صفحه سياسي

در گفت‎وگو با دكتر منوچهر محمدي مطرح شد
رمز ماندگاري انقلاب اسلامي

يكي از راه‎هاي فهم بهتر راز ماندگاري انقلاب اسلامي مقايسه‎ آن با ساير انقلاب‎هاي مهمي است كه در جهان به‎وقوع پيوسته است. به‎عنوان مثال يكي از آن انقلاب‎ها، انقلاب فرانسه است كه رهبر انقلاب درباره‎ آن چنين مي‎فرمايند: «انقلاب معروف فرانسه - كه معروف به انقلاب كبير فرانسه است - خب واقعاً انقلاب بود، يك انقلاب كامل و همه‎جانبه و با حضور مردم؛ با آن حوادث تلخ كه اتّفاق افتاد، انقلاب بالاخره به پيروزي رسيد امّا بقاي اين انقلاب به پانزده سال هم نرسيد. انقلاب ضدّ سلطنت بود؛ كم‎تر از پانزده سال بعد از شروع انقلاب، سلطنت ناپلئون شروع شد؛ يك سلطنت مطلقه‎ كامل؛ بعد هم به كلّي انقلاب فراموش شد.» در اين‎باره گزيده گفت و گوي رجانيوز با دكتر منوچهر محمدي، استاد دانشگاه تهران و نويسنده‎ كتاب «انقلاب اسلامي در مقايسه با انقلاب‎هاي فرانسه و روسيه» را ملاحظه مي‎كنيد.

لطفاً در ابتدا تاريخچه‎اي كوتاه از انقلاب فرانسه و گروه‎هاي مرجع حاضر در اين انقلاب بفرماييد.

در جريان انقلاب فرانسه، نه شورشي قبل از انقلاب وجود داشت و نه مردم (مانند آن‎چه در انقلاب ايران شاهد آن بوديم) جايگاهي داشتند، بلكه شرايط سياسي، اجتماعي و حتي نظامي فرانسه و ضعف‎هايي كه لويي شانزدهم داشت، كار را به‎جايي رساند كه نظام پادشاهي فرانسه به‎خودي‎خود فروپاشيد. اوضاع فرانسه به‎لحاظ اقتصادي چنان نابسامان شد كه با درآمدهاي دولت حتي امكان پرداخت بهره‎ بدهي‎هاي دولت هم وجود نداشت. از لحاظ نظامي نيز فرانسه در چهار جنگ هفت‎ساله شركت كرد كه در هر چهار جنگ هم شكست خورد. بي‎لياقتي لويي شانزدهم نيز مشكل ديگري بود. تمام اختيارات خود را به دست همسرش ماري آنتوانت داد و او بود كه كشور را اداره مي‎كرد.

از سوي ديگر، سركوب گسترده‎ دولت نيز در اين دوران ديده مي‎شود كه عملاً نشان مي‎داد دولت براي مردم هيچ نقشي قائل نيست. طبقات اجتماعي در آن زمان به سه گروه عمده تقسيم مي‎شدند: ۱. اشراف و نجبا (كه كم تر از يك درصد جامعه را تشكيل مي‎دادند)، ۲. راهبان و بزرگان كليسا (كه آن‎ها نيز يك درصد مردم بودند) و ۳. توده‎هاي مردم و رعايا. اداره‎ كشور عملاً دست آن دو درصد بود و همين موضوع، چپاول‎هاي فراواني را به وجود آورد. بنابراين انقلاب فرانسه پس از فروپاشي دولت به وجود آمد.

در جريان انقلاب فرانسه، اوضاع به‎جايي رسيد كه شخص لويي شانزدهم، زمام امور را به دست مجلس نمايندگان سپرد كه تركيب آن مجلس نيز گوياي غيرمردمي بودن اين حركت است. يك‎سوم اين مجلس در اختيار اشراف، يك‎سوم در اختيار روحانيون و يك‎سوم هم در اختيار رعايا قرار داشت و بنابراين ۹۸ درصد مردم، تنها يك‎سوم اداره‎ كشور را برعهده داشتند. جالب آن كه سال ۱۷۸۹ را به‎عنوان سال انقلاب فرانسه (سال واگذاري امور از سوي لويي شانزدهم به مجلس نمايندگان) معرفي مي‎كنند، اما لويي شانزدهم عملاً تا سه سال بعد از اين تاريخ نيز قدرت را در دست داشت. حتي مجلس نمايندگان هم سلطنت را خلع نكرد. بنا بر همين اتفاق‎ها است كه بسياري از نظريه‎پردازان انقلاب در غرب بر اين باور هستند كه انقلاب‎ها مي‎آيند و ساخته نمي‎شوند.

اگر بخواهيم دو انقلاب را (به‎لحاظ دارا بودن پايگاه مردمي) با يكديگر مقايسه كنيم، انقلاب فرانسه پس از انقلاب و انقلاب ايران پيش از انقلاب محقق شد. براي نمونه، تغييرات مهم در فرانسه سه سال پس از شورش‎هاي زندان باستيل آغاز شد. پس از سه سال نيز دعوا سر آن بود كه سلطنت به سلطنت مشروطه تبديل شود يا خير. حتي طي آن سه سال هم برادرزاده‎ لويي شانزدهم كشور را اداره مي‎كرد. به‎طور خلاصه، در انقلاب فرانسه ضعف ساختاري رژيم حاكم (بدون قيام مردمي) موجب فروپاشي آن شد و تا سه سال هم سعي شد سلطنت حفظ شود. در اين دوره‎ سه‎ساله نيز اشراف وارد صحنه شدند.

بعد از آن سه سال چطور؟ بازهم اشراف گرداننده‎ اصلي امور بودند يا مردم وارد صحنه شدند؟

پس از آن سه سال، طبقه‎ ديگري از دل انقلاب به وجود آمدند كه آن‎ها را «بورژوا» ناميدند. آن‎ها كساني بودند كه ثروت خاصي داشتند و رقيب اشراف به‎شمار مي‎آمدند. اين گروه حدود بيست درصد از همان ۹۸ درصد را تشكيل مي‎دادند. پس از سه سال اين گروه توانستند با جنگ و خون‎ريزي قدرت را از دست اشراف خارج كنند. در اين دوره، حكومت به دست دو گروه «ژيروندن‎ها» و «ژاكوبن‎ها» افتاد. بورژواها در گروه ژاكوبن‎ها حضور داشتند. ژبسپير از جمله فرهيختگان ژاكوبن‎ها بود.

پس از پايان سال ۱۷۹۲ دوره‎اي در فرانسه آغاز مي‎شود كه دوره‎ خون‎ريزي‎هاي فراوان است. به‎دليل عملكرد بسيار بد اشراف و لويي شانزدهم، او، ماري آنتوانت و ساير رهبران سلطنت‎طلب زير تيغ گيوتين مي‎روند. در درون ژاكوبن‎ها نيز گروه‎هايي بودند كه قدرت را در دست بگيرند و با يكديگر رقابت داشتند. چنين وضعيتي تا ده سال ادامه داشت. ابتدا سلطنت‎طلبان زمام امور را به دست مي‎گيرند. پس از آن نوبت به ميانه‎رو‎ها مي‎رسد و در نهايت راديكال‎ها به قدرت مي‎رسند.

اگر بخواهيم از اوضاع فرانسه به فاصله‎ چهل سال پس از آن ارزيابي داشته باشيم، مي‎توانيم اين دوره‎ زماني را به دو قسمت تقسيم كنيم. دوره‎ اول، دوره‎ جنگ داخلي در فرانسه و دوره‎ دوم جنگ بين‎المللي فرانسه است.

حد فاصل وقوع انقلاب ۱۷۸۹ فرانسه تا چهل سال پس از آن، شاهد چه ناآرامي‎هايي در داخل فرانسه بوديم؟

در ده سال نخست، جنگ قدرت در فرانسه برقرار بود. در داخل مرزهاي فرانسه شاهد اوضاعي بوديم كه توصيف شد. اوضاع به‎جايي رسيد كه لويي شانزدهم براي اداره‎ امور، به ارتش اتريش متوسل شد، چون حتي ارتش فرانسه از لويي دل كنده بود. زماني كه گروه‎هاي انقلابي متوجه شدند لويي شانزدهم از اتريشي‎ها استفاده كرده است، كاخ سلطنتي را اشغال كردند و او را زير گيوتين فرستادند.

