صفحه در مكتب عرشيان

آشنايي با شهيدي ديگر از صف مدافعين حرم؛ شهيد علي منيعات
دختري كه پس از شهادت پدرش بيمار شد و هنوز...

گاهي در شلوغي خبرها و رفت و آمد سريع ثانيه‎ها، آن‎سوي ماجرا ديده نمي‎شود...

خبر: علي منيعات در جبهه مبارزه با استكبار شهيد شد...

آن‎سوي ماجرا: چشمان معصوم دختركي در انتظار آغوش گرم بابا باراني مي‎شود. چقدر روايت لحظه‎هاي تنهايي فرزندان شهدا سخت است؛ دختري كه با خيال نوازش‎هاي پدر به خواب مي‎رود و با روياي حضور پدر روزش را شب مي‎كند و همسري كه قرار است بار مهر مادري و صلابت پدري را يك تنه به دوش بكشد. خداي من!

شهيد مدافع حرم «علي منيعات» از بسيجيان جوان محله كوت شيخ خرمشهر بود؛ محله‎اي كه كوچه پس كوچه‎هايش گواه ايستادگي جوانمرداني را مي‎دهد كه 35 سال پيش، 34 روز تمام با دستان خالي مقابل هجوم ارتش بعث عراق ايستادگي كردند.

حالا يكي از جوانان نسل سومي همين شهر، خاطره رشادت‎هاي جوانان خرمشهري را اين بار در عراق زنده كرده است. آن‌چه در پي مي‎آيد روايتي است از شهيد علي منيعات كه در ميدان رزم با نام جهادي «ابوالحسن دراجي» شناخته مي‎شد.

شهيد علي منيعات، در سن 29 سالگي شهيد شد. متأهل و داراي يك فرزند دختر به نام زينب است. همخواني اسم او با نام مبارك علي و همسرشان به نام فاطمه و دخترشان به نام زينب، يكي از امتيازات او در اين دنيا بود و در نهايت اين‎كه به اين اجر رسيده‎اند پاداشي از جانب خداوند بوده است.

علي نابغه و نمونه بود

عباس منيعات برادر شهيد مي‎گويد: ما چهار برادر و چهار خواهر بوديم. در زمان دفاع مقدس سن پاييني داشتيم و امكان حضورمان در جنگ فراهم نبود. پدرم خيلي زود به رحمت خدا رفت. برادرم علي پنجمين فرزند خانواده و متولد 1364بود. در ميان همه برادر و خواهرها علي نمونه بود، هوش سرشاري داشت و بسيار مقيد و مذهبي بود.

در اوج ناراحتي لبخند مي‎زد

فاطمه ساجدي‎اصل، همسر شهيد منيعات مي‎گويد: من دو سالي از علي آقا بزرگ‎تر بودم. خواهرش زن‎دايي من بود و آشنايي ما از همين جا شروع شد. ابتدا خانواده با ازدواج ما مخالفت مي‎كردند و مي‎گفتند: علي از من كوچك‎تر است. اما من به آن‎ها گفتم كه سن مهم نيست. علي بسيار باتجربه و پخته به نظر مي‎رسيد. بعد از اين‎كه با هم صحبت كرديم من رضايت خود را براي ازدواج با وي اعلام كردم. من از همسرم تنها ايمان و صداقت خواستم كه به لطف خدا در وجود علي بود. سال 1386 ازدواج و زندگي ساده و بي‎آلايش خود را آغاز كرديم. يك سال بعد خداوند زينب را به ما داد. من و علي حدود 9 سال با هم زندگي كرديم. يكي از بارزترين ويژگي‎هاي اخلاقي او اين بود كه هرگز ناراحت نمي‎شد و كسي را هم ناراحت نمي‎كرد. در اوج ناراحتي لبخند مي‎زد. هرگز ناراحتي‎هايش را منتقل نمي‎كرد حتي به من كه همسرش بودم. علي بسيار متواضع بود حتي در برابر كساني كه از او كوچك‎تر بودند.

