صفحه برگي از تاريخ

نکته‌هاي تاريخي
خون به ناحق ريخته

در كتاب «خلق الانسان» از مهلبى وزير نقل شده كه گفت: پيش از آن‌كه منصب وزارت به من واگذار شود، از بصره سوار كشتى شدم تا به بغداد بروم.

عده‌اى در كشتى بودند كه مرد ظريفى نيز با ايشان بود. آن‌ها با مرد ظريف شوخى و مزاح مى‌كردند.

روزى او را گرفتند و دست و پايش را به زنجير بستند و كليد قفل آن‌را برداشتند. پس از فراغت از شوخى و بازى كه خواستند قفل را باز كنند، نتوانستند. كليد هم گم شد. هر كارى كردند فايده نبخشيد.

ظريف بيچاره همچنان دست بسته ماند، تا به بغداد رسيديم. رفقايش از كشتى پياده شدند و رفتند بازار، آهنگرى آوردند كه قفل را باز كند. ولى آهنگر پس از مشاهده گفت: مى‌ترسم اين شخص دزد باشد! بايد داروغه شهر بيايد او را ببيند، تا بتوانم باز كنم. رفتند داروغه را آوردند. عده‌اى كه با داروغه بودند همين‌كه او را ديدند، يكى از آن‌ها فرياد زد، اين مرد برادر مرا در بصره كشته است، و مدتى است كه در جستجوى او هستم.

سپس كاغذى كه مشتمل بر دعوى خود بود و مهر عده‌اى از اعيان بصره پاى آن بود، در آورد و به داروغه نشان داد. دو نفر گواه هم آورد و آن‌ها موضوع را گواهى كردند.

داروغه نيز مرد دست بسته را به وى سپرد تا به قصاص برادرش به قتل رساند. برادر مقتول نيز او را به قتل رسانيد.

زهرالربيع، ص 270

از تاريخ بدانيم
درباره نام ابوطالب

مسعودى در مروج الذهب، پس از نقل وصيت عبد المطلب مى‏گويد البته در‌باره نام ابو طالب ‏اختلاف شده،كه برخى آن‌را عبد مناف دانسته و برخى هم عقيده‏دارند كه كنيه‌اش همان نام او است و سپس داستانى از اميرالمؤمنين(ع) در اين باره ذكر كرده و شعر زير را هم ازعبد‌المطلب نقل مى‏كند:

اوصيت من كنيته بطالب

بابن الذى قد غاب ليس آئب

‏ولى مرحوم ابن شهر آشوب در مناقب اين شعر را نيز اين گونه ‏روايت كرده:

وصيت من كنيته بطالب

عبد مناف و هو ذو تجارب

بابن الحبيب اكرم الاقارب

بابن الذى قد غاب غير آيب

كه ابو طالب هم - طبق آن‌چه از اوصاف رسول خدا(ص) از راهب‌ها شنيده بود-در پاسخش گفت:

لا توصنى بلازم و واجب

انى سمعت اعجب العجائب

من كل حبر عالم و كاتب

بان بحمد ا... قول الراهب

اين محدث بزرگوار پس از نقل اين ابيات از كتاب شرف‏المصطفى از ابو سعيد واعظ روايت كرده كه چون هنگام مرگ ‏عبدالمطلب فرا رسيد، پسرش ابوطالب را طلبيد و بدو گفت:

اى پسر! تو به‌خوبى شدت علاقه و محبت مرا نسبت به محمددانسته‏اى، اكنون بنگر تا چگونه وصيت مرا درباره او عمل‏خواهى كرد.

ابو‌طالب در پاسخ گفت:

يا ابه لا توصنى بمحمد فانه ابنى و ابن اخى.

- پدر جان! مرا به محمد سفارش نكن كه او پسر من و برادر‌زاده من است.