در طول ده سال از انقلاب فرانسه حدود دوازده هزار نفر زير تيغ گيوتين رفتند. اين در حالي بود كه جمعيت فرانسه حدود بيست ميليون نفر بود. همه‎ اين دوازده هزار نفر نيز از رهبران انقلاب بودند. به‎واقع هيچ گروهي در امان نبود و تيغ گيوتين همواره فعال بود. آخرين نفري كه زير تيغ گيوتين رفت همان ژوبسپير (رهبر راديكال‎ها) بود.

بنابراين ده‎ سال نخست، اوج قحطي و مشكلات اقتصادي مردم فرانسه بود و روندي براي اداره امور وجود نداشت. علاوه بر اين، طي اين مدت، شورش‎هاي فراواني نيز در اقصي نقاط فرانسه به وجود آمد. هركس براي خودش گروهي تشكيل مي‎داد و ادعاي قدرت مي‎كرد.

در نهايت زماني كه راديكال‎ها زير تيغ گيوتين مي‎روند، شاهد دو مقطع بسيار محدود هستيم. در يك دوره كنسول‎ها قدرت را در دست مي‎گيرند و پس از ناتواني در اداره‎ كشور، استعفا مي‎دهند. پس از آن‎ها، يك هيأت پنج‎نفره موسوم به «دايركتوار» تشكيل مي‎شود. ناپلئون (كه در آن زمان در مصر به سر مي‎برد) جزء همين گروه است.

اوضاع فرانسه چنان نابسامان شده بود كه مردم تنها آرزو داشتند يك نفر بيايد و آن‎ها را نجات دهد. اندك‎اندك آن چهار نفر نيز از گروه كنار رفتند و ناپلئون به پادشاهي رسيد. جالب است كه در طول آن ده سال، ده قانون اساسي در فرانسه به تصويب مي‎رسد. به‎طور ميانگين سالانه يك قانون اساسي براي اداره‎ كشور وضع مي‎شود. پس از اين ده سال نيز، يك دوره‎ ۲۴ساله ديكتاتوري مطلقه در فرانسه حاكم مي‎شود و مجدداً همه منابع كشور در اختيار جنگ قرار مي‎گيرد. پس از ناپلئون برادرزاده‎ او به قدرت مي‎رسد و حتي در دوره‎اي مجدداً سلطنت‎طلبان اداره‎ امور را برعهده مي‎گيرند. در واقع كار را به‎جايي مي‎رسانند كه مردم را از انقلاب پشيمان مي‎كنند. به اين ترتيب، مردم خواهان بازگشت به دوران قبل مي‎شوند كه به اين دوره «ترميدور» مي‎گويند. كرين برينتون در كتاب «كالبدشكافي چهار انقلاب» خود، بر همين اساس نظريه‎ «پاتولوژي انقلاب» را ارائه مي‎كند. او بر اين باور است كه انقلاب مانند تبي است كه در بدن سالمي وارد مي‎شود، بدن را دچار بحران مي‎كند و پس از يك دوره‎ بحراني، به دوران قبلي خود بازمي‎گردد. در انقلاب فرانسه نيز واقعاً همين اتفاق افتاد؛ چراكه فرانسه‎ انقلابي پس از چهل سال با كشورهاي اروپايي كه انقلاب نكرده بودند، هيچ تفاوتي نداشت.

فرانسه پس از چهل سال، نه‎تنها تفاوتي با ساير كشورهاي اروپايي نداشت، بلكه در استعمارگري گوي سبقت را از ساير كشورهاي اروپايي ربود. فرانسه‎ انقلابي كه شعارش آزادي، برابري و اخوت بود، تبديل به يك استعمارگر بزرگ شد و با انگليس، پرتغال و اسپانيا كه هيچ انقلابي در آن‎ها روي نداده بود، فرقي نداشت.

چه ‎شد كه فرانسه انقلابي پس از گذشت چند سال از انقلاب خود، وارد فاز استعماري مي‎شود و فجايعي را در عرصه‎ بين‎الملل به وجود مي‎آورد؟

انقلاب فرانسه تحول ايدئولوژيك مهمي در درون صاحبان قدرت و ثروت به وجود نياورد، بلكه تنها يك تغيير از نظام سلطنتي به جمهوري در اين كشور انجام شد كه ديكتاتوري ناپلئون در قالب جمهوري نيز به‎مراتب بدتر از لويي شانزدهم ارزيابي مي‎شود. درست است كه انقلاب فرانسه به نام آزادي، برابري و اخوت پيش رفت، اما در حقيقت اين شعارها تنها دستاويز گروه‎هاي راديكالي بود كه همه‎ آن‎ها زير تيغ گيوتين رفتند.

ژان ژاك روسو، كه معروف به ايدئولوگ انقلاب فرانسه است، در سال ۱۷۸۹ درگذشت و در نتيجه تئوري‎پردازي‎اي كه مي‎بايست صورت مي‎گرفت، از بين رفت. به‎جرات مي‎توانيم بگوييم كه اگر ولايت‎فقيه وجود نداشت و رهبري منسجمي نبود، ما نيز به همان سرنوشت دچار مي‎شديم. در مواجهه‎ قدرت‎هاي داخلي هم ولايت‎فقيه بود كه اوضاع را مديريت كرد.

همچنين اين نكته را بايد در نظر داشته باشيم كه انقلاب فرانسه مانند انقلاب ايران، دشمن خارجي داشت. كشورهاي اروپايي مايل نبودند كه انقلاب فرانسه استثنايي بر اصل سلطنت در اروپا باشد و به همين دليل، به فرانسه حمله كردند. درست است كه نتوانستند خاك فرانسه را اشغال كنند، اما موفق شدند فرانسه را از شعارهاي خود بازدارند و نشان دهند كه فرانسه يك استثنا نيست.

انقلاب آمريكا نيز با وجود آن كه يازده سال پيش از انقلاب فرانسه روي داد، نتوانست تغييري در خوي استكباري غربي‎ها ايجاد كند. جالب آن كه مجسمه‎ آزادي در آمريكا، هديه‎ فرانسه به آن كشور و برج ايفل نيز هديه‎ آمريكا به فرانسه جهت همذات‎پنداري ميان انقلاب دو كشور است، ولي هيچ‎كدام تغييري جدي در فرهنگ غرب ايجاد نكردند.

اگر بخواهيم اوضاع امروز فرانسه را با شعارهاي اصلي انقلاب اين كشور (آزادي، برابري و اخوت) و اعلاميه‎ حقوق بشر آن‎ها (مندرج در آخرين قانون اساسي مصوب فرانسه) مقايسه كنيم، به چه نتيجه‎اي مي‎رسيم؟

معتقدم همه‎ تغييرات محدود به يك‎سري امور ظاهري است و در واقع همان ديكتاتوري صاحبان قدرت و ثروت در اين كشورها وجود دارد. صاحبان ثروت و قدرت، اقليت محدودي هستند. اگر روزي اشراف به‎دليل روابط خانوادگي با پادشاهان، بر كشور حكومت مي‎كردند، امروز صاحبان قدرت (آن‎هم در يك طبقه محدود) در فرانسه و ساير كشورهاي اروپايي حكمراني مي‎كنند. مردم همچنان رعايايي هستند كه هدايت آن‎ها به دست يك گروه خاص است.

از طرفي ديگر، پيوندي كه در غرب وجود دارد، صاحبان قدرت و ثروت را به صهيونيسم پيوند زده و سيطره‎ صهيونيسم (به‎دليل برتري‎هاي مالي، علمي و رسانه‎اي) بر همه‎ آن‎ها محسوس است. امروز شكاف اقتصادي در ميان جوامع اروپايي وحشتناك است. گروهي در اوج فقر به سر مي‎برند، درحالي‎كه براي يك گروه محدود، همه‎ امكانات موجود است.

