صفحه در مكتب عرشيان

يادكردي از شهيدحسن شفيع زاده از زبان خانواده و همرزمانش؛
سرداري كه از افزايش حقوق، عصباني شد!

مسؤوليت حفاظت از بيت شهيد آيت‎ا... مدني، مبارزه در قائله خلق مسلمان، شناسايي و سركوب خوانين و فئودال‎ها در روستاها، راه‎اندازي بخش رفاه سپاه تبريز و تأمين نيازهاي مردم، جانشيني مهندس شهيد مهدي باكري در عمليات سپاه اروميه، پاكسازي شهر اشنويه و ديگر شهرها از وجود ضد انقلاب، فرماندهي توپخانه سپاه و هدايت آتش در عمليات بيت‎المقدس، رمضان، مسلم بن عقيل، والفجر مقدماتي تا والفجر 4و8، خيبر، بدر، كربلاي 4و5و8و10، راه‎اندازي مركز آموزش و دانشكده توپخانه سپاه در اصفهان و... تنها بخشي از خدمات و افتخارات سردار شهيد حسن شفيع‎زاده، بنيانگذار يگان موشكي سپاه است. فرمانده توپخانه سپاه بعد از سال‎ها خدمت و مجاهدت در ۸ ارديبهشت ۱۳۶۶ در عمليات كربلاي ۱۰ در منطقه ماؤوت عراق بر اثر اصابت گلوله توپ دشمن به خودرواش، به شهادت رسيد. اين نوشتار به نقل از جوان‎آنلاين، گذري است بر زندگي تا شهادت سردار حسن شفيع‎زاده از زبان خانواده و همرزمانش كه براي اولين بار منتشر مي‎شود.

فاطمه كوچه مشك لر، مادر شهيد

پسرم 28 مرداد ماه سال 1336 در تبريز به دنيا آمد. 12سال بيش تر نداشت كه پدرش را از دست داد. خاطره‎اي كه مي‎خواهم برايتان بگويم از اولين روزي است كه حسن از خدمت سربازي به مرخصي آمده بود.

آن روز موقع عصر لباس شخصي پوشيد و از خانه بيرون رفت. آمدنش تا شب طول كشيد. نگران شدم. وقتي برگشت، پرسيدم: حسن‎جان! كجا بودي، نگفتي نگرانت مي‎شوم؟ مثلاً آمدي مرخصي كه تو را بيش تر ببينيم! گفت: پيش آيت‎ا... مدني رفته بودم تا در موضوعي كسب تكليف كنم. تا حدي خيالم راحت شد. پرسيدم: چه موضوعي؟

گفت: امام خميني دستور داده سربازها پادگان‎ها را ترك كنند. آيت‎ا... مدني گفتند اگر بتوانيد با اسلحه فرار كنيد بهتر است؛ ما به وجود شما احتياج داريم. بعد پسرم با هيجان ادامه داد: همان حين مأموران ريختند آيت‎ا... مدني را با خودشان بردند؛ اما من فرار كردم!

يوسف نساج، دوست شهيد

حسن آقا شانزدهم بهمن 1355 به خدمت سربازي رفت. در گروهانشان فقط چهار نفر ديپلم داشتند. بقيه كم‎سواد يا بي‎سواد بودند. حسن آقا را هم كه ديپلم داشت كمك‎منشي گروهان كردند. او هم از فرصت استفاده و به كمك فرمانده‎اش، اتاقي را كه نمازخانه پادگان بود، تر و تميز كرد.

بعد با موكت كفش را پوشاند. آياتي از كلام‎ا... مجيد را نوشت و به در و ديوار نمازخانه نصب كرد. نمازخانه كه تكميل شد، كلاس خداشناسي برپا كرد و به ارشاد سربازان و افسران جوان پرداخت. حسن آقا در پادگان نمازهايش را اول وقت مي‎خواند و به سؤالات شرعي سربازها پاسخ مي‎داد.

