صفحه برگي از تاريخ

تحقيقي درباره گروهک خوارج و اقدامات آن ها (بخش نخست)

 علي اكبر عالميان

خوارج در يک نگاه

خوارج جمع کلمة «خارجي» و در لغت به معناي خروج‌کننده و شورشگر است و در معناي عام و اصطلاحي، به کسي مي‌گويند که عليه امام برحقّ مسلمانان شورش کند، اما ان‌چه کلمه «خوارج» را معنا و هويتي خاص بخشيد، لُجنه و گروهي بود که بعدها به فتنه‌گرترين گروه تاريخ اسلام شهرت يافت. اعضاي اين گروه که از پس جريان جنگ صفين و در اعتراض به حکميت در برابر امام علي(ع) قرار گرفتند و با آن حضرت جنگيدند، داراي عقايد و آرايي هستند که بر متحجّر بودن و تمايل بر قشري‌گري و جمود فکري آنان صحه مي‌گذارد. آنان معتقد به عقايدي از قبيل کافر بودنِ مرتکب گناه کبيره، کافر بودن نستجير با... امام علي(ع) و لزوم تبرّي از ايشان، حرمت‌ پذيرش داوري غيرخدا و... بوده و بر اين آراي سخيف و باطل خود اصرار مي‌ورزيدند. اين گروه بعدها به فرقه‌هاي گوناگون تقسيم شدند.

خوارج؛ مولود «عصر تأويلِ پس از پيامبر» يا «عصر فتنه‌گري»

پس از رحلت نبي مکرم اسلام(ص) و غصب خلافت حضرت اميرالمؤمنين(ع)، جرياناتي روي داد که از دل اين جريانات، گروه فتنه‌گري به نام «خوارج» به وجود آمد. در محلّي به نام «سقيفة بني‌ساعده» جلسه‌اي به اصطلاح شورايي تشکيل شد تا به وضعيت جانشين رسول اسلام(ص) رسيدگي شود. جريان سقيفه به گروه‌گروه شدن مسلمين و چنددستگي آنان و شکل‌گيري احزاب گوناگون در جامعة اسلامي انجاميد. در اين زمان، به طور عمده سه گروه فعّال، براي در دست گرفتن قدرت و خلافت تشکيل شد:

اول: گروهي بود که با دو خليفه و همکاري سعيد بن ابي‌وقّاص تشکيل شد. به اين حزب يا گروه، حزب «تَيم و عَدي» گفته مي‌شد. شاخة نظامي اين حزب را خالد بن وليد اداره مي‌کرد.

دوم: گروه ابوسفيان يا همان «طُلَقاء». طلقا جمع طالِقْ است. اين اصطلاح از فرمان پيامبر اسلام(ص) اخذ شد که پس از فتح مکه، خطاب به آل‌ابوسفيان و ساير مشرکين فرمودند: «اِذْهَبُوا انتم الطلقا»، برويد، شما جزو آزادشدگانيد.

سوم: گروه انصار - بدون اوس- به رهبري «سَعْدبن عُبادة انصاري» که رئيس «خَزْرَج» بود..

اين سه گروه که در برابر حضرت امير(ع) ايستاده بودند، همواره از يک حزب و گروهي که به‌عنوان مخالف اين اضلاع سه‌گانة فتنه‌گري به شمار مي‌آمد، هراس داشتند. گروه چهارم و مخالف احزاب سه‌گانه مذکور، گروه «بني‌هاشم» بود که افرادي نظير عبدا... بن عباس، سهل بن حنيف، مقداد، عمّار، عثمان بن حنيف، سلمان فارسي، ابوذر و شماري از صحابي‌هاي شکنجه ديده و پيرو واقعي پيامبر(ص) و اميرالمؤمنين(ع) شامل آن مي‌شد. اين گروه‌ها – غير‌از گروه بني‌هاشم – مصداق بارز فتنه‌گري و سرپيچي از فرامين پيامبر(ص) به شمار آمده و آغازگر «فتنه‌اي» بودند که جهان اسلام را با آسيب جدي مواجه ساخته بود. در سال 35 هجري و پس از آن که خلافت حضرت امير(ع) شروع شد، احزاب فتنه سه‌گانه مذکور، در قالبي جديدتر و با اهداف و اسامي تغيير يافته و البته نظام‌يافته‌تر، در برابر حضرتش قد عَلَم کردند.