چه مثال‎هاي بارزي در اين زمينه وجود دارد؟

نفس استعمارگري، خلاف حقوق بشر است؛ چراكه فجايع به‎وجودآمده توسط اروپايي‎ها در آسيا، آمريكاي لاتين و ساير مناطق جهان، وحشتناك بوده و خلاف همه‎ موازين حقوق بشر است. پس از اتمام استعمار نيز قوانيني وضع كردند كه آن‎ها هم در تعارض با حقوق بشر قرار دارد. براي نمونه، در فرانسه هرگونه تحقيق پيرامون هولوكاست، به‎لحاظ قانوني ممنوع است و براي همين موضوع، تعداد زيادي از دانشمندان و پژوهشگران در زندان به سر مي‎برند.

مورد ديگر نقض حقوق بشر در فرانسه، به اوضاع مسلمانان مربوط مي‎شود. در فرانسه از مسلمانان حق رعايت حجاب سلب شده است. به آن‎ها گفته مي‎شود در صورتي حق ورود به مدارس را دارند كه كشف حجاب كنند؛ چراكه حجاب مخالفت با سكولاريسم است و سكولاريسم اجازه‎ رعايت حجاب را نمي‎دهد.

علاوه بر اين، در فرانسه دين اسلام به‎عنوان دومين دين اين كشور شناخته مي‎شود؛ به‎طوري كه از جمعيت چهل ميليوني فرانسه، حدود پنج ميليون نفر مسلمانان هستند. اين در حالي است كه يك نماينده از مسلمانان در مجلس فرانسه حضور ندارد. در مقابل، جمعيت يهوديان به پانصد هزار نفر هم نمي‎رسد، ولي بسياري از نمايندگان يهودي يا مورد تأييد يهوديان هستند.

در يك نگاه كلي بايد بگويم كه مقايسه‎ اين انقلاب‎ها با انقلاب اسلامي در ايران يك قياس مع‎الفارق است؛ چراكه در انقلاب ايران، مردم به‎معناي واقعي كلمه در متن وقايع انقلاب حضور داشتند و يك رهبري منسجم نيز در اداره‎ امور به چشم مي‎خورد. در طول اين سال‎ها، هيچ فعل و انفعال مهمي در اصلي‎ترين اهداف انقلاب و رهبران آن‎صورت نگرفته است. كشور ما با وجود همه‎ حملات و تحمل بيش از هجده توطئه‎ براندازي، توانسته همچنان به راه خود ادامه دهد، همه‎ مشكلات را پشت سر بگذارد و قدرتمندتر به كار خود ادامه دهد.

ما امروز كشوري استثنايي در منطقه‎ غرب آسيا هستيم و به‎خوبي به حركت خود ادامه مي‎دهيم. علاوه بر اين، در ساير انقلاب‎هاي بزرگ دنيا، با وقوع انقلاب، يك نظام جايگزين نظام قبلي مي‎شود، اما در ايران انقلاب ادامه پيدا كرده است؛ يعني عواملي كه منجر به سقوط رژيم قبلي شدند (مردم، رهبري و مكتب)، همچنان در صحنه‎اند و در عين‎حال يك نظام به نام جمهوري اسلامي ايران نيز مستقر است.

در ساير انقلاب‎ها، بسياري از رهبران انقلاب در همان اوايل نابود مي‎شوند و تفكر انقلابي هم از بين مي‎رود، اما امروز با وجود گذشت بيش از چهار نسل، همچنان روحيه‎ انقلابي در مردم زنده است. همچنان جوانان حاضر در مراسم ۱۳ آبان، مانند سال ۵۷، شعار «مرگ بر آمريكا» سر مي‎دهند.

‎ اين موارد، نشانه عظمت انقلاب اسلامي است كه توانسته همه‎ آفات واردشده را پشت سر بگذارد و آفت‎زدايي كند. بارها گفته‎ام كه انقلاب ما مانند ديگ جوشاني است كه دائم، تفاله‎ها را بيرون مي‎اندازد و زلال باقي مي‎ماند.

جريان شناسي اسلام التقاطي(4)
سازمان مجاهدين خلق در گرداب انديشه‎هاي التقاطي(3)

 دكتر قاسم روان‌بخش

اشاره: در شماره‎هاي پيشين به چگونگي شكل‎گيري جريان‎هاي چپ ماركسيستي و سازمان مجاهدين خلق در ايران اشاره شد و نشان داديم كه چگونه اين گروه سياسي تحت تاثير انديشه ماركسيستي قرار گرفت و در گرداب التقاط اسلام و ماركسيسم گرفتار آمد؛ در اين شماره به ساحت‎هاي گوناگون سياسي كه اين گروه، به گرداب التقاط فروغلطيده است مي‎پردازيم:

بر اساس شاخص‎هايي كه در بخش اول براي التقاطيون ذكر شد، جريان التقاطي ماركسيستي نيز بر اساس اين‎كه اجتهاد مصطلح را نمي‎پذيرفتند و در فضاي پوزيتويستي و علم‎گرايي آن روز قرار گرفته بودند، اسلام را دين اقلي و ناقص مي‎پنداشتند. آن‎ها علاوه بر التقاط در مباني، در عرصه سياست نيز دچار نوعي التقاط شدند كه به برخي مؤلفه‎هاي آن در ذيل اشاره مي‎كنيم:

مولفه‎هاي التقاط در ساحت مشروعيت

براي بررسي اين‎كه مبناي مشروعيت از نگاه سازمان مجاهدين خلق چگونه بوده است، به دليل تطورات فكري و سياسي كه در آن به وجود آمده لازم است سازمان را به دو دوره كاملا متفاوت تقسيم كنيم؛ دوره اعتقاد به سانتراليزم دموكراتيك و شورايي بودن رهبري و دوره رهبري فردي.

الف. دوره قبل از انقلاب اسلامي

مؤلفه‎هاي مشروعيت در حوزه حاكميت، قانون و جايگاه مردم را مورد بررسي قرار مي‎دهيم.

1. مشروعيت حاكم

سازمان در اين دوره، كه به شدت تحت تأثير انديشه‎هاي ماركسيستي و سوسياليستي قرار دارد اعتقادي به مشروعيت الهي و حتي مردمي ندارد بلكه معتقد به نوعي مشروعيت حزبي است؛ همان مشروعيتي كه حكومت‎هاي سوسياليستي براي خود قائلند(1) و معتقدند شوراي مركزي حزب كمونيست حق حاكميت بر جامعه را دارد. سازمان التقاطي مجاهدين خلق نيز سعي كرده است مشروعيت حكومت حزب كمونيست را در قالب و عناوين ديني به اجرا درآورد تا پذيرش آن براي بچه مسلمان‎هايي كه به اين سازمان مي‎پيوندند تلقي به قبول شود. به همين دليل رهبري شورايي را در قالب «امامت متقين» مطرح كرده‎اند؛ متقيني كه از نظر آن‎ها همان اعضاي شوراي مركزي سازمان بودند. «در اين قالب است كه گروه صاحب تقوي، كه خصوصيت ويژه‎اش«اهليت» (آگاه‎ترين بودن) نسبت به احوال اجتماعي است قدرت و رهبري را به دست مي‎گيرد و جامعه را به جانب بنيادهاي قرآن سوق مي‎دهد.»(2)

بر اساس اين تفكر، صرف داشتن تقوي و داشتن خصوصيت ويژه‎اش – آگاهي نسبت به احوال اجتماعي - به صاحبان تقوي و اعضاي شوراي مركزي، حقِّ حاكميت مي‎دهد و حكومت آن‎ها را مشروع مي‎سازد. هر چند آن‎ها نه منصوب به نصب عام از سوي امام معصوم عليه السلام باشند و نه از سوي مردم يا اعضاي پايين‎تر سازمان انتخاب شده باشند.

2. مشروعيت قانون

مشروعيت در حوزه قانون نيز بر اساس همان تفكر سانتراليزم توجيه مي‎شود؛ زيرا همه چيز براساس حكومت شورايي قابل توجيه است. بنابراين، در اين دوره بدين‎گونه است كه قانوني مشروع است كه شوراي مركزي حزب آن را تشريع كند يا پاي مصوبات پارلماني كه مورد تاييد شوراي مركزي حزب است امضا بگذارد.(3) بر اساس اين مدل تشكيلاتي روشن است ساختار مورد علاقه آن‎ها در تشكيل حكومت همان نظام كمونيستي چين است و مشروعيت قانون نيز بر اساس همان مدل توجيه مي‎شود.

ب. دوره بعد از انقلاب اسلامي

1. مشروعيت حاكم

در دوره دوم يعني فردي شدن رهبري كه نمود آن را از 58 تا 63 در قالب فردگرايي رجوي بر سازمان مي‎توان مشاهده كرد، (4) مشروعيت رهبري سازمان به صورت عمودي تعريف مي‎شود و مردم و اعضاي پايين سازمان در چنين حكومتي حقِّ هيچ‎گونه تصميم‎گيري ندارند. در اين دوره، نيز مشروعيت حاكم نه به راي مردم است و نه مشروعيت الهي كه از طريق معصوم به نصب خاص يا عام، صورت گرفته شده باشد. در اين دوره، حتي شوراي مركزي حزب نيز در انتخاب رهبر و حاكم هيچ نقشي ندارد. بر اين اساس، آن‎ها تصريح مي‎كنند: «رهبري در سازمان هيچ تعيني را به سمت پايين نمي‎تواند بپذيرد... يك درجه پايين آمدن، فرماليزم است و محتواي مسؤوليت رهبري را مخدوش مي‎كند.»(5) به عبارت ديگر، چنين مشروعيتي برگرفته از ديدگاه برخي انديشمندان غربي مانند ماكياولي و نيچه است كه مبناي مشروعيت را قهر و غلبه و قدرت دانسته، بر اين باورند كساني كه بهره بيش‎تري از قدرت جسمي، فكري و رواني دارند، و با استفاده از آن زمام سياسي جامعه را به دست مي‎گيرند از حق حاكميت برخوردارند.(6) و همين مبناي مشروعيت آن‎ها مي‎شود. از اين مضحك‎تر اين‎كه سازمان چنين تفكري را ايدئولوژي ناب توحيدي دانسته، مي‎گويد:

«بايد به سراغ ايدئولوژي ناب توحيدي رفت و در آن‎جا جست‎وجو كرد... حلاّل تمامي مشكلات پايه و مايه ضروري انقلابي‎گري و مجاهدت، در گرو يك شرط بسيار مهم و ضروري يعني رهبري است؛ در اين زمينه مجاهدين، قبل از هر چيز از نعمتي برخوردارند كه واقعي‎ترين واقعيت آن‎هاست: برخورداري از«حضور» و «وجود» شخص«مسعود»(7) سيماي اين رهبري در او تبلور يافته و مريم در انقلاب دروني مجاهدين و با حضور مباركش در رهبري نوين سازمان و انقلاب، جايگاه اخص او را به ما مي‎شناساند؛ كسي كه لحظات ما، لحظات مجاهدين و لحظات انقلاب نوين ايران، از انديشه او بارور مي‎شود و از حضور او نشأت مي‎گيرد ديگر واقعيت‎ها اوست كه براي ما تبيين مي‎كند، تشريح مي‎كند، راه‎ها را بر ما مي‎گشايد و در سخت‎ترين تنگناها فريادرس ماست، الگوي تمام عيار ماست، كعبه دل‎هاي ماست، به او عشق مي‎ورزيم و از او درس عشق ورزيدن مي‎آموزيم... اين ماييم و اين كعبه دل‎ها.(8)

2. مشروعيت قانون

در نظام حكومتي پيشنهادي سازمان كه مدل كوچك شده آن، در داخل سازمان در حال اجراست، رهبري فردي كه نه به مردم متكي است و نه به خدا و معصومين عليهم السلام، تنها نقطه اتكا به حساب مي‎آيد، و به عبارتي نوعي حكومت ديكتاتوري است كه قوانين آن را نيز ديكتاتور مي‎نويسد يا مي‎پسندد؛ يعني«در سازمان مجاهدين خلق، انديشه مسعود است كه به لحاظ ايدئولوژيك راه گشايي مي‎كند و مرزهاي عقيدتي را تعيين مي‎كند.»(9) از نگاه سازمان در دوره جديد:

«امر رهبري عقيدتي، نقش تعيين كنندگي دارد و هركس - به هر ميزان - از خود رها شده و به اين پديده چنگ بزند، طبعا انرژي‎ها و خلاقيت‎ها و استعدادهايش متمركز و شكوفا مي‎شود... هر كس در جاي خودش، به هر ميزاني كه بيش‎تر توانسته باشد از پيله و جلد فردي خودش در بيايد و به عنصر ايدئولوژيكي و رهبري رو كند و خالص‎تر و جامع‎تر وصل شود و از آن ديناميزم بگيرد، طبعا مي‎تواند مسؤوليت‎پذيري داشته باشد.»(10)

در نتيجه، بر اساس اين مبني، رهبري سازمان خطاب به همه نيروهاي تحت امر خود مي‎گويد:

«همه مشغله ذهني و عقده رواني جامعه و گروه‎هاي سياسي مانند سازمان در دو مسأله براندازي و جانشيني خلاصه شده است. اما جامعه‎شناسي براي افراد و گروه‎ها در اين مسير است كه در براندازي، همه به من كمك كنيد و در جانشيني، همه رهبري و اطاعت مرا بپذيريد. در اين‎كه من در براندازي از چه سو حركت كنم و با كدام قدرت خارجي دست همكاري مي‎دهم كسي از من چيزي نپرسد و در اين كه در جانشيني، برنامه كار و شيوه حكومت كردن من چه خواهد بود از هم اكنون هيچ كس شك و ترديدي در حرف‎ها و شعار‎هاي من نداشته باشد.»(11)

اين همان مرحله‎اي است كه افراد كاملا از هويت فردي خود از خانواده، زن و فرزند خالي مي‎شوند و عملا هويت سازماني پيدا مي‎كنند هرچند رهبري سازمان براي جدايي همسرانشان و فرزندانشان تصميم بگيرد و انقلاب طلاق راه بيندازد.(12) با اين نگرش به تدريج سازمان به سمت فرقه شدن حركت كرد و «در اواسط 1987 سازمان همه صفات يك فرقه را دارا شد، آن رهبري عالي مقام خاص خود را داشت كه به طور رسمي به او عنوان رهبر اطلاق مي‎شود و به طور غير رسمي به او «امام حاضر» عنوان مي‎دهند.(13) در اين مرحله، مجاهدين مراتب خشكي به وجود آورده‎اند كه بر اساس آن، دستورات از بالا صادر مي‎گردد و اولين وظيفه هر نيروي عادي و معمولي اطاعت بي‎چون و چرا و بدون هر گونه سؤالي مي‎باشد.(14) اين فرقه مخوف كه مريم رجوي از آن به مكتب«رجويسم» يا «مسعوديسم» ياد مي‎كند كم‎كم رنگ يك دين به خود گرفت كه پيامبر و امام آن مسعود رجوي است و دستورات او واجب عيني و لازم الاجراست و حتي گاه در مقام «لايسئل عما يفعل»(15) به جاي خدا مي‎نشيند و همه به صورت جبري به صورت يك عنصر غيرارادي در حوزه اراده او درمي‎آيند. و همانند يك قديس و كشيش كليسا قادر است گناهان اعضاي اين فرقه را نيز ببخشد!

«در دين رجوي آموزش مي‎دهند كه خود را به رهبري بسپاريد و به او نگاه كنيد و با پاي او راه برويد هيچ يك از بدي‎ها و خوبي‎ها و گناه و ثواب مال شما نيست و شما مال رهبري هستيد گناهانتان را به او واگذار كنيد او شما را مي‎بخشد. كارهاي خوب هم مال شما نيست، آن‎ها را در جيب خود نريزيد و براي خود سرمايه نكنيد، آن هم مال رهبري است. اگر كسي گناه يا خطايي مرتكب شود بايد مجازات شود، اما اگر رجوي گناهي مرتكب شد بايد پاداش بگيرد. همچنين فداي كليه اعضاي سازمان در «پرداخت» است و فداي رجوي در «دريافت» است؛ ابريشمچي با هديه همسرش به رجوي «فدا» كرد و رجوي در قبول اين هديه... خلوص عقيدتي زماني ايجاد مي‎شود كه همه ذهن را رهبري پر كند و كارها به نيت نزديكي او باشد{قربه الي المسعود}...»(16)

و البته اين همان مقام ربوبي است كه قرن‎ها پيش از اين، فرعون به آن رسيد و با جمله «انا ربكم الاعلي»(17) آن را با صداي بلند اعلام مي‎كرد. مقامي كه علي محمد باب رهبر فرقه بابيه نيز در پايان راه، پس از درك مقام امامت به آن رسيد و در زندان بر آن تصريح كرد و گفت «لا اله الا انا و انا مسجون غريب»(18). اين همان حقيقتي است كه شهيد مطهري(ره) از مدت‎ها پيش درباره اين سازمان التقاطي هشدار داده بود:

«جريان به اصطلاح گروه مسمي به مجاهدين، اين‎ها در ابتدا يك گروه سياسي بودند ولي تدريجا به صورت يك انشعاب مذهبي دارند در مي‎آيند درست مانند خوارج كه در ابتدا حركتشان يك حركت سياسي بود بعد به صورت يك مذهب با يك سلسله اصول و فروع درآمدند. كوچك‎ترين بدعت اين‎ها اين است كه به قول خودشان به «خودكفايي» رسيده‎اند و هر مقام روحاني و مرجع ديني را نفي مي‎كنند. از همين جا مي‎توان تا آخر خواند. ديگر اين‎كه در عين اظهار وفاداري به اسلام، كارل ماركس لااقل در حد امام جعفر صادق عليه السلام نزد اين‎ها مقدس و محترم است. البته اين‎ها آن‎هايي هستند كه بر مسلك سابق خود باقي هستند. آن‎ها كه اعلام تغيير مواضع ايدئولوژيك كردند تكليفشان روشن است».19)

3. جايگاه مردم

از نظر سازمان؛ مشروعيت رهبري، خواه شورايي و خواه فردي از مردم گرفته نمي‎شود. آن‎ها اساسا براي مردم اعتباري قايل نيستند و حتي نظام‎هاي ليبراليستي كه مشروعيت خودشان را از راي مردم مي‎دانند به تمسخر گرفته، مي‎گويند: «بايد يادآور شويم كه حكومت اسلامي{كه سازمان به آن معتقد بود}، در عين اين‎كه سرشار از احترام به آزادگي و اختيار وجود انساني است هرگز مشابهتي با دموكراسي مورد توجه غرب –كه بالتمام خرافه‎اي بيش نبوده و نيست - ندارد»(20)

آن‎ها دموكراسي را در كنار سانتراليزم = تمركزگرايي، مي‎پسندند تا موجب هرج و مرج نگردد. البته دموكراسي‎اي كه هيچ‎گاه معلوم نشد چگونه مردم يا اعضا در تعيين حاكمان، رهبر يا اعضاي شوراي رهبري نقش آفريني مي‎كنند. از اسناد موجود به دست مي‎آيد كه سازمان چه در دوران رهبري شورايي و چه در دوران رهبري فردي عملا به مشروعيتي قائل است كه نيچه و ماكياولي به آن گرايش دارند.(21) عملكرد سازمان در ترور بيش از 16 هزار تن از مردم بي‎گناه و شركت در جنگ مستقيم بر ضد ايران در كنار ارتش صدام حسين كه با پشتيباني كشورهاي مرتجع منطقه و حمايت غرب و شرق صورت گرفت و بيش از 300 هزار تن از بهترين فرزندان ملت ايران را به شهادت رساند و خسارت‎هاي زيادي به مردم وارد كرد حاكي از همان نگاه به مردم است.

پي‎نوشت‎ها

1. مهدي حق بين، از مجاهدين تا منافقين، ص253.

2. جمعي از پژوهشگران، پيشين، ج1، صص330-331، به نقل از راه حسين، ملخص بخش دوم كتاب.

3. اصول حاكم بر تشكيلات سازمان عموما «از فرهنگ ماركسيستي و بخصوص از فرهنگ حزب كمونيست چين اثر مي‎گرفت. تصادفي هم نبود كه در ارتباط با آموزش تشكيلاتي، نوشته‎هايي در همين زمينه از «مائوتسه دون{تونگ}» و «لوشاتوچي» نظير اصلاح سبك كار، ‎عليه ليبراليزم و چگونه مي‎توان يك كمونيست خوب بود، مورد استفاده و مطالعه اعضا قرار مي‎گرفت.»(ياداشت‎هاي حسين روحاني، ‎ص45)

4. هر چند رگه‎هاي فردگرايي پس از شهريور 50 كم و بيش مي‎توان در سازمان يافت.

5. نشريه مجاهد، ش255، ص23.

6. ر. ك. بلوم، ويليام تي، نظريه‎هاي سياسي، ترجمه احمد تدين، ج2، ص935- 942. و نيز بنگريد چنگيز پهلوان، انديشه‎هاي سياسي، ص1- 17. و نيز بنگريد به احمد بخشايشي اردستاني، سير تاريخي انديشه‎هاي سياسي در غرب، ص73.

7. اين گيومه‎ها در متن سند موجود است.

8. مهدي خدا صفت، نشريه مجاهد، ش241 صص29- 30 با اندكي تلخيص.

9. مهدي ابريشمچي، نشريه مجاهد، ش 252 و 253.

10. مريم قجر عضدانلو، نشريه مجاهد، فوق‎العاده، پاييز70.

11. جمعي از پژوهشگران، پيشين، ج3، ص143.

12. همان، ص145.

13. فعاليت تبليغاتي يك طرفه و شست‎وشوي مغزي اعضاي مجاهدين به قدري گسترده شده كه آن‎ها به عنصر بي‎خاصيت و بدون فكر و انديشه - دست و پا - همان كه خانم ابريشمچي مي‎خواست تبديل شده‎اند. در اطلاعيه اتحاديه انجمن‎هاي دانشجويان مسلمان خارج از كشور(وابسته به سازمان) خطاب به رهبري نوين آمده است «امروز شما (مسعود و مريم) مشعل‎داران يكتاپرستي و پرچم‎داران اعتلاي آرمان‎هاي يگانه ساز و تحقق اسلام انقلابي هستيد كه در چارچوب صداقت بي‎نظير انقلابي، با تمامي هستي خويش، ابراهيم وار پاي در آتش نهاده‎ايد، تا از گرماي وجودتان جوانه‎هاي قسط بر شاخسار روابط اجتماعي روييده و آن‎چه شرك و بيگانگي است به توحيد و يگانگي بدل شود.» (نشريه مجاهد، ش‎242، ص7.) در نامه حسين ابريشمچي به مريم رجوي آمده است «آرزو دارم يك بار نزد تو و مسعود بيايم و به‎عنوان پرچم‎داران اين انقلاب عظيم در مقابلتان زانو بزنم و فرياد بزنم اشهد ان لا اله الا‎ا... و اشهد ان محمدا رسول‎ا...» (همان، ص27) فاطمه فرشچيان از مسؤولان نهاد‎هاي سازمان خطاب به رهبري نوين سازمان مي‎نويسد: «خدا را سپاس كه تو را شناختم و گرنه به گفته پيامبر اكرم امام زمانه خود را نمي‎شناختم، در جاهليت مرده بودم... امروز ديگر خدايي را مي‎بينم كه به من احاطه دارد و من او را در انتهاي مسيري يافتم كه در ابتداي آن تو(مسعود و مريم) را ديده بودم. همان‎گونه كه حضور تو را حس مي‎كنم هستي مطلق او را نيز با مطلق وجود خود حس مي‎كنم.» (همان، ص42) ابوالقاسم رضايي عضو مركزيت خطاب به رجوي مي‎نويسد: «انسان‎هاي بزرگ جاذبه و دافعه عظيمي دارند. اين جاذبه و دافعه را من در علي عليه السلام سراغ داشتم و اين بار در تو مي‎بينم. مطمئنم كه در روز قيامت جاي تو در پيش اولياي خدا خواهد بود و مطمئنم كه دست مرا نيز خواهي گرفت و مرا نجات خواهي داد.» (همان، ص41) يكي ديگر از اعضاي مركزي سازمان با تمسك به قرآن كريم آيه تطهير (يريد‎ا... ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا) را در شأن مسعود و مريم مي‎خواند. و ديگري آيه اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي را پس از ازدواج تشكيلاتي مسعود و مريم تلاوت مي‎كند. (همان، ش241، ص26)

14. بال شكسته، ‎بيانيه دولت امريكا درباره سازمان مجاهدين خلق ايران، بي‎نا، (افست خارج از كشور) 1373/1994، صص5، 17، 35، 37، 39، 40و 42.

15. انبيا، 23.

16. هادي شمس حايري، ارتجاع مغلوب در رقابت با ارتجاع غالب. صص85- 87.

17. نازعات/ 24.

18. حسينعلي نوري بهاء، اقدس، ص229.

19. نامه تاريخي استاد مطهري، ص16.

20. احمد رضايي، راه حسين، ص8.

21. دموكراسي و اين حرف‎ها نبود؛ ‎اين‎ها شعار است، ‎واقعيت مسأله اين است كه من در مقابل سعيد، كه ده سال از من بزرگ‎تر بود، چيزي نمي‎توانستم بگويم. چه بگويم؟ دو تا كتابي را كه خوانده‎ام بگويم فلان جايش به نظر من اشتباه است؟!... من نمي‎گويم ما فقط در حد يك پيچ و مهره بوديم؛ نه، پيچ و مهره نبوديم ولي نظرات ما در مقابل نظرات آن‎ها ارزشي نداشت.(جمعي از پژوهشگران، پيشين، ج 1 ص 381 به نقل از عبدا... محسن) بهمن بازرگاني نيز در اين‎باره مي‎گويد: ما در عمل سانتراليزم دموكراتيك نداشتيم آن چيزي كه مطرح بود اين بود كه نظرات از بالا به پايين مي‎رفت.(همان)

ديوانه بازي‎هاي جديد رئيس جمهور آمريكا
دكترين‎ جديد اتمي‎ آمريكا و ۲ دقيقه مانده به آخرالزمان

دولت دونالد ترامپ اخيرا از دكترين جديد اتمي خود رونمايي كرد. سندي راهبردي كه از سال ۲۰۱۰ ميلادي به اين سو دست‎نخورده باقي مانده بود و حالا هم به گونه‎اي مبهم و سوال‎برانگيز دستخوش تغيير شده است.طبق اين راهبرد جديد ايالات متحده شايد راحت‎تر از گذشته بتواند براي انجام يك اقدام هسته‎اي دست به كار شود هرچند كه بگويد بمب‎هاي هسته‎اي كوچك و محدود را در اين زمينه استفاده مي‎كند، اما اين موضوع مي‎تواند تهديد جدي براي كشورها و گروه‎هايي باشد كه بخواهند با آمريكا به صورت جدي وارد درگيري و چالش شوند. بسياري معتقدند كه اين راهبرد جديد مي‎تواند امكان خطر جنگ هسته‎اي را افزايش دهد. ابهام‎آميزترين بخش اين سند راهبردي، جايي است كه كاربرد تسليحات هسته‎اي را تنها در «شرايط فوق‎العاده» جايز مي‎داند اما چارچوب معيني براي اين شرايط به اصطلاح فوق‎العاده مشخص نمي‎كند و همين به پيچيدگي ماجرا مي‎افزايد. به‎اين‎ترتيب، اگرچه ترامپ با محدود كردن حمله هسته‎اي به شرايط خاص، مدعي كاهش خطر استفاده از تسليحات اتمي شده است؛ به همان اندازه، با تعيين نكردن چارچوب مشخص، راه را براي اين‎كه به هر شرايطي كه باب ميل اش نباشد، برچسب «فوق‎العاده» اطلاق كند؛ هموار كرده است.

اين براي اولين بار نيست كه آمريكايي‎ها با دروغ‎هاي بزرگ، دولت‎ها و ملت‎ها را مي‎ترسانند و مي‎خواهند از آن‎ها امتياز بگيرند. ريگان با دروغ بزرگ جنگ ستارگان، توانست گورباچف را به پاي ميز مذاكره بكشاند و ابرقدرت بزرگي مانند اتحاد جماهير شوروي را متلاشي كند. امروز نيز ترامپ با اين گونه تهديدها و ديوانه بازي‎ها مي‎خواهد از يك طرف روسيه را تحت فشار قرار دهد و از سوي ديگر ايران را به پذيرش شروط ترامپ براي ادامه برجام وادار كند؛ شروطي كه از جمله آن‎ها خلع سلاح موشكي است. البته اين تهديدها با برخي جنگ‎هاي رواني داخلي نيز بي‎ارتباط نيست؛ اقدامي هماهنگ براي ترساندن مردم ايران و فراهم شدن زمينه برجام‎هاي 2 و 3 و 4و....!!

ضرغامي:
ديدار حضوري كه هيچ؛ تلفني هم نتوانستم با روحاني صحبت كنم!

سيدعزت‎ا... ضرغامي، عضو شوراي عالي انقلاب فرهنگي، در گفت و گو با شرق گفت: بايد بين دولت احمدي‎نژاد با خود او هم تفاوت قائل شويم. خيلي از افرادي كه الان زاويه‎هاي تندي با او دارند، از وزرايش هستند. خيلي از موفقيت‎هاي دولت احمدي‎نژاد به وزراي او هم بازمي‎گردد. آقاي فتاح وزير نيروي احمدي‎نژاد بود و الان رئيس كميته امداد است. من منتقد آقاي احمدي‎نژاد بودم در همان سال‎ها. حرف‎هاي من هست اما آقاي احمدي‎نژاد كارهاي زيادي كرد. طرح‎هاي زيادي داشت. طبيعي بود كه اين‎ها را صداوسيما نشان مي‎داد.

وي افزود: بعد از اين‎كه رهبري آقاي احمدي‎نژاد را از ورود به رياست‎جمهوري نهي كرد، ايشان نامه‎اي نوشت و پذيرفت. من بعد از آن با ايشان تماس گرفتم و بابت آن نامه تشكر كردم. البته بعدا ايشان خلاف اين نامه حركت كرد، من از آقاي احمدي‎نژاد خيلي گلايه دارم. احمدي‎نژاد قبل و بعد از ۹۶ خيلي متفاوت است.

رئيس سابق صدا و سيما ادامه داد: ‎اي كاش آقاي روحاني كمي خصلت‎هاي خوب ديگران را هم مي‎گرفت. آقاي احمدي‎نژاد مردمي و ساده‎بودنش خيلي از مشكلات را حل مي‎كرد. ما هر لحظه مي‎خواستيم مي‎توانستيم احمدي‎نژاد را ببينيم اما در مدتي كه مسؤول بودم، يك بار نتوانستم آقاي روحاني را ببينم. يك بار نتوانستم تلفني با ايشان صحبت كنم. فكر كردم فقط من هستم، ديدم بقيه هم اين‎طور هستند. اصلا دسترسي به آقاي روحاني نيست. اخيرا آقاي ناطق گفته من شش صبح بيدار مي‎شوم، ورزش مي‎كنم و.. چه خوب بود آقاي روحاني به جاي اين‎كه ساعت ۹ بيايد، دو ساعت زودتر بيايد و مشكل وزرايش را حل كند كه‎ آن‎ها معطل نشوند.

يادم است يك سفر آمريكا همراه آقاي احمدي‎نژاد بودم. در هواپيما كنار آقاي احمدي‎نژاد راحت گعده داشتيم، مي‎گفتيم و مي‎خنديديم. يك جايي در مسير، آقاي احمدي‎نژاد كنار من نشسته بود؛ خسته بود؛ گفت آقاي ضرغامي نمي‎خوابي؟ با اين‎كه يك جايي در هواپيما مخصوص رئيس‎جمهور است. يك پتو از زير پاي من و خودش كشيد و رفت زير صندلي گرفت خوابيد. اصلا پاي من روي سرش بود. من مدام بايد پايم را جمع مي‎كردم كه صورت ايشان را له نكنم. راحت خوابيد. من مصلحت نمي‎بينم برخي كنتراست‎هاي رفتاري آقاي روحاني را بگويم.

عضو نهضت آزادي:
خاتمي بازرگان دوم است

هفته‎نامه صدا در آستانه سالگرد درگذشت مهدي بازرگان، از قول مهدي معتمدي‎مهر عضو دفتر سياسي گروهك نهضت آزادي نوشت: خاتمي بازرگان دوم است.

به گزارش جهان نيوز؛ وي درباره مهم‎ترين چهره سياسي كه با بازرگان قرابت فكري دارد، گفت: صرف‎نظر از چهره‎هايي كه در داخل نهضت مطرح بوده و هستند، به نظر من آقاي خاتمي ميان چهره‎هاي سياسي موجود، بيش‎ترين قرابت فكري را با مهندس بازرگان دارد.

اخيرا آقاي روحاني نيز در سالروز 16 آذر در دانشگاه، سخن خودش را با سلام بر بازرگان شروع كرده بود و در همان زمان برخي اصلاح طلبان وي را شبيه‎ترين فرد به بازرگان دانسته بودند! اين در حالي است كه حضرت امام(ره) به درستي، بازرگان را پدر معنوي سازمان تروريستي منافقين خوانده بود.

 يادداشت هفته

40 سالگي انقلاب؛ آينده اي درخشان و چالش هاي پيش رو

 علي اكبر عالميان

اين روزها كه ملت شريف ايران در حال برگزاري جشن 40سالگي انقلاب اسلامي ايران هستند، متاسفانه سياهنمايي‎هاي فراواني در عرصه برخي رسانه‎ها صورت مي‎پذيرد كه نه تنها با واقعيت مطابق نيست، بلكه در بسياري از مواقع جنبه اغراق و دروغ نيز پيدا مي‎نمايد. برخي از افراد به گونه‎اي سخن مي‎گويند كه كل دوران استقرار نظام جمهوري اسلامي سياه بوده و اوضاع كنوني جامعه تاريك و آينده هم مبهم است. به‎عنوان نمونه به اين جمله دقت فرماييد: « با يك نگاه اجمالي 40 سال حكومت ايران بر سر قدرت بوده است و مردم ايران هركاري خواستند كردند. سيستم درست اجرا نشده است، افراد دچار فشار شده‎اند و به تدريج مردم نسبت به دولت و حكومت بدبين شده اند. وقتي كه يك مسؤول مملكتي مقدار زيادي پول مي‎دزدد و فرار مي‎كند مردم به چه كسي بدبين مي‎شوند؟ به پدر خانواده بدبين مي‎شوند، پدر خانواده رئيس آن مملكت مي‎شود، تمام اين عدم اعتمادي كه مردم پيدا مي‎كنند مسؤول را متوجه رئيس حكومت مي‎دانند.»
اين جملات از رسانه‎هاي خارجي و يا از زبان آن سوي آبي‎ها نقل نشده است، بلكه از سايت‎هاي داخلي و از زبان افرادي كه داخل كشور فعاليت مي‎كنند، بيان شده است. از اين دست مطالب در حجم نسبتا وسيعي در سايت‎ها و روزنامه‎ها به چاپ مي‎رسد كه مجالي براي پرداختن به آن در اين فرصت نيست. اگر برخي از اين مطالب را كه به بيان دلسوزانه مشكلات هستند استثناء كنيم، بسياري از اين مطالب ثمره‎اي جز سياه نشان دادن اوضاع و وخيم جلوه دادن آينده آن نخواهد داشت. در اين ميان البته جاي تاسفي ديگر نيز وجود دارد و آن اين‎كه برخي رسانه‎ها و سايت‎ها و افراد ارزشي و انقلابي هم ناخواسته به‎سان افرادي كه در وسط قايقي نشسته و زيرپاي خود را سوراخ مي‎كنند، در بيان انتقاد از برخي مسؤولان، چنان راه افراط را مي‎پيمايند كه گويي اين نظام جز بدي در حق مردم كاري نكرده و خداي ناكرده اكثر مسؤولان ما يا خائن هستند و يا دزد! اين افراط و تفريط‎ها نتيجه‎اي جز دلسرد كردن مردم از نظام و انقلاب و در نتيجه خالي شدن عرصه از حضور ملت ايران نخواهد داشت.
در اين ميان به ويژه دوستداران نظام بايد اين نكته را مد نظر قرار دهند كه نظام جمهوري اسلامي ايران از جهت داشتن دوست و دشمن در نوع خود بي‎نظير است. شايد هيچ نظامي در دنيا نباشد كه اين گونه از تعدد و تنوع دشمنان برخوردار باشد. بهاييان، سلطنت طلبان، منافقين، كشورهاي استكباري و.... دشمنان گوناگون نظام جمهوري اسلامي ايران به شمار مي‎آيند. از سوي ديگر ملتي مانند ايران نيز پيدا نمي‎شود كه اين گونه در راه دفاع از انقلاب و نظام خود حاضر به جانفشاني و ايثار و گذشت باشد. با توجه به اين تنوع دشمنان و نقشه‎هاي پيچيده آنان به صلاح نيست تا با تزريق نااميدي حاميان بزرگ نظام يعني ملت ايران را دلسرد نماييم. در اين ميان البته بزرگ‎ترين نقش در حفظ اين سرمايه عظيم انقلاب، را بايد مديران نظام جمهوري اسلامي ايفا كنند. مسؤولان نظام در هر رده و مسؤوليتي موظفند تا كارآمدي نظام را به اثبات برسانند نه اين‎كه با سوء مديريت، خداي ناكرده موجب بدبيني مردم شوند. فرقي هم نمي‎كند كه مسؤول دولتي باشد يا قضايي و يا فلان نهاد فرهنگي. هر مسؤولي به فراخور مسؤوليت خود بايد پاسخگوي ملت ايران باشد.
در اين ميان متاسفانه به ويژه در جريان بارش اخير برف در كشور، اين بي‎مديريتي به چشم ديده شد. از يك سو همگان از خشكسالي گلايه دارند و از كم آبي مي‎نالند. وقتي هم بارش رحمت الهي آغاز مي‎شود و نزول تفضلات الهي رخ مي‎دهد، به جاي استفاده از اين موقعيت بزرگ، بحراني ديگر رخ مي‎دهد و اين بارش رحمت الهي به سبب بي‎كفايتي برخي از مسؤولان، تبديل به مشكل براي مردم مي‎شود و در واقع «رحمت» الهي به «نقمت» تبديل مي‎شود. اكنون به جاي اين‎كه به حل مشكل پرداخته شود، دست به آسمان‎ها برده مي‎شود تا بلكه دوباره آفتاب بتابد و اين برف‎ها را آب كند. جل الخالق از اين همه بي‎مسؤوليتي و سوء مديريت! در جريان بارش برف اخير اين مساله تلخ به شدت رخ نموده است.
به‎عنوان نمونه، رئيس ستاد مديريت بحران كشوردر توجيه اقدامات خود بهانه مي‎آورد كه سازمان هواشناسي در مورد بارش برف اخير هشدار داده بود نه اخطار! اين درحالي است كه رئيس سازمان هواشناسي ادعا مي‎كند كه اين سازمان قبل از بارش برف اخير در كشور هم اطلاعيه و هم اخطاريه صادر كرده بود اما برخي افراد كه تحت فشار افكار عمومي قرار دارند، مي‎خواهند بخشي از اين فشار را به دوش هواشناسي بيندازند. يكي نيست تا از اين مسؤول محترم بپرسد كه اصلا فلسفه وجودي نهاد تحت مديريت شما با وجود اين همه كارمند حقوق بگير چيست و آيا غير از اين است كه اين نهاد عريض و طويل به خاطر ماهيت وجودي خود بايدهمواره آماده خدمت باشد؟!
همين معنا را مي‎توان در ساير دستگاه‎ها هم مشاهده نمود. جالب آن‎كه در كشور ما به ويژه تهران زلزله مهيب رخ نداده بود، بلكه يك برف ساده پيش آمد كه مي‎شد با مديريت صحيح با آن مواجه شد. ولي عملا ديده شد كه بسياري از مسؤولين در مقابله با اين پديده جوي عاجز ماندند.
خدا به داد اين ملت برسد اگر واقعه بدتري رخ دهد. آن وقت اين مديريت ناكارآمد با سازمان‎هاي زير مجموعه خود كه از فربگي مزمن رنج مي‎برد چگونه خواهد توانست با ساير بحران‎ها مقابله كند؟! الله اعلم!
نكته جالب اين‎كه وقتي برف مي‎آيد، مدارس و برخي سازمان‎ها تعطيل مي‎شود و وقتي هم كه برف نمي‎بارد، باز هم مدارس تعطيل مي‎شود چرا كه ديگر برف و باراني نيست تا با آلودگي هوا مقابله كند! يك باره مسؤولان محترم، كشور را تعطيل كنند و خيال خود را نيز راحت فرمايند! در اين ميان وظيفه دستگاه‎هاي نظارتي نيز به حالت نيمه تعطيل در آمده بود. افراد سودجو با بالا بردن قيمت كرايه‎هاي ماشين و يا هواپيما آن‎چنان در جهت دشمن سازي مردم اقدام كردند كه شايد آمريكا و اسراييل نيز با ده‎ها سال تلاش نمي‎توانستند اين‎گونه برخي را بدبين نمايند. تازه چند روزاز بحران برفي گذشته بود كه دادستان كل به ايرلاين‎ها در اين زمينه اخطار داد. اين در حالي است كه ايشان بايد در همان آغازين روزهاي وقوع برف و سرما در فرودگاه امام يا هركجاي ديگر حاضر مي‎شد وبا سوء استفاده كنندگان و مديران نالايق برخورد جدي مي‎كرد. در اين ميان آن‎چه موجب تكدر بيش‎تر مردم مي‎شد، بي‎توجهي برخي از مسؤولان به اعتراض‎هاي آنان است. اين مسؤولان(اعم از دولتي، قضايي، نظارتي و...) به جاي عذرخواهي از مردم، در مقام طلبكار برآمده و حتي برخي از آنان به خود نمره قبولي داده اند. اين مساله اگر در هر كشور ديگري رخ مي‎داد، بلافاصله با استعفاي مقام مسؤول مواجه مي‎شد. به‎عنوان نمونه به چند مورد از اين دست توجه فرماييد: چونگ هونگ اوون نخست وزير وقت كره جنوبي به دليل نارضايتي از واكنش دولت به مساله غرق شدن كشتي مسافري با 300 كشته عذرخواهي كرد و استعفا داد. محمد رشاد المتيني وزير راه و ترابري مصر به‎دنبال تصادف اتوبوس حامل دانش‎آموزان خردسال مصري با قطار وكشته شدن 47دانش‎آموز استعفا داد. نائوتوكان، نخست‎وزير ژاپن در پي حادثه زلزله و در جريان فاجعه اتمي فوكوشيما، از سمت خود كناره‎گيري كرد. والديس دومبروفسكيس، نخست وزير لتوني به دنبال فرو ريختن سقف يك فروشگاه مواد غذايي در پايتخت اين كشور از سمت خود استعفا داد. از اين دست نمونه‎ها بسيار فراوان است كه مقال حاضر را مجال پرداختن به آن نيست.
مديران مملكت بايد بدانند كه سوء مديريت آنان ضربه به اعتماد مردم به‎عنوان بزرگ‎ترين سرمايه اجتماعي و سياسي نظام خواهد زد. خداوند رحمت كند بنيانگذار فقيد جمهوري اسلامي را كه در جمله تاريخي و هشدار دهنده تاكيد كرده بودند كه: «اگر به واسطه سوء مديريت و ضعف فكرو عمل شما به اسلام و مسلمين ضرري و خللي واقع شود و خود مي‎دانيد و به تصدي ادامه مي‎دهيد، مرتكب گناه عظيمي و كبيره مهلكي شده‎ايد كه عذاب بزرگ دامنگيرتان خواهد شد. هر يك در هر مقام احساس ضعف در خود مي‎كند، چه ضعف مديريت و چه ضعف اراده از مقاومت در راه هواهاي نفساني، بدون جوسازي، دلاورانه و با سرافرازي نزد صالحان از مقام خود استعفا كند كه اين عمل صالح و عبادت است.»
اكنون انقلاب اسلامي ايران به مرز 40 سالگي خود رسيده كه اوج دوران شكوفايي و بالندگي آن است. اين انقلاب دستاوردهاي بزرگي را نصيب ملت ايران و ملت‎هاي آزاده جهان كرده است. اين انقلاب با رهبري‎هاي مدبرانه و حكيمانه رهبر بزرگوار انقلاب و با همدلي ملت و مسؤولان به راه خود با قدرت ادامه خواهد داد و به لطف و كرم الهي به انقلاب جهاني مهدي(عج) متصل خواهد شد. البته بايد مراقب چالش‎هاي پيش رو نيز بود. مردم شريف ايران گرچه ازسوءمديريت‎هاي برخي از مديران آزرده خاطر و گلايه مندند، اما آن را به حساب انقلاب و نظام نخواهند نوشت و راهپيمايي 22 بهمن هم همين را نشان خواهد داد. البته اين دليل نمي‎شود تا در مقابل سوءتدبيرها ساكت بود و فرياد نزد.