جواد غفاري، دوست شهيد

وقتي انقلاب پيروز شد، شهيد شفيع‎زاده به همراه تعدادي از جوانان انقلابي تبريز و زير نظر آيت‎ا... قاضي‎طباطبايي، گروه مسلحي را براي دستگيري عوامل رژيم پهلوي سازماندهي كردند. علاوه بر اين براي گروهي از برادران عاشق انقلاب در مسجد آيت‎ا... انگجي كلاس‎هاي آموزش نظامي ترتيب دادند... حسن كه خدمت سربازي كرده بود، از عهده آموزش‎هاي نظامي به خوبي برمي‎آمد. روزي هم كه سپاه پاسداران انقلاب اسلامي شكل گرفت، وارد اين نهاد انقلابي شد و در مقام معاون عمليات سپاه تبريز در سركوبي خوانين و اشرار آذربايجان و حزب خلق مسلمان نقش بسزايي ايفا كرد.

سرلشكر پاسدار رحيم صفوي

بيستمين روز عمليات كربلاي5 بود كه از طريق شنود بيسيم‎ها مطلع شديم دشمن 75 درصد نيروهايش را كه بيش از 50 تيپ و لشكر بود، آماده كرده تا ما را از شلمچه عقب براند. به سنگر شفيع‎زاده و زهدي رفتم و جريان را به آن‎ها گفتم. 20دقيقه‎اي طول نكشيد كه اين دو بزرگوار با استفاده از تكنيك و عقلانيت و روحيه انقلابي شان باراني از آتش بر سر ارتش بعثي ريختند. اگر اين طرح آتش نبود ، شايد ما در كربلاي5 نمي‎توانستيم ايستادگي كنيم. يكي از علل پيروزي كربلاي5 قدرت آتش توپخانه ما بود.

سردار غلامحسين رضايت

شفيع‎زاده توجه خاصي به خانواده شهدا داشت. در برنامه كاري يا سفري كه به شهرها داشتيم ديدار از خانواده شهدا جزء لاينفك برنامه‎هاي سفر ما بود. امكان نداشت مأموريتي در شهر و منطقه‎اي داشته باشيم و در برنامه ما ديدار از خانواده شهدا نباشد. مثلاً اگر به اصفهان، تبريز، شيراز و. . . مي‎رفتيم به طور قطع ديداري با خانواده شهدا و مجروحان و مفقودان آن شهرها داشتيم. حتي بعضي وقت‎ها از استراحت و كارهاي شخصي خودش مي‎زد و در عرض چند ساعت پشت سر هم به چند خانواده سر مي‎زديم. به خواست خدا اين روحيه در ديگر برادران تأثير گذاشت و به‎عنوان يادگاري از حسن آقا براي ما باقي ماند.

سردار حسن استوارآذر

يك روز شهيد شفيع‎زاده به منظور سركشي آمده بود مركز هماهنگي پشتيباني آتش. وقت نماز كه شد موقع وضو گرفتن ديدم بازويش باندپيچي شده است. پرسيدم: چي شده برادر شفيع‎زاده؟

لبخندي زد و به آرامي گفت: زنبور نيش زده!

از برادري كه همراه حسن آقا آمده بود، پرسيدم: طوري شده؟ گفت: موقع بازديد از ديده‎بان‎ها گلوله خورد به بازويش. هر چه اصرار كرديم برود عقب استراحت كند، قبول نكرد. برگشتم به چهره حسن شفيع‎زاده نگاه كردم؛ اثري از خستگي و ناراحتي احساس نمي‎شد. بعد از نماز گفتم: با اين زخمي كه داري بهتر است كمي استراحت كنيد. دستش را بالا آورد و گفت: به نظر نمي‎آيد چيز مهمي باشد. گفتم: بايد شما را به اورژانس ببريم. تبسمي كرد و گفت: بروم اورژانس؟ به خاطر يك نيش زنبور!

