صفحه انديشه

سخنان مهم آيت‌ا... مصباح يزدي در ديدار با اعضاي جبهه پايداري:
اگر در مسير اراده خدا قرار بگيريد حتماً پيروز هستيد

اشاره: اعضاي شوراي مركزي جبهه پايداري انقلاب اسلامي در هفته‌هاي اخير دوبار به ديدار آيت ا... مصباح يزدي رفتند تا توصيه‌هاي ايشان رابشنوند. گزيده‌اي از سخنان آيت ا... مصباح در اين دو ديدار را ملاحظه مي‌کنيد.

سخنراني مورخ 6/11/90: بنده در ذهنم طرفداران انقلاب اسلامي از بدو پيروزي انقلاب تاکنون را مرور مي‌کردم، وقتي خواستم آن‌ها را دسته بندي کنم به ذهنم رسيد عليرغم اينکه همه آن‌ها به اسلام و جمهوري اسلامي و حضرت امام و ولايت فقيه اعتراف دارند ولي برداشتها و حتي عملکردشان بسيار متفاوت است. شايد بعضي که کم هم نيستند تصورشان اين باشد که انقلابي شده و گروه‌هاي مختلفي با رژيم ستم شاهي مخالفت کردند. چپي‌ها و راستي‌ها و يک عده‌اي هم متدين بودند بالاخره امام آمد و فضا را مديريت کرد و اسم اين حرکت جمعي را گذاشت انقلاب اسلامي و بعد مردم به خاطر زحماتي که ايشان کشيده بودند حرفهاي ايشان را پذيرفتند براي همين يک اسم اسلام روي اين جريان ماند و شد انقلاب اسلامي، جمهوري اسلامي تا جايي که برخي انجمن‌ها هم که ربطي به اسلام نداشت ولي پسوند اسلامي را يدک مي‌کشيد حتي برخي وزارتخانه‌ها هم شد وزارت ارشاد اسلامي با اين که مسؤولش مي‌گفت ما در رابطه با اسلام هيچ مسؤوليتي در اين وزارتخانه نداريم ولي اسم اسلامي را به احترام امام يدک مي‌کشيم.

اعتقاد اين‌ها اين است که ما يک ديني داريم، نماز، روزه، کربلا، امام حسين اين‌ها سر جاي خودش ولي مسأله مديريت کشور و استفاده از امکانات يک باب ديگري است که ربطي به دين ندارد. اين بستگي دارد به زرنگي آدم که چطور بتواند از اين امکانات استفاده کند. برخي‌ها گوشه و کنار اين اعتقاد را ابراز هم مي‌کنند ولي بيش‌تر در قلبشان همين است. بعد که نظام استقرار پيدا کرد، به فکر افتادند که براي خودشان و نزديکان و بستگانشان يک دستگاهي درست کنند. اين‌ها مي‌گويند اين امور ربطي به اسلام ندارد، آدم بايد زمين‌هاي موات را آباد کند، بفروشد اين زرنگي است و ربطي به دين ندارد. يا استفاده از موقعيت‌هاي خاص سرمايه گذاري‌هاي ريالي دلاري در شرق و غرب، اين‌ها زرنگي است شما هم مي‌توانيد انجام دهيد.

نه تنها مي‌گفتند اين‌ها ربطي به اسلام ندارد بلکه منت هم مي‌گذاشتند که ما داريم کشور را آباد مي‌کنيم شما بلد نيستيد ما بلديم و داريم کار توليد مي‌کنيم. با کشورهاي ديگر رابطه برقرار مي‌کنيم آن هم ارتباطات سياسي که شما عقلتان نمي‌رسد، تازه زحمتها را ما انجام مي‌دهيم ولي لذتش را شما مي‌بريد. پيشرفت‌ها مال ماست نه مال شما چهارتا آخوند و بچه بسيجي. پيشرفت علمي و صنعتي مال ماست اين‌ها ربطي به اسلام ندارد. علاوه بر اين مي‌گفتندکه ما سر مردم هم منت داريم که اين کارها را برايشان انجام مي‌دهيم اگر قرار بود که کار دست چند آخوند و بسيجي باشد مملکت از دست رفته بود؛ واقعا عقيده اين‌ها همين است. کارشان نشان مي‌دهد گاهي هم که سخنراني مي‌کنند لايه‌هايي از اين‌ها در لابلاي سخنانشان هست. من شخصا عليرغم اينکه طلبه گوشه گيري هستم ولي آنقدر کد از اين‌ها دارم که بلاواسطه شنيده ام.