ادامه دارد

نکته‌ها تارخ
على و عاصم

على عليه السلام بعد از خاتمه جنگ جمل وارد شهر بصره شد. در خلال ايامى كه در بصره بود، روزى به عيادت يكى از يارانش، به نام «علاء بن زياد حارثى» رفت. اين مرد، خانه مجلل و وسيعى داشت. على همين‌ كه آن خانه را با آن عظمت و وسعت ديد، به او گفت: «اين خانه به اين وسعت، به چه كار تو در دنيا مى‌خورد، در صورتى كه به خانه وسيعى در آخرت محتاج‌ترى؟! ولى اگر بخواهى، مى‌توانى كه همين خانه وسيع دنيا را وسيله‌اي براى رسيدن به خانه وسيع آخرت قرار دهى به اين‌كه در اين خانه از مهمان، پذيرايى كنى، صله رحم نمايى، حقوق مسلمانان را در اين خانه ظاهر و آشكارا كنى، اين خانه را وسيله زنده ساختن و آشكار نمودن حقوق قرار دهى و از انحصار مطامع شخصى و استفاده فردى خارج نمايى».

علاء: يا اميرالمؤمنين! من از برادرم عاصم پيش تو شكايت دارم.

«چه شكايتى دارى؟».

تارك دنيا شده، جامه كهنه پوشيده، گوشه گير و منزوى شده همه چيز و همه كس را رها كرده.

«او را حاضر كنيد!».

عاصم را احضار كردند و آوردند. على عليه‌السلام به او رو كرد و فرمود: «اى دشمن جان خود! شيطان، عقل تو را ربوده است، چرا به زن و فرزند خويش رحم نكردى؟ آيا تو خيال مى‌كنى خدايى كه نعمت‌هاى پاكيزه دنيا را براى تو حلال و روا ساخته، ناراضى مى‌شود از اين‌كه تو از آن‌ها بهره ببرى؟ تو در نزد خدا كوچك‌تر از اين هستى».

عاصم: يا اميرالمؤمنين! تو خودت هم كه مثل من هستى، تو هم كه به خود سختى مى‌دهى و در زندگى بر خود سخت مى‌گيرى، تو هم كه جامه نرم نمى‌پوشى و غذاى لذيذ نمى‌خورى، بنابراين من همان كار را مى‌كنم كه تو مى‌كنى و از همان راه مى‌روم كه تو مى‌روى.

اشتباه مى‌كنى، من با تو فرق دارم، من سمتى دارم كه تو ندارى، من در لباس پيشوايى و حكومتم، وظيفه حاكم و پيشوا وظيفه ديگرى است، خداوند بر پيشوايان عادل فرض كرده كه ضعيف‌ترين طبقات ملت خود را مقياس زندگى شخصى خود قرار دهند و آن طورى زندگى كنند كه تهيدست‌ترين مردم زندگى مى‌كنند تا سختى فقر و تهيدستى به آن طبقه اثر نكند، بنابراين، من وظيفه‌اي دارم و تو وظيفه‌اى».

داستان راستان

از تارخ بدانم
قبيله قريش

در ميان دودمان اسماعيل كه در نقاط مختلف عربستان سكونت ورزيدند، اين افراد مشهورند كه بيش‌تر قبائل به نام آن‌ها شهرت دارند و آل فلان يا بنى فلان خوانده مى‏شوند: قضاعه، عوف، اود، بكر بن وائل، قيس، عجل، ثعلبه، تيم اللات بن ثعلبه، تغلب، شيبان، مذحج، شرحبيل، حارث، ذهل، عدى، ثقيف، محارب، باهله، فزاره، غطفان، هوازن، قشير، عام، تميم، مزينه، حنظله، كعب، جذام، لخم، عامله، قعين، رئاب، مخرمه، غفار، مدلج، جذيمة، غنم، غالب، لؤى، تيم، جشم و سعد.

عرب، سيصد و شصت قبيله بود كه در نقاط مختلف عربستان مى‏زيستند.شريف‏ترين و محترم‏ترين قبيله عرب «قريش‏» بود؛ چون آن‌ها ساكن مكه بودند، و توليت و حمايت كعبه را به عهده داشتند. به گفته يعقوبى، «قريش‏» نام فهر بن مالك جد دهم پيغمبر اكرم (صلى ا... عليه و آله) بوده است. «قريش‏» يعنى فهر بن مالك در زمان پدرش مالك بن نضر علامات فضل در وى پديدار گشت و پس از پدر به جاى او نشست، علت اين‌كه او را قريش گفتند مقام والاى وي بود كه قريش به همين معنا است، پس آن‌ها كه از اولاد نضر بن كنانه نيستند، از قريش به شمار نمى‏روند.

اعراب جاهلى بخصوص مردم مكه و طايفه قريش نسبت‏ به قبيله و حفظ آن و تعهد و سوگند و پناه دادن به افراد، سخت پاى‏بند بودند. در حقيقت ضامن استقلال و عامل مهم و مؤثر بقاى آن‌ها در بيابان‏هاى بى‏كران عربستان نيز همين جهات بود.

هنگام ظهور اسلام، قريش كه حدود دو قرن بود در مكه به سر مى‏برد، 25 طايفه بودند، همچون بنى‌هاشم، بنى‌مخزوم، بنى‌اميه، بنى‌زهره، بنى‌كلاب، بنى‌عبدالدار، بنى‌اسد، بنى‌قوفل، بنى‌عبدالشمس، بنى‌جمح، بنى‌سهم، بنى‌عدى و...

سران قريش امور مربوط به كعبه و حفظ و حمايت از زائران خانه خدا و «دارالندوه‏» شوراى قبيله‏اى خود را كه محلى در مكه و قصى بن كلاب جد چهارم پيغمبر به منظور تبادل نظر و مشورت سران قريش تاسيس كرده بود، ميان خود تقسيم كرده بودند.

رسيدگى به كار كعبه و اداره امور آن، پذيرايى از مسافران و زوار خانه خدا و تقسيم آب ميان زائران، امورى بود كه قريش عهده‏دار آن بود. به همين جهت نيز قبيله قريش در تمام حجاز و يمن و نقاط عرب نشين و شرافت و نجابت مشهور بود. در ميان شاخه‏هاى قريش هم از همه نجيب‏تر و شريف‏تر، تيره بنى هاشم بود كه پيغمبر اسلام تعلق به آن‌ها داشت، و از ميان آن‌ها برخاست.

على دوانى، تاريخ اسلام، ص47

 تاريخ

جريان شناسي عصر مشروطه از آغاز تا فرجام (بخش سي و دوم)