سرتيپ پاسدار يعقوب زهدي

در جريان عمليات كربلاي5 به حسن آقا گفتم: خاطرتان هست كه نخستين روزهاي جنگ در آبادان با آقا مهدي باكري روزانه فقط سه گلوله خمپاره 120 سهميه شما بود؟ ولي حالا 700 قبضه توپ تحت امر شماست و روزانه 600 موشك كاتيوشا شليك مي‎كنيد. همچين روزي را در خواب مي‎ديدي، باور مي‎كردي؟

در پاسخم گفت: يعقوب! خداوند آن روزها را پيش روي ما قرار داده بود تا لياقت و صلاحيتمان را امتحان كند و ميزان استقامت و اخلاص خود را نشان بدهيم. حالا خدا را شكر مي‎كنيم كه ما را قابل دانسته و براي دفاع از دينَش و تنبيه دشمنانش، گوشه‎اي از قدرتش را به وسيله ما به ظهور رسانده است.

دكتر محسن حاجي‎آبادي

به اتفاق حسن آقاي شفيع‎زاده براي شركت در مراسم شهيد مصطفي جراح به تيپ 61 محرم مي‎رفتيم. شب بود و راه طولاني. از بس رانندگي كرده بوديم خستگي از سر و رويمان مي‎باريد. داشتم چرت مي‎زدم كه جايم را به شفيع‎زاده دادم. ساعتي آمديم كه يك جايي نگه داشت تا استراحتي بكنيم. شام خورديم و برگشتيم داخل ماشين. تا نشستم، خوابم برد. نيمه‎هاي شب بيدار شدم، ديدم شفيع‎زاده توي ماشين نيست. پيش خودم گفتم: اين وقت شب كجا رفته؟

پياده كه شدم، چشمم به كلمن آب افتاد. توي دلم گفتم: كلمن اين جا چه كار مي‎كند؟

دور و برم را كه نگاه كردم، ديدم شفيع‎زاده نماز شب مي‎خواند. بي‎آن كه سر و صدايي بكند و مزاحم خواب من شود از آب كلمن وضو گرفته و دورتر از ماشين و در دل شب با معبودش راز و نياز مي‎كرد. به حالش غبطه خوردم...

علي جمالي، همرزم شهيد

زمزمه حضور امريكايي‎ها در خليج فارس كم‎كم به گوش مي‎رسيد كه به اتفاق جمعي از فرماندهان گردان‎هاي توپخانه، لشكرها و گروه‎ها با هواپيما عازم بندرعباس شديم. از آن جا هم به جزاير لار و هرمز رفتيم. حسن شفيع‎زاده آنجا ما را توجيه كرد كه چگونه مي‎توانيم با توپخانه جلوي امريكايي‎ها بايستيم و با تير مستقيم توپ‎هاي 100ميليمتري هدف‎هاي دريايي را منهدم كنيم.

اهل ابتكار بود. سوله‎هاي بتني ايجاد كرد و توپ‎ها را گذاشتيم داخل اين سوله‎ها كه در صورت ضرورت استفاده كنيم. همين روحيه بالاي او بود كه به ما نيروي مضاعف مي‎داد و با تمام وجود حس مي‎كرديم كه در هر شرايط ما مي‎توانيم جلوي دشمن بايستيم.

مجتبي صفاري، همرزم شهيد

حقوق ماهانه برادر شفيع‎زاده 5هزار تومان بود كه بيش تر آن را هم در راه جبهه و مأموريت‎ها خرج مي‎كرد. سال 1364 بود كه يك روز به او گفتم: مي‎خواهيم حقوق شما را افزايش بدهيم. براي اين كار مجوز داريم و با قرارگاه هم صحبت كرده‎ايم. خواستم خود شما را هم در جريان بگذارم. گفت: كي به شما گفته حقوقم را زياد كنيد؟ حرفش را هم نزنيد! هر قدر اصرار كردم فايده‎اي نداشت.