گروه ديگري مي‌گويند حکومت اسلامي يک چيز مهمي است، فقط اسم نيست منتها حکومت اسلامي به اين است که عدالت پياده شود، کمک به محرومين، آزادي، دموکراسي اجرا شود و اسلام يعني همين موارد. مگر نگفتيم استقلال آزادي جمهوري اسلامي، اسلامي اش يعني هر کسي مستقل فکر کند، آزاد هم باشد هر طور مي‌خواهد فکر کند، البته در چارچوبي. ما بايد براي حکومت اسلامي و عدالت کار بکنيم ولي اجراي اين کارها نياز به ابزار دارد، ما بايد عدالت را اجرا کنيم ولي ما براي اين امور ابزار نياز داريم، همکاراني لازم داريم، يک نفره که نمي‌توانيم، يک تيم مي‌خواهيم، گروه مي‌خواهيم، خب اگر بخواهيم گروهي داشته باشيم ناچاريم هواي اين‌ها را در وزارتخانه‌ها و سازمانهاي مختلف داشته باشيم.

نه به‌عنوان اينکه اين امور براي اين دسته اصالت داشته باشد، نخير اين امور ابزار است. اين افرادي که لازمشان داريم، در مراکز مختلف بايد تابع ما باشند براي اينکه تابع ما باشند، بايد مراقبشان باشيم، بايد به آن‌ها برسيم تا از آن‌ها کار بکشيم. خب اين موارد هم که با يک ميليون و دو ميليون حل نمي‌شود بايد ميلياردي خرج کنند. آن‌هايي که با ما مخالفند که اصلا به ما رأي نمي‌دهند اما آن‌ها که با ما موافقند بايد مراقبشان باشيم، سبيل شان را چرب کنيم تا بتوانيم از آن‌ها کار بکشيم. در نظر اين گروه ويژه خواري نه به‌عنوان هدف مثل گروه اول بلکه به‌عنوان ابزاري تصحيح مي‌شود. توجيه شان اين مي‌شود که اگر اين امور را نداشته باشيم، نمي‌توانيم عدالت را اجرا کنيم.

خب نتيجه عملي اين دسته با دسته اول فرقي ندارد، ويژه خواري سر جايش هست، قانون شکني سر جايش هست فقط عنوانها فرق دارد. آنجا اين امور اصالت داشت اينجا ابزار است.

يک گروه سومي هم هست که واقعا اصالت را براي اسلام مي‌داند، اصالت را براي امامت و ولايت فقيه مي‌داند، مي‌گويند اگر اين‌ها نباشند ما مشروعيت نداريم. استنادشان به اين است که امام مي‌فرمود اگر رئيس جمهور منتخب مردم، تمام مردم هم به او راي بدهند ولي از طرف ولي فقيه نصب نشود طاغوت است و اطاعتش حرام است. خب اين دسته سومي چيز ديگري است نه اولي و نه دومي است. اين تفکر براي همين بسيجي‌ها و پابرهنه هاست. ديگران مي‌گويند چون ولايت فقيه در قانون اساسي است ما قبول مي‌کنيم بعدش هم مي‌گويند خب قانون اساسي را هم مي‌شود عوض کرد. ته دلشان مي‌گويند اين ولي فقيه يعني چه؟ مردم راي مي‌دهند و رييس جمهورشان را انتخاب مي‌کنند ولي فقيه ديگر يعني چه؟! ته دلشان اين است که اين ولايت فقيه هم که مي‌شود همان ديکتاتوري!