شهيدي كه دنيايي نبود

همسر شهيد ادامه مي‎دهد: علي از همان دوران كودكي علاقه‎اي خاص به قرآن داشت. سال 1375 كه مردم جنگ زده خرمشهر به خانه‎هايشان باز مي‎گشتند، علي بچه‎ها را جمع مي‎كرد و به آن‎ها قرآن آموزش مي‎داد. هيچ دلبستگي‎اي در اين دنيا او را خوشحال نمي‎كرد. در هر پست و مقام و موقعيتي كه بود، دلبسته نمي‎شد. از بهترين چيزهايي كه داشت به خاطر ديگران مي‎گذشت. بعد از گرفتن ليسانسش، مهندس‎اي تي شركت نفت و گاز اروندان شد و موقعيت شغلي خوبي در اين شركت داشت. من با خوشحالي به او مي‎گفتم علي آقا پست خوبي داري اما او اصلاً خوشحال نبود و هيچ گاه دنيايي نبود.

عزم رفتن كرد

وي در ادامه مي‎گويد: مدتي بعد كه زمزمه تجاوز و تعدي تروريست‎ها به خاك اسلام پيش آمد، كم‎كم حرف‎هايي از جنس رفتن از زبان علي مي‎شنيدم. ابتدا باور نكردم كه مي‎خواهد راهي شود اما او ثبت‎نام كرده بود.

همسرم گفت: قرار است بروم! گفتم يعني چه‎؟ تو كار و زندگي داري. صبر داشته باش اگر به خاك ما و به سرزمين ما تعدي كردند آن وقت برو. اما علي با قاطعيت گفت: دلم آن جاست. مردانگي و غيرت اجازه نمي‎دهد كه بمانم. نمي‎توانم منتظر بمانم كه در كشور خودم جنگ پيش بيايد. گفت امروز مرجع من حكم جهاد داده‎اند، اين ندا، ندايي است از سوي امام زمان كه بايد لبيك بگويم. در نهايت با تلاش و پيگيري‎هايش توانست به‌عنوان يك نيروي مردمي به عراق برود. دو روز بعد از ماه مبارك رمضان رفت. ابتدا هم براي رهايي مردم جفرالسخر بسيار تلاش كرده بود و بعد از پيروزي‎هاي به دست آمده به لطف خدا مردم به خانه‎هايشان باز گشتند.

امام حسن عسگري(ع)‎ برات شهادتش را امضا كرد

همسر شهيد ادامه مي‎دهد: آخرين باري كه علي برگشت، حال و روز خوبي نداشت. سه روزي در محاصره بودند كه به لطف خدا با كمك نيروهاي عراقي آزاد شده بودند. دستش جراحت برداشته بود. هر چه به علي اصرار كردم كه بيش‎تر بمان و بعد از بهبودي برو، قبول نكرد. گفت: من بمانم و همرزمانم آن‎جا باشند؟ من چه فرماندهي هستم كه سربازانم در ميان نبرد و ميدان كارزار باشند و من اين‎جا استراحت كنم. نه، من تاب ماندن ندارم.

خيلي فرق كرده بود و نوراني شده بود. مثل هميشه نبود. براي رفتن عجله داشت. در نهايت بعد از چهار روز، دوباره راهي شد. مدتي بعد خبر شهادتش را برايمان آوردند. گويا ابتدا به شدت مجروح مي‎شود و بچه‎ها تا او را به بيمارستان مي‎رسانند در آن‎جا شهيد مي‎شود. مي‎گويند تا مسير رسيدن به بيمارستان علي شهادتين مي‎گفت. قبل از عمليات از يكي از دوستانش كه در سامرا بود خواست كه برايش دعا كند و او هم در محضر امام حسن عسگري(ع) براي علي و شهادتش دعا مي‎كند و اين گونه امام برات شهادتش را امضا نمود.

لباس تك سايز شهادت را انتخاب كرد

وي مي‎گويد: وقتي براي نرفتنش بهانه مي‎آوردم و مي‎گفتم اگر بروي شهيد بشوي من چه كنم؟ مي‎گفت: در جنگ كه شيريني خيرات نمي‎كنند. ميدان مبارزه است و نبرد با دشمن. علي مي‎گفت: شهادت لباس تك سايزي است كه اندازه هر كسي نمي‎شود. او مسير رسيدن به خدا را خوب انتخاب كرده بود. من همواره مي‎گفتم دوست دارم هر دو با هم در ركاب مولايمان امام زمان(عج) شهيد شويم. اما او ديگر تاب ماندن نداشت. گفتم برو اگر شهادت نصيبت شد، فداي اباعبدالله‎الحسين(ع). من به ارباب بي‎كفن حسين(ع) تقديمت مي‎كنم.