گفت: من در كسوت يك رزمنده به جبهه آمده‎ام و بابت اين 5هزار تومان، خودم را مديون مي‎دانم. شك دارم كه به اندازه حقوقي كه مي‎گيرم كار مي‎كنم يا نه! ديدم او مثل ما فكر نمي‎كند!

سرتيپ پاسدارعبدالمحمد رئوفي‎نژاد

در عمليات فتح‎المبين حدود 100قبضه توپ از انواع مختلف لوله بلند و كوتاه از عراق غنيمت گرفتيم و آورديم در پادگان كرخه كه(به نام پادگان تيپ7 وليعصر(ع) بود) كنار هم چيديم. دشمن تا قبل از عمليات فتح‎المبين با همين توپ‎ها شهرهاي ما را زير آتش مي‎گرفت.

حسن باقري و شفيع‎زاده از اين‎ها بازديد كردند و رفتند. فاصله فتح‎المبين تا بيت‎المقدس حدود پنج روز بود. دو هفته مانده به شروع عمليات، شفيع‎زاده به من گفت: 15نفر نيرو براي گذراندن آموزش توپخانه معرفي كن. گفتم: ما بلد نيستيم. به كارگيري اين‎ها هم خيلي مشكل است.

افراد را فرستاديم پيش شفيع‎زاده. كلاس‎هاي آموزش را در شهركي كنار كارون برگزار كرد. از بقيه تيپ‎هاي رزمي سپاه هم در اين آموزش شركت كرده بودند. اين افراد در يك هفته فرصتي كه تا شروع عمليات بود، آموزش ديدند و ما هم توپ‎ها را تحويل همين بچه‎ها داديم. توپخانه سپاه اولين بار با كمك بچه‎هايي كه حسن شفيع‎زاده آموزش داده بود در عمليات بيت‎المقدس به كارگيري شد و ضربه كاري به دشمن وارد كرديم.

سردار محمدرضا محمدزاده

از نيروهاي گروه جنگ‎هاي نامنظم بودم. بعد از شهادت دكتر مصطفي چمران در 31 خرداد1360 تصميم فرماندهان اين بود كه گروه به فرماندهي حسن شفيع‎زاده و زير نظر بسيج به فعاليتش ادامه دهد. شفيع‎زاده هم در اين مقطع مسؤول ستاد تيپ كربلا بود. ما را به تيپ كربلا آوردند و برادر حسن سازماندهي‎مان كرد. روزها گذشت و اولين عملياتي كه با تيپ كربلا شركت كرديم، طريق القدس بود. حسن آقا فرمانده محور بود و در كنار رزمنده‎ها حضور داشت و گردان‎ها را هدايت مي‎كرد. علاوه بر مسؤوليت سنگيني كه برعهده داشت، از جابه‎جايي قبضه‎هاي خمپاره و هدايت آتش عمليات غافل نبود و نقش بسزايي در موفقيت عمليات داشت.

خاطره‎اي از سرلشكرپاسدار شهيد حسن طهراني‎مقدم

هر روز پس از نماز صبح، كارمان را شروع مي‎كرديم. آقاي شفيع‎زاده خيلي جدي كار مي‎كرد. سازماندهي نيروها، سركشي منظم و مرتب به آتش بارها، حضور در قرارگاه‎هاي عملياتي و هماهنگي با برادران ارتشي، سركشي به مراكز تعميراتي و. . . كارهاي روزانه او بودند. شب‎ها خسته و كوفته برمي‎گشتيم به قرارگاه تا استراحت كنيم. آن وقت بود كه شفيع‎زاده از راه مي‎رسيد انگار سر صبح است و سرحال و بشاش و تازه مي‎خواهيم كارمان را شروع كنيم. خواهش مي‎كرديم تا اجازه بدهد نفسي تازه كنيم. اما او مي‎گفت: نبايد فرصت‎ها را از دست بدهيم.

قرآن را برمي‎داشتيم، بلكه در پناه كتاب آسماني و به بهانه تلاوت قرآن از دستش در برويم!