خب آن دو گروه را کنار بگذاريم، در اين گروه سوم هم همه يک دست نيستند. آنچه محور وحدت آن‌هاست اعتقاد به ولايت فقيه و رهبري است. ولي اين معنايش اين نيست که در همه چيز با هم اشتراک دارند، نخير اختلاف سليقه هم دارند. بالاخره ما در اين جامعه زندگي مي‌کنيم، بهترين حکومت در اين عالم جمهوري اسلامي ايران است و مهمترين رکنش هم ولايت فقيه است. ولي واقعيت اين است که اختلاف سليقه هست و شما خودتان نمونه‌هاي زيادي سراغ داريد. نمونه هايش در همين روزها را از برخي افراد باسابقه جنگ داريم مي‌شنويم که ته دل اين‌ها چه چيزهايي است که اگر بيرون بريزد چه چيزهايي مي‌شنويم.

اين‌ها تازه پيدا نشده، قبلا هم بوده ولي زمينه ظهور نداشته، شايد خيلي‌هاي ديگر هم باشند که هنوز درونشان را بيرون نريخته اند ولي واقعيت جامعه اين است. نبايد انتظار داشته باشيم تا همه حزب اللهي فکر کنند، بسيجي فکر کنند، مثل ما فکر کنند، اين با واقعيت نمي‌سازد؟

حالا چه بايد کرد؟ برخي از بزرگاني که سابقه زيادي در مسائل سياسي دارند همين اواخر هم گفته اند که حکومت با يک گروه تمام نمي‌شود و مردم وقتي رهبر را قبول نداشتند آن رهبر ديگر وظيفه‌اي ندارد و شرايط ما هم شرايط شعب ابي طالب است. البته اين حرفها تازگي ندارد، در هر مقطعي از انقلاب از اين تيکه‌ها القا کرده اند. اگر بخواهم تعبير عاميانه‌اي بکنم بايد بگويم که از اين لگد پراکني‌ها به رهبري هميشه بوده.

آن چه هست اين که علي رغم قدرت و ثروتي که دست دو گروه اول است، دانشگاهها در اختيارشان است، ثروت‌هاي خارج از محاسبه در اختيارشان هست، عليرغم همه اين‌ها خدا ثابت کرده که پابرهنه‌ها موفق مي‌شوند. دهها بار خدا در اين نيم قرن به ما نشان داده که آن‌ها شکست خورده اند. هر چند ثروت دست آن‌هاست، قدرت دست آن‌هاست، سياست را آن‌ها مثلا بلدند، طراحي مي‌کنند، نقشه مي‌کشند با سازمان‌هاي جاسوسي رابطه مي‌گيرند ولي عملا مي‌بينيم شکست مي‌خورند. شايد در داخل کشور هم ديده ايد که برخي همه ثروت و قدرت و بهترين امکانات را در اختيار دارند واز نظر هوش سياسي هم بالا هستند و تجربه سياسي بالايي هم دارند ولي کمتر کسي است که آبرويش اينطور ريخته باشد، حالا اگر کسي ظرفيتش اينطور است که به روي مبارکش هم نمي‌آورد، حرف ديگري است.