 محمد ملك زاده

در برابر اجتماع ميدان توپخانه که برخي از ناظران تعداد آنان را بيش از ده‌هزار نفر برآورد کرده‌اند(1)، اجتماع ديگري به هواداري از مشروطه در ميدان بهارستان (مجلس شوراي ملي) و مسجد سپهسالار گرد آمده بودند(2) آن‌چه مسلم است در ميان هواداران هر گرايش سياسي افراد عالي و داني و صالح و ناصالح به‌چشم مي‌خوردند و به‌طور طبيعي هر گروه از افراد يک دستي تشکيل نشده بود. شاه در اين ميان تلاش مي‌کرد نقش ميانجي را بازي کند هر چند که گروه مشروطه‌خواه به صداقت او اطميناني نداشتند و لذا او موفقيت چنداني به‌دست نياورد.
در جريان اجتماع ميدان توپخانه، اجتماع کنندگان از شاه خواستند تا مطالبات اين جمع را گرفته به مجلسيان بدهد اما از آن‌جا که گويا خواسته‌هاي آنان زياد بود شاه مهم‌ترين آن‌ها را به نمايندگان مجلس ابلاغ کرد. عين السلطنه در خاطرات خود مي‌نويسد:
«... وزير همايون از طرف شاه آمد به جناب شيخ [فضل‌ا... نوري] و ساير آقايان ابلاغ کرد که تکليفات شما قدري سخت بود. من چهار فقره آن را به مجلس دستخط کردم. اين چهار فقره کافي است و اگر قبول کنند شما هم بايد ساکت شويد و اميدوارم آن‌ها هم اطاعت کرده و امر به خوشي و خوبي بگذرد... اين چهار فقره از آن قرار است: اول توقيف تمام روزنامه‌جات تا در سر صبر قرار صحيحي درباره آن‌ها داده شود... اين روزنامه‌ها چون از روي علم نيست باعث اين همه خرابي است. دوم چند نفر از وکلا و چند نفر از غير وکلا که فساد عقيده و خيانت آن‌ها اظهر من الشمس و بر همه روشن و آشکار است خارج شوند. سِيّم قوانين مطابق شرع مقدس نبوي(ص) باشد و آن‌چه تا حال نوشته شده مطابقه شود. چهارم انجمن‌ها که مايه فساد و باعث اغتشاش و مال مردم خوري شده‌اند موقوف شود.»(3)
از اين سخنان محمد عليشاه معلوم مي‌شود که او مايل به رفع اختلاف مخالفان مشروطه با مجلسيان بوده و سعي کرده خواسته آنان را به‌صورتي تعديل شده نزد مجلسيان مطرح کند با اين‌حال همين چهار خواسته نيز از نگاه تندروها قابل پذيرش نبود به گفته عين‌السلطنه «ملک المتکلمين... فحش زياد در منبر به شاه داده و هرچه خواسته هرزگي و هتاکي کرده حتي اين عبارت را گفته: مردکه [محمد عليشاه] کاغذي نوشته مثل اين‌که به ننه‌اش بنويسد.(4)
پي‌نوشت‌ها
1. ملک‌زاده، مذاکرات مجلس شوراي ملي دوره اول، ج 1، ص 566.
2. روزنامه خاطرات عين السلطنه، پيشين، ج 3، ص 1863.
3. همان، ص 1864.
4. همان.

زنگ تاريخ
شاهى كه خود را به كشتن داد

در سال 465 آلب ارسلان، يكى از سلاطين معروف سلجوقى كه توانسته بود امپراطور روم را به اسارت در آورد، در بين راه خوارزم مطلع گشت يوسف خوارزمى، يكى از قلعه بانان، مرتكب جرمى شده است و او را نزد سلطان حاضر ساختند و تقصيرش بگفتند، آلب ارسلان دستور قتلش را صادر كرد، اما يوسف درشتى كرد و حرف زشتى را بر زبان آورد، آلب ارسلان خشمگين گرديد و گفت او را رها كنيد تا خود با تير او را هلاك سازم، سلطان تير را در كمان نهاد و او را هدف ساخت، اتفاقا آلب ارسلان كه هيچ گاه تيرش به خطا نمى‌رفت، در اين موقع نتوانست به هدف بزند و او با كاردى كه در دست داشت به آلب ارسلان حمله نمود و ارسلان بلند شد تا از خود دفاع كند، اما پايش لغزيد و بيفتاد و يوسف با كارد چنان زخمى به او زد كه او را از پاى در آورد. جالب‌تر اين‌كه در اين هنگام دو هزار غلام آلب ارسلان ايستاده بودند و صحنه را تماشا مى‌كردند و هيچ كدام كوچك‌ترين عكس‌العملى از خود نشان ندادند و همه مى‌گريختند و يوسف كارد به دست از ميان آن‌ها فرار نمود. تا اين‌كه يكى از اطرافيان آلب ارسلان كه ميخ كوبى در دست داشت به او حمله كرد و با كوبيدن آن بر سرش، يوسف را نقش بر زمين ساخت.
تاريخ غزنويان تا مغول، ص 84