و به‌دنبال اين روايت گويد:

چون عبد المطلب از دنيا رفت، ابو‌طالب آن‌حضرت را بر خود و همه خاندانش در خوراك و پوشاك مقدم مى‏داشت. و ابن حجر عسقلانى در كتاب ‏«الاصابه‏» در اين باره گفته‏است:

ابو‌طالب بن عبد‌المطلب كه به كنيه‏اش مشهور گرديده، نامش بنابر مشهورعبد مناف است و برخى هم نام او را «عمران‏» گفته‏اند، و حاكم گفته:

بيش‌تر گذشتگان بر اين عقيده بوده‏اند كه نام او همان كنيه او است.

درس‌هايي از تاريخ تحليلي اسلام، ج1

اين مطلب را حتماً بخوانيد
... پس اين ملک درخور رقابت نيست

روزى ابن سماك نزد هارون الرشيد در آمد، در آن اثنا كه نزد هارون بود، وى آب خواست. كوزه آبى بياوردند و چون آن را به طرف دهان برد كه بنوشد، ابن سماك گفت: اى امير مؤمنان! دست نگهدار، تو را به حق خويشاوندى رسول خدا(ص) اگر اين جرعه آب را از تو وامى‌داشتند آن را به چند مى‌خريدى؟

گفت: به همه ملكم.

گفت: بنوش كه خداى بر تو گوارا كند.

وقتى آن را بنوشيد گفت: به حق خويشاوندى پيمبر خدا(ص) از تو مى‌پرسم كه اگر آب از بدن تو برون نمى‌شد آن را به چند مى‌خريدى ؟

گفت: به همه ملكم.

ابن سماك گفت: ملكى كه قيمت آن يك جرعه آب باشد، در خور آن نيست كه درباره آن رقابت كنند.

گويد: هارون بگريست و فضل بن ربيع به ابن سماك اشاره كرد كه برود و او نيز برفت.

تاريخ طبرى، ج 12، ص 5387.

به بهانه ايام شهادت نواب صفوي و يارانش
جلوه هايي از شهادت‌طلبي فدائيان اسلام (بخش سوم)

 علي اكبر عالميان

در عمل نيز، فدائيان اسلام، جان بر کف، به اجراي برنامه‌هاي خود براي مقابله با بي‌ديني و برخورد با هنجارشکنان پرداختند. اين شهادت‌طلبي، در چند فراز تاريخي مشاهده شده است:

1. قتل کسروي: همان‌گونه که پيش‌تر گفته شد، کسروي با موضع‌گيري‌هاي ضد ديني خود از جمله اهانت به قرآن، پيامبر اسلام(ص)، دين اسلام، ائمه طاهرين و ادعاي نبوت با تأسيس دين جديدي به نام «پاکديني»؛ جوّي ملتهب را در جامعة مذهبي ايران به وجود آورده بود. نوّاب صفوي ابتدا از راه مباحثه و مناظره پيش آمد، اما وقتي ديد کسروي را نمي‌توان از راه منطق و استدلال اصلاح کرد، تصميم به قتل وي گرفت و اين مهم را توسط ياران شهادت‌طلبش از جمله سيدحسين امامي، در 20 اسفند 1324 عملي نمود. تلاش فراوان سيدحسين امامي براي قتل کسروي، علي‌رغم حفاظت شديد وي توسط محافظانش و نفوذ به دادگستري [محل قتل کسروي] ازجمله اقداماتي است که بر جان بر کف بودن و شهادت‌طلب بودن نوّاب و يارانش صحّه مي‌گذارد.

2. قتل عبدالحسين هژير: عبدالحسين هژير که 23 خرداد 1327 با رأي اعتماد مجلس شوراي ملي به نخست وزيري رسيده بود، از عواملي بود که مهره سرسپردة انگليسي‌ها به شمار مي‌آمد. از سوي ديگر، يکي از روزنامه‌هاي آن دوران با نام «بهمن» مدعي شده بود به موجب اسنادي که به دفتر روزنامه رسيده است، هژير در کليساي خيابان قوام السلطنه، غسل تعميد نموده و مسيحي شده است و طبق قوانين اسلامي، کسي که از اسلام برگردد، مشمول حکم «مرتد» خواهد شد. علاوه بر آن‌که او در مقابل عيسي مسيح سوگند ياد نمود که اسلام را از ريشه براندازد.