اينها مايه اميد ما مي‌شود تا خيلي دل به اين قدرت‌ها و ابزار ظاهري نبنديم. خدا غير از اين که در تاريخ دهها بار اين را به ما نشان داده و غير از اين که در آيات متعددي آمده که "ولقد نصرکم ا... ببدر و انتم اذله اذ تستغيثون ربکم فاستجاب لکم" تاريخ را که ما نبوده ايم ببينيم ولي در اين دوره خودمان که خيلي از اين موارد را ديده ايم. در همين هشت سال جنگ تحميلي نديديم؟ اين دوره دفاع مقدس نمايشگاه معجزات الهي بود. چه کساني با چه ابزارهايي چه قدرت‌هايي را شکست دادند. البته شايد برخي در ذهنمان اين باشد که اين کمک‌هاي غيبي مال جنگ و جهاد نظامي است نه مربوط به مسجد پيامبر. اين کمک‌ها مال جنگ بدر بود نه مواقع ديگر. ولي اين طور نيست خداي جبهه، خداي دانشگاه، خداي بازار و خداي حوزه‌ها يکي است، ما چند خدا نداريم. خداي جبهه‌ها در دانشگاهها هم هست، در بازار هم ممکن است افراد گمنامي باشند که کارهاي اقتصادي بزرگي بکنند که علماي بزرگ اقتصاد به عقلشان نرسد و نتوانند انجام دهند. اما متاسفانه آن‌ها که جبهه‌هاي جنگ و امدادهاي غيبي آن را ديده اند به اينجا که مي‌رسند کمي مي‌لنگند. ما در ميدان سياست هم نياز به مددهايي داريم که خدا در جبهه‌ها عنايت کرد.

ما خيال مي‌کنيم در ميدان سياست هم بايد مثل آمريکايي‌ها عمل کنيم مثل رسانه‌ها و ابزارهايي که دارند بايد عمل کنيم، در اين جاها خدا خبري نيست. من عرضم اين است که امام به ما ياد داد قبل از هر چيز خدا در ميدان سياست است. بايد کارها را با او ببنديم. اگر اين را باور کرديم از هيچ چيزي نمي‌ترسيم، از طوفان‌ها نمي‌هراسيم چون با جايي بسته ايم که تزلزلي در آن نيست. برخي فکر مي‌کنند احزاب در کشورهاي اروپايي و امريکايي چطور عمل مي‌کنند، ما هم بايد همينطور عمل کنيم. متاسفانه در بسياري از متدينين هم همين طور هست. خيال مي‌کنند در ميدان سياست نياز به پول و تبليغات و کارشناسان و ابزارهاي هوچي گري داريم ولي اين اشتباه است. هم در جبهه، هم در بازار، هم در صنعت، هم در دانشگاه، هم در سياست و حتي در علوم حوزوي بايد کار را با صاحب کار بست. اگر خيال مي‌کنيم هدف درست ولي راه همان است که ديگران رفته‌اند، اشتباه مي‌کنيم.‌

در همين انتخابات اخير ديديم برخي دلارها و تبليغات وسيع و حتي متخصص از خارج آوردند، از چه ابزارهايي در تبليغات استفاده کردند و آواز و رقص به کار گرفتند ولي مردم به دلشان افتاد که به ديگري راي بدهند، البته باز هم باور نمي‌کنيم. البته در آن دوره - برخي‌ها که من پشت سرشان نماز مي‌خواندم - در شعارهاي انتخاباتي شان اسمي از اسلام نمي‌بردند درحالي که نماز شب شان ترک نمي‌شد. چرا ؟ چون مي‌گفتند اين کار دنيايي است و پيروزي در اين ميدان راه دارد، راهش چيست؟ پول مي‌خواهد و من پول ندارم پس بايد وابسته شوم به جايي که پول دارد، نيروي انساني دارد، آنوقت است که وابستگي درست مي‌شود. باورمان نيست که دست ديگري هم در کار است و اگر ما به وظيفه خودمان عمل کنيم، آن دست قدرتي دارد که بيش‌تر از قدرت‌هاي ديگراست.

امام به ما ياد داد فقط دنبال يک کلمه باشيم آن هم اسلام است. دل به يک چيز ببنديم آن هم اسلام. هم چيز فداي اسلام شود. برخي اين را درست ياد گرفتند برخي هم نه. اگر امام الان بود همين را مي‌گفت. امروز هم امام مي‌گفت صبح که از خواب بيدار مي‌شويد ببينيد خدا از شما براي اسلام چه مي‌خواهد، همان کار را انجام بدهيد.

امروز ما در يک صحنه امتحان تازه‌اي هستيم. ده‌ها صحنه امتحان ديگر را گذرانده ايم، الحمدلله دين مان سالم مