صفحه در مكتب عرشيان

وصيت نامه عارفانه شهيد حجت ا... رحيمي

بارالها!...

خدايا! دوري خانه، پدر، مادر، برادر و خواهر را

خدايا! بي‎خوابي‎هاي فراوان را

خدايا! دنيا و خواري‎هايش و همه چيز خوب و بدش را تحمل مي‎كنم ولي دوري تو را يك لحظه تحمل نخواهم كرد.

خدايا! تو را سپاس مي‎گزارم كه اين بار سعادت را نصيبم كردي تا در راه خودت و اهل بيتت و شهداي خالصت حضور داشته باشم و آرزو دارم خالصانه از من بپذيري.

خدايا! چشم طمع به بهشت تو نيز ندارم؛ زيرا عبادت‎هايم را براي اين به درگاهت مي‎كنم كه تو را لايق عبادت مي‎دانم، و تو را عادل مي‎دانم و مي‎دانم كه تنها بودن در جوار تو سعادت حضور در قيامت توست كه انسان را سعادتمند مي‎كند.

خدايا! سال‎ها و ماه‎هاست كه به دنبال دست يافتن به وصال خويش شهر‎ها و آبادي‎ها و كوه‎ها و دشت‎ها و بيابان‎ها را پشت سر گذاشته‎ام ولي هنوز خود را نشناخته‎ام.

با كارواني از دوستان و عزيزان حركت كردم، در هر مسيري، بر سر هر كوي و برزني يكي يكي، از عاشقان و مخلصان تو جدا گشتم. يك يكشان به سوي تو پرواز كردند و شهد شهادت را نوشيدند و اين من بودم كه از قافله جامانده‎ام. هميشه به ياد شهدا شال عزا بر گردن نهادم و هميشه در اين فكر بودم كه چگونه مي‎توان عاشق شد، عاشق الله، شيفته ا... تا مرا جزو انصار حسين قرار بدهي و درجه رفيع شهادت را نثارم كني.

خداي مهربان! اين بار نيز دنبال رسيدن به وصال خويش حركت كردم، شايد به آرزوي خويش دست يابم.

خدايا! وقتي اسلام و انقلاب در خطر باشد ديگر اين سينه را نمي‎خواهم.

خدايا! مكش اين چراغ افروخته را و مسوز اين سوخته را و مران اين بنده آموخته را

معشوقا! اگر بپرسي حجت ندارم، اگر بسنجي بضاعت و اگر بسوزاني طاقت...

معبود من! اگر مرا به جرم بگيري تو را به كرم بگيرم و حاشا كه كرم تو از جرم من بيش‎تر است.

الهي! اگر با تو دوستي نكردم، دشمني هم نكردم. گريخته بودم، تا تو مراخواندي و بر خوان خود نشاندي.

خدايا! عاشق در برابر معشوق آن حد عشق مي‎ورزد تا كه بميرد، من هم آن قدر عاشق تو هستم كه مي‎خواهم در راه تو، تكه تكه شوم.

خدايا! مرا به صراط شهدا و صراط امام ثابت بدار تا شرمنده آن‎ها نشوم و با روي سفيد به ديدارشان بيايم.

خدايا! در اين سرزمين مقدس و خونين سوگند مي‎خورم كه تا آخرين نفس پيرو راه امام و شهداي عزيزم باشم.

خدايا! من رضاي تو را و لقاي تو را بر خوشي دنيا ترجيح مي‎دهم.

خدايا! اجر و مزد مارا در جوارت به ما عنايت كن.

بارالها! هيچ در خودم لياقت وصل به لقاي تو را نمي‎بينم، ولي اميدم به عفو و بخشش توست.

خدايا! از جمع ياران جدايم مكن و در مقابل شهدا شرمنده‎ام مساز؛ زيرا به عشق شهادت به درب خانه‎ات مي‎آيم.

پروردگارا! تو خود گفتي هر كه عاشق من باشد، عاشقش خواهم بود و هر كه را عاشق باشم شهيدش مي‎كنم، و خون‎بهاي شهادتش را نيز خود خواهم پرداخت. خدايا! من عاشق توام، پس خون‎بهايم را كه شهادت است به من پرداخت كن.

محبوب من! شهادت را نه براي فرار از مسؤوليت اجتماعي، و نه براي راحتي شخصي مي‎خواهم؛ بلكه از آن‎جا كه شهادت در راس قله كمالات است و بدون كسب كمالات، شهادت ميسر نمي‎شود، مي‎خواهم و خوشا به حال انان كه با شهادت رفته‎اند.

بارالها، جندا... را كه با سوگند به ثارا... در سنگر روح ا... براي شكست عدوا... و استقرار حزب ا... زمينه ساز حكومت جهاني بقيه ا... گرديده حمايت فرما!

اي سيد و مولاي من! بگذار اين ديدگان ديگر نبينند، بس است هر چه ديده‎اند. بگذار اين گوش‎ها ديگر نشنوند، بس است هر چه شنيده اند، بگذار اين دست و پاها ديگر حركت نكنند، بس است هرچه جنبيده‎اند.

خدايا! دوست دارم تنهاي تنهاي بيايم، دور از هر كثرتي؛ دوست دارم گمنام گمنام بيايم، دور از هر هويتي.

خدايا! اگر بگويي لياقت نداري خواهم گفت: لياقت كدام يك از الطاف تو را داشته‎ام.

يا سيدي و مولاي! ابراهيم را گفتي كه عزيزترين فرزندش را قرباني كند، و او اسماعيل را مهيا كرد، هنگامي كه پدر كارد را نزديك گلوي فرزندش آورد، ندا آمد دست نگه دار، ابراهيم آزمايش خود را داد ولي اسماعيل هنوز به آن درجه تكامل نرسيده بود.. زمان زيادي گذشت كه عزيزترين فرزند آدم در راه خدا قرباني شد و آن هم حسين ابن علي(ع) بود.

پروردگارا! قلبم مالامال عشق تو است و از شوق عشق تو و حسين تو مي‎تپد.

جانا! جان ناقابلم كه امانت توست را بپذير و از خطاهايم درگذر كه من فراق تو و طاقت و تحمل عذاب تو را ندارم.

بارالها! من همان بنده‎اي هستم كه سال‎ها در گمراهي به سر برده و عصيان اوامر تو را كرده‎ام، اما اينك معترفم به گناهانم و اقرار مي‎كنم به اين‎كه در اشتباه بوده‎ام، پس از گناهانم درگذر و توفيق لقايت را كه نصيب شهداي راهت مي‎كني نصيب من هم كن.

بارالها! تو را شكر مي‎گويم كه به من آگاهي بخشيدي تا اين‎كه بدانم كيستم و از كجايم و به كجا مي‎روم.

خدايا! در شهادت چه لذتي است كه مخلصان تو به دنبال آن اشك شوق مي‎ريزند و اين‎گونه شتابان‎اند.

خدايا! هدايتم كن؛ زيرا مي‎دانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.

خدايا! هدايتم كن تا ظلم نكنم؛ زيرا مي‎دانم كه ظلم چه گناه نابخشودني است.

خدايا! نگذار دروغ بگويم؛ زيرا دروغ ظلم كثيفي است.

خدايا! محتاجم مكن كه تهمت به كسي بزنم؛ زيرا تهمت، خيانت ظالمانه‎اي است.

خدايا! ارشادم كن كه بي‎انصافي نكنم؛ زيرا كسي كه انصاف ندارد، شرف ندارد.

خدايا! معرفتمان ده كه بس بي‎معرفتيم.

صبرمان ده كه بسيار عجوليم.

بصيرتمان ده كه ببينيم آن چه ناديدني است.

كورمان كن كه نبايسته‎ها را نبينيم و جز تو منظر نظر نباشد.

بينشي عطا كن كه اهل ثمر شويم.

و فكري ببخش تا به عظمتت پي ببريم و معرفتي يابيم.

دستي ببخش تا دستگير باشد، و جز تو به سوي كسي دراز نشود.

قدمي عطا كن كه در راه تو بپيمايد.

و قدرتي كه در خدمت تو باشد.

پيامبر گرامي اسلام: هر كس صادقانه آرزوي شهادت كند، خداوند به او ثواب آن را عطا خواهد كرد، هر چند به شهادت نرسد.

راه كاروان عشق از ميان تاريخ مي‎گذرد و هر كس در هر زمان بدين صلا لبيك گويد از ملازمان كاروان كربلاست.

تمام خاك را گشتم به دنبال صداي تو ببين باقي است روي لحظه‎هايم رد پاي تو

خادم الشهداء كربلايي حجت ا... رحيمي

 شهدا

به مناسبت سالروز شهادت سردار رشيد اسلام حاج ابراهيم همت
سردار عاشورايي خيبر

روز سيزدهم فروردين 1334 در شهرضا به دنيا آمد. او در سايه محبت‎هاي پدر و مادر پاكدامن، وارسته و مهربانش دوران كودكي را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد. در دوران تحصيلش از هوش و استعداد فوق‎العاده‎اي برخوردار بود و با موفقيت، دوران دبستان و دبيرستان را پشت سر گذاشت.
هنگام فراغت از تحصيل به ويژه در تعطيلات تابستاني با كار و تلاش فراوان مخارج شخصي خود را براي تحصيل به دست مي‎آورد و از اين راه به خانواده زحمتكش خويش كمك قابل توجهي مي‎كرد. با اخذ مدرك ديپلم در دانشسراي اصفهان به ادامه تحصيل پرداخت. پس از دريافت مدرك تحصيلي به سربازي رفت. در لشكر توپخانه اصفهان مسؤوليت آشپزخانه را به عهده او گذاشتند.
با پايان اين دوره به زادگاهش بازگشت و شغل معلمي را برگزيد. در اين زمان با تعدادي از روحانيون متعهد و انقلابي ارتباط پيدا كرد و در اثر مجالست با آن‎ها با شخصيت امام(ره) بيش‎تر آشنا شد. او در تشويق و ترغيب دانش آموزان به مطالعه و كسب بينش و آگاهي سعي وافري داشت و همين امور سبب شد كه چند نوبت از طرف ساواك به او اخطار داده شود.
بعد از مدتي به خاطر سخنراني‎هاي آتشين عليه رژيم پهلوي تحت تعقيب قرار گرفت و در نتيجه شهر به شهر از دست ساواك فرار كرد. ابتدا به فيروزآباد رفت و مدتي در آن‎جا دست به تبليغ و ارشاد مردم زد، پس از چندي به ياسوج رفت. بعد از آن عازم دوگنبدان و بعد اهواز شد.
در بازگشت به زادگاهش تظاهرات بسياري عليه رژيم به راه انداخت. به دنبال آن فرمان ترور و اعدام ايشان توسط فرماندار نظامي اصفهان سرلشكر ناجي صادر گرديد. با پيروزي انقلاب از جمله كساني بود كه سپاه شهرضا را با كمك دو تن از برادران خود و سه تن از دوستانش تشكيل داد.
از كارهاي اساسي او در اين مقطع، سامان بخشيدن به فعاليت‎هاي فرهنگي، تبليغي منطقه بود كه در آگاه ساختن جوانان و ايجاد شور انقلابي تأثير بسزايي داشت. اواخر سال 1358 بر حسب ضرورت و به دليل تجربيات گرانبهايش در زمينه امور فرهنگي به خرمشهر و سپس به بندر چابهار و كنارك عزيمت كرد و به فعاليت‎هاي گسترده فرهنگي پرداخت.
همت در خرداد سال 1359 به منطقه كردستان كه بخش‎هايي از آن در چنگال گروهك‎هاي مزدور گرفتار شده بود، اعزام گرديد. با آغاز جنگ تحميلي به جنوب رفت و به همراه احمد متوسليان تيپ محمد رسول الله(ص) را تشكيل داد و معاونت تيپ را پذيرفت.
در سال 1361 به لبنان رفت و دو ماه بعد به ايران اسلامي بازگشت. با شروع عمليات رمضان فرماندهي تيپ 27 محمد رسول الله(ص) را پذيرفت. در عمليات مسلم بن عقيل فرمانده قرارگاه ظفر بود. در عمليات والفجر مقدماتي فرماندهي سپاه يازدهم قدر را پذيرفت.
سرانجام در روز هفدهم اسفند ماه سال 1362 در عمليات خيبر در سن 28 سالگي در جزيره مجنون به آسمان پرگشود. پيكر بي‎سر او را در گلزار شهداي شهرضا به خاك سپردند.
حماسه ساز كردستان
سال 1359 بود. تاخت و تاز عناصر تجزيه طلب و ضد انقلابيون، كردستا ن را ناامن كرده بود. ابراهيم ديگر طاقت ماندن نداشت بار سفر بست و رهسپار پاوه شد. در بدو ورود از سوي شهيد ناصر كاظمي، مسؤول روابط عمومي سپاه پاوه شده و در كنار شهيداني چون چمران، كاظمي، بروجردي و قاضي به مبارزات خود ادامه مي‎داد. خلوص و صميميت آنان به حدي بود كه مردم كردستان آن‎ها را از خود مي‎دانستند و دوستي عميقي در بين آنان ايجاد شده بود.
همت در پست فرماندهي عمليات‎ها به خدمت مشغول بود و پس از مدتي به دليل لياقت و كارداني كه از خود نشان داد به فرماندهي سپاه پاوه برگزيده شد. از سال 1359 تا سال 1360، بيست و پنج عمليات موفقيت‎آميز جهت پاكسازي روستاهاي كردستان از ضد انقلاب انجام شد كه در طي اين عمليات‎ها درگيري‎هايي نيز با دشمن بعثي به وقوع پيوست.
سرما و اوركت
سال 1362 در قلاجه بوديم و هوا خيلي سرد بود. رفتيم تمام اوركت‎هايي را كه تو دوكوهه داشتيم برداشتيم آورديم داديم به بچه ها. حاج همت آمد. داشت مثل بيد مي‎لرزيد. گفتم:«اوركت داريم، بدهم تنت مي‎كني؟»
گفت:«هروقت ديدم همه تنشان هست، من هم تنم مي‎كنم. تا آن‎جا بود، نديدم اوركت تنش كند؛ مي‎لرزيد و مي‎خنديد».
نور ماه
به آسمان نگاه مي‎كرد و اشك مي‎ريخت. پيش خودم فكر كردم «بگذار به حال خودش باشد». اما طاقت نياوردم؛ رفتم پرسيدم: «چي شده؟» جواب نداد. به آسمان نگاه كردم، چيزي فهميدم. بعد ماه را ديدم كه داشت به بچه‎ها كمك مي‎كرد. رسيده بودند به رودخانه و به نور احتياج داشتند كه بگذرند. تا چند دقيقه قبل نور ماه در دشت نبود و حالا داشت نورافشاني مي‎كرد. حاج همت از پشت بي‎سيم به فرماندهان گردان‎ها گفت:«ماه را مي‎بينيد؟» طولي نكشيد كه شنيدم تمام فرماندهان دارند از پشت بي‎سيم گريه مي‎كنند...
راوي: سعيد قاسمي
پوتين‎هاي كهنه
پدر مشغول حرف زدن بود، كه چشمم به پوتين‎هاي كهنه و رنگ و رو رفته حاج همت افتاد. دقايقي بعد اكبر را ديد. پرسيد:«اكبر آقا، مگر دولت به رزمنده‎ها كفش و لباس نمي‎دهد؟» اكبر سرش را زير انداخت و پاسخ داد:«كربلايي به خدا من يكي زبانم مو درآورد بس كه به حاجي گفتم پوتين‎هايت را عوض كن. مي‎گويم ناسلامتي تو فرمانده لشگري، با آدم‎هاي مهم رفت و آمد داري، خوب نيست اين پوتين‎ها را پايت كني... والله تو گوشش فرو نمي‎رود كه نمي‎رود.....
مي گويد فرمانده بايد خودش را با كم‎ترين نيروهايش مقايسه كند؛ من بايد همرنگ بسيجي‎ها باشم. پدر تصميم گرفت براي حاجي كفش تهيه كند. همت را صدا زد و گفت: دوست دارم يك بار ديگر مثل بچگي‎هايت دستت را بگيرم ببرم بازار و يك جفت كتاني برايت بخرم، ناسلامتي هنوز پسرمي. هرچند فرمانده لشگري اما براي من هنوز پسري.....
حاجي قبول كرد. با هم رفتيم كفش را خريدند. در راه بازگشت يكي از بسيجيان كنار خيابان ايستاده بود، حاجي او را سوار كرد، مدام به عقب نگاه مي‎كرد، پدر متوجه نگاه‎هاي ابراهيم شد. كنجكاوانه خط نگاهش را دنبال كرد. اكبر هم نگاه آن دو را دنبال مي‎كرد و چشمش به پوتين‎هاي كهنه و رنگ و رو رفته نوجوان افتاد يكباره پدر زد روي داشبورد و گفت: «نگه دار اكبر آقا. حاجي و پدر پياده شدند. اين‎كه راحتت كنم مي‎گويم وظيفه من تا همينجا بود كه انجام دادم. از تو هم ممنونم كه حرفم را زمين نزدي و به خاطر احترام به من مقام خودت را زير پا گذاشتي؛ از حالا به بعد تصميم با خودت است. هر كاري دوست داري بكن... من راضي‎ام.
حاجي بلافاصله به سراغ پسر رفت و گفت: «اين كتاني‎ها داشت پايم را داغان مي‎كرد؛ مانده بودم چه كارش كنم كه خدا تو را رساند. كتاني‎ها را به نوجوان بسيجي داد، بعد هم پوتين‎هاي رنگ و رو رفته او را به پا كرد.