مهر پدري در وجودش موج مي‎زد

همسر شهيد منيعات اين گونه ادامه مي‎دهد: دخترم زينب بسيار به پدرش وابسته بود. وقتي پدرش به مأموريت مي‎رفت لحظه‎شماري مي‎كرد تا او باز گردد. بعد از شنيدن خبر شهادت پدر بيمار شد. من هم به دخترم مي‎گويم حضرت رقيه(س) را به ياد بياور كه همه عزيزانش را در دشت كربلا از دست داد. اما هنوز هم بعد از گذشت مدت‎ها، روحيه‎اش بهتر نشده است.

همسرم به تربيت دخترش توجه ويژه‎اي داشت و همان طور كه امام‎علي‎عليه‎السلام فرموده‎اند حقّ فرزند بر پدر، آن است كه نام خوب بر او بگذارد و او را خوب تربيت كند و قرآن به او بياموزد، واقعا علي آقا پدر زينب خانم حق او را خوب ادا كرد و رفت. اميدوارم بتوانيم راه ايشان را ادامه داده و به نداي رهبر پاسخ در خور بدهيم. اميد كه هرگز شرمنده شهدا و امام شهدا نشويم.

چشمان معصوم دختركي در انتظار بابا

زينب منيعات، دختر شهيد، از پدرش براي ما مي‎گويد: زينب منيعات هستم، معني اسم بنده مي‎شود زينت پدر، معني اسم پدرم، بلند مرتبه و معني اسم مادرم مي‎شود دور از آتش. پدرم با من خوب رفتار مي‎كرد. من را مي‎بوسيد. هر جا كه دوست داشتم من را مي‎برد. چيزهاي خوبي برايم مي‎آورد. الان اگر بخواهم با بابا حرف بزنم مي‎گويم: بابا! من خيلي تو را دوست دارم، من دوست دارم تو پيش من باشي براي هميشه. به پدرم مي‎گويم مثل هميشه من را به پارك ببر و با من بازي كن. آخرين باري كه بابا آمد و مي‎خواست برود من پشت سرش‎گريه كردم. گفت‎ گريه نكن، مواظب خودت باش. هر بار نمي‎گفت مواظب خانواده باش ولي آخرين بار گفت، يعني احساس داشت كه مي‎خواهد شهيد شود. وقتي پدرم زنگ مي‎زد و تلفني با هم صحبت مي‎كرديم من از او مي‎پرسيدم حالت خوب است؟ مي‎گفت بله، هيچ نگران نباش، من الان سالم هستم. يك بار زنگ زديم گفت قطع كنيد مي‎خواهيم برويم اطلاعات، حمله خصوصي داريم و ما هم قطع كرديم. بعد ما زنگ مي‎زديم جواب نمي‎داد، من مي‎گفتم شايد شهيد شده مادرم مي‎گفت، خدا نكند. روز جمعه شهيد شده بود. به ما نگفتند كه روز جمعه شهيد شده بود و بعد روز يكشنبه به ما خبر دادند.

من يك بار به ديدار رهبر انقلاب رفتم. دوشنبه صبح بود. دست آقا را هم بوسيدم. بعد گفتم مي‎شود به من يك انگشتر بدهيد، بعد به من يك انگشتر دادند و بعد من گفتم مي‎شود به من يك روسري بدهيد، بعد به من يك روسري هم دادند.

حرف آخر

قصه علي منيعات هم شبيه همه قصه‎هاي دنياست و هم شبيه هيچ كدامشان نيست...

شهيد، مثل همه مردان دنيا عاشق خانواده‎اش بود ولي دل كندن از خانواده براي دفاع از حريم اسلام كار هر مردي نيست.

ياد صحبت‎هاي همسر شهيد علي منيعات مي‎افتم كه از روزهاي خوش گذشته برايم حرف زد. هر چند گفتن از علي براي او ساده نبود. او براي ما از مردي گفت كه شهيد شد. حالا او مانده و خاطره‎هاي علي. او مانده و دلتنگي‎هاي زينب. او مانده و روزهايي كه سخت و سخت‎تر خواهند شد. حال اين روزهاي اين خانواده هم سرد است و هم گرم. شيرين زباني‎ها و بازيگوشي‎هاي دختر علي، روزگارشان را گرم مي‎كند و جاي خالي شهيد دلشان را سرد...