار منطقي بود. من از دي ماه همان سال نماز خواندن را شروع كردم. جواب‎هايي به اين شكل مثل يك قطعه پازل است كه دقيقا در جاي خودش قرار مي‎گيرد و بخش خالي وجودمان را پر مي‎كند. من تا ارديبهشت ماه كم و بيش نماز مي‎خواندم، به مرور به برنامه‎هاي مذهبي تلويزيون علاقه‎مند شدم و مخاطب برنامه‎هايي شدم كه تا پيش از اين به محض ديدن آن‎ها شبكه را عوض مي‎كردم. براي مني كه از اصول دين هيچ چيز نمي‎دانستم، اين برنامه‎ها شالوده ذهني ساختند.»

ادامه دارد

 در محضر قرآن

درس هايي از قرآن

ترجمه
فرزند نياورده و فرزند كسى نيست.
و هيچ همتايى براى او نباشد.
توحيد، آيه 3 و 4
پيام ها
1- صَمَديت و بى‎نيازى خداوند از همه چيز، دليل آن است كه او نياز به فرزند و والدين ندارد.
2- خداوند علّتى ندارد و از چيزى به وجود نيامده است.
3- مولود، معلول است و نمى‎تواند خدا باشد.
4- نه در ذات، نه در صفات و نه در افعال، هيچ كس و هيچ چيز شبيه و مانند خداوند نيست.
5- خداوند شبيه ندارد تا بتواند شريك او در امور هستى گردد.

 پرتوي از حكمت

آيت‎ا... مجتهدي:
قلب خود را با موعظه زنده كنيد

حديث دارد: «احي قلبك بالموعظه»؛ قلبت را با موعظه زنده كن. در روايت است گاهي قلب انسان مي‎ميرد، خدا نكند قلب انسان بميرد. گناهان قلب انسان را مي‎ميراند. حالا اگر بخواهيم قلبمان زنده شود، چه كنيم؟ موعظه، اگر كسي ما را موعظه كند، قلبمان زنده مي‎شود.

 بوستان حكايت

توبه ابراهيم ادهم

درباره ابراهيم ادهم گفته‎اند:
وي از جمله پادشاه‎زادگان بلخ بوده است. روزي به صحرا بيرون آمده و به عزم شكار منتظر بود كه ناگاه آهويي از پيش او برخاست و او در پي آهو بتاخت و راه بسيار قطع كرد. ناگاه هاتفي آواز داد: «ألهذا خُلقتَ؛ آيا تو را براي اين كار آفريده‎اند؟» ابراهيم بيدار شد و گفت: نه! مرا از بهر اين كار نيافريده‎اند. پس از اسب پياده شد و در راه شباني از شبانان پدر خود را ديد؛ اسب و جامه خويش به او داد و لباس‎هاي او را گرفت و روي به صحرا نهاد. سپس به مكه رفت و در آن‎جا توبه نمود. كار وي در راه دين به قدري قوي شد كه مستجاب الدعوه گرديد.
جوامع الحكايات و لوامع الروايات، ص 254