 شما و پرتو

انعكاس صداي ملت

روحاني در گفت‎و‎گوي اخيرش از برجام ذكري نكرد، البته ازخيلي چيزها ياد نكرد؛ چرا كه دستش خالي بود.
8895...0919

به نظر حقير شهرداري از دو جهت قرباني سياست است. اول: سياسي‎كاري شهردار و دوم: نداشتن اختيارات قانوني در اموري كه در صلاحيت ذاتي اين نهاد است. چاره كار در اين است صدور پروانه از شهرداري منفك و به سازمان نظام مهندسي و ايمني ساختمان محول شود. در حقيقت شهرداري همچنان‎كه از نامش پيداست بايد شهر را اداره كند و ساختمان‎سازي امري علي‎حده است كه بايد به سازمان نظام مهندسي كه نهاد شهرسازي است، واگذارشود.
با اين كار دولت نمي‎تواند خيلي از تقصيرات را متوجه شهرداري نمايد و از مسؤوليت فراركند. بر اين اساس مسؤوليت تغييركاربري اراضي شهري از شهرداري به وزارت راه و شهرسازي كه مسؤول كميسيون ماده 55 شهرسازي نيزاست، منتقل مي‎شود. در اين صورت مسؤوليت نظارت و پاسخگويي رعايت موارد ايمني ساختمان و وقوع حوادثي نظير پلاسكو فقط متوجه دولت خواهد بود. ازطرف ديگر موضوع ترافيك نيز منحصراً بايد به نيروي انتظامي واگذار شود و شهرداري به ناوگان حمل و نقل درون شهري از جمله مترو بپردازد. آلودگي هوا درشهرها از سازمان حفاظت محيط زيست انتزاع وبه شهرداري كه متولي پاكي درشهراست، محول شود.
0877...0910

چند سؤال از آقاى رشيد‎پور داشتم، اولاً خدا قوت... جنابعالى در شب مصاحبه با رئيس‎جمهور به نمايندگى از ما جوانان با ايشان دست داديد، ولى واقعاً مشكل ما دست دادن با رئيس جمهور است، يا دست يارى رئيس جمهور به سمت مردم و بالاخص جوانان است؟ آيا واقعاً هواى آلوده شهرها از نابسامان بودن فضاى بيكارى و اقتصادى بيش‎تر است؟ آيا در اين شرايط گرانى و تورم مى‎شود نفس كشيد؟ شما چگونه نماينده ما جوانان هستيد ولى يك سؤال در حوزه ازدواج، اشتغال، و فرهنگ جوانان نپرسيديد؟ شايد هم شما در اين حوزه‎ها تخصص كافى رو نداشتيد يا شايد، رئيس‎جمهور مكدر مى‎شدند؟... آقايون وعده سيب و گلابى به جوانان اين كشور مى دهند، ولى دريغ از اين‎كه خودشان باغبان خوبى باشند...
7061...0919

مشكلات مملكت ما ضعف مديريت و انتخاب افراد ناكارآمد است. تبعيض و بيكاري گراني و تورم و بي‎عدالتي و حقوق‎هاي نجومي آن افراد دوتابعيتي كه ميلياردي غارت مي‎كنند و فرار مي‎كنند و دلبستگي بعضي‎ها به بيگانه است والا مشكلي نداريم.
9330...0919

حضور مردم در راهپيمايي‎ها به معناي حمايت از دولت و مجلس و قوه قضائيه نيست.
7657...0913

شيوه پرداخت قطره چكاني سود سهام عدالت ازسوي دولت به ملتي كه پاي نظامش شهيدداده است يك اهانت است0 دولت بايدبداند بارأي اين مردم سركارآمده واين مردم ولي نعمتان انقلابند.
0291...0918