نوّاب صفوي، جملات و انتقادات شديدي را متوجّه هژير کرد. هژير، علاوه بر مشکلاتي که ذکر شد، مسبّب اصلي تقلّب در انتخابات شانزدهمين دوره مجلس و تبعيد آيت‌ا... کاشاني به لبنان بود. او در برابر انتقادهاي فراوان مخالفان خود، به ويژه فدائيان اسلام، با بي‌اعتنايي برخورد کرد. به همين منظور، فدائيان اسلام، زماني که همة راه‌هاي ممکن براي انجام يک انتخابات آزاد را بسته ديدند،‌ تصميم گرفتند سيدحسين امامي را مأمور قتل هژير کنند. لذا در 13 آبان 1328، مصادف با دوازدهم محرّم که هژير براي شرکت در مجلس عزاداري به مسجد سپهسالار رفته بود، توسط سيدحسين امامي ترور شد و يک روز بعد درگذشت. اقدام شهادت‌طلبانه امامي در حالي ارزش مضاعف پيدا کرد که وي قريب به دو ماه، در صدد ترور هژير بود و همواره مترصّد وضعي بود تا بتواند هدف خود را عملي سازد.

شهادت سيدحسين امامي به‌عنوان اولين قرباني مبارزات مسلّحانه جمعيت فدائيان اسلام، تأثيري ژرف و عميق بر روحيه شهادت‌طلبي همرزمان وي در تشکيلات فدائيان اسلام گذاشت. فدائيان اسلام از شهادت امامي متألّم شده بودند، اما اين تألم خاطر از آن جهت بود که امامي توانسته است در راه شهادت، گوي سبقت را از همرزمانش بربايد. اين مدعا، از انتشار اعلاميه آنان پس از شهادت امامي، هويدا است.

ادامه دارد

 تاريخ

جريان شناسي عصر مشروطه از آغاز تا فرجام (بخش بيست و هشتم)

 محمد ملك زاده

«ملک‌زاده» نيز با تمام حمايتش از تندروهاي مشروطه‌خواه، نمي‌تواند انتقاد خود را از اين انجمن‌ها مخفي کند: «انجمن‌هاي ملي هم، که عده آن‌ها شايد دويست نفر تجاوز نمي‌کرد، چون اسيران از بند رهايي يافته بي‌اختيار حرکاتي مي‌کردند که با موازين عقل و احتياط وفق نمي‌داد و اعضاي انجمن که... از اصول مشروطيت و وظايف افراد مردم در کشور مشروطه و حقوق و حدود قانون آگاهي نداشتند. خودسرانه در کارهاي وزارتخانه‌ها و هيأت حاکمه مداخله مي‌کردند و تاحدي ادارات دولتي را فلج کرده بودند.»(1) احتشام السلطنه -رئيس مجلس وقت- نيز گزارش جالبي از انجمن‌ها و فعاليت اعضاي آن‌ها ارائه کرده است. در بخشي از گزارش او چنين مي‌خوانيم: «به هزار اسم، انجمن تشکيل يافته و هر کس از همه جا وامانده و دست از کار کشيده بود، مشروطه طلب و تعزيه‌گردان شده و مجلس را با خود به اين طرف و آن طرف مي‌کشيد. براي (نمونه) مقصرين کلاهبردار، که يک عمر مال دولت و مردم را خورده بودند، کافي بود که خود را داخل انجمني کرده يا در سايه يکي از انجمن‌ها قرار گيرد و باز در حقيقت براي چاپيدن و زور گفتن در لباس تازه مشروطه‌خواهي اقدامات خود را دنبال کند تمام افراد خود را در تحت حمايت يکي از انجمن‌ها قرار داده‌اند... تشکيل انجمن‌هاي ايالتي و ولايتي که مي‌توانست مايه قوام و دوام رژيم مشروطه بشود و با انجام تکاليف قانوني خود نقص مشهود مشروطيت را که سرانجام موجب سرخوردگي مردم از مجلس شد رفع کند. به کارهايي پرداخت که نه تنها خارج از تکاليف قانوني او بود. بلکه بالفعل در تخريب آن اساس مقدس و ملي عامل اصلي و مؤثر بود... مجلس شوراي ملي، خود به کلي از وظايف قانوني خويش منحرف شده بود و چنان وسيله‌اي براي تصفيه حساب‌هاي شخصي و اعمال و اميال جمعي تازه به قدرت رسيده شده بود که وادار ساختن نمايندگان به تخصيص اوقات مجلس به حل و عقد امور مملکت و اشتغال به وظايف قانون‌گذاري به هيچ وجه ميسر نبود و هرگونه تلاش و کوششي در اين زمينه موجب اعتراض شديد سرجنبانان مجلس و گردانندگان انجمن مي‌گرديد و بازار تهمت و افترا رواج بيش‌تر مي‌گرفت... انجمن‌هاي ايالتي و ولايتي قوزه بالا قوز شده و در بعضي از نقاط وظايف قانوني مجلس را به عهده گرفته بودند و اعتنايي به مجلس نداشتند...»(2)
پي‌نوشت‌ها
1. ملک‌زاده، مذاکرات مجلس شوراي ملي دوره اول، ج1، ص521.
2. خاطرات احتشام السلطنه، به کوشش سيد محمد مهدي موسوي، ص619-616

زنگ تاريخ
مهمان دارى خدا

گويند: كافرى از ابراهيم(ع) طعام خواست. ابراهيم گفت: اگر مسلمان شوى، تو را مهمان كنم و طعام دهم. كافر رفت. خداى عزوجل وحى فرستاد كه‌اى ابراهيم!ما هفتاد سال است كه اين كافر را روزى مى‏دهيم و اگر تو يك شب، او را غذا مى‏دادى و از دين او نمى‏پرسيدى، چه مى‏شد؟
ابراهيم در پى آن كافر رفت و او را باز آورد و طعام داد. كافر گفت: چه شد كه از حرف خود، برگشتى و پى من آمدى و برايم سفره گستردى؟ ابراهيم(ع) ماجرا را بازگفت. كافر گفت: اگر خداى تو چنين كريم و مهربان است، پس دين خود را بر من عرضه كن تا ايمان بياورم و مسلمان شوم.
حكايت پارسايان

عبرت
كنترل خشم و اخلاق نيك

روزى يكى از بستگان امام سجاد(ع) در حضور جمعى، بر سر موضوعى به امام سجاد(ع) سخنان نامناسب گفت.
امام(ع) سكوت كرد، سپس آن شخص رفت، امام سجاد(ع) به حاضران فرمود: «آن‌چه را اين مرد گفت، شنيديد، و من دوست دارم كه همراه من بياييد و نزد او برويم، تا جواب او را بدهم و شما بشنويد».
حاضران، موافقت كردند. امام سجاد(ع) با آن‌ها رهسپار شدند، در راه مكرر مى‌فرمود «و الكاظمين الغيظ» (از صفات پرهيزكاران فرو بردن خشم است) (آل عمران، 134).
حاضران فهميدند كه آن حضرت، پاسخ درشت به او نخواهد داد، همچنان با آن‌حضرت حركت كردند تا به منزل آن مرد بدگو رسيدند، او را صدا زدند، از خانه خارج گرديد، امام سجاد(ع) به او فرمود: «اى برادر! اگر آن‌چه به من نسبت دادى در من هست، از درگاه خدا طلب آمرزش مى‌كنم، و اگر در من نيست، از خدا مى‌خواهم كه تو را ببخشد».
آن مرد، به‌شدت تحت تاثير بزرگوارى امام قرار گرفت، بين دو چشم امام را بوسيد و عرض كرد: «من سخنى به تو گفتم كه در تو نبود، و خود سزاوار آن سخن هستم.»
به اين ترتيب امام سجاد(ع) درس بردبارى و حفظ رابطه خويشاوندى و كنترل خشم را به ما آموخت.
داستان دوستان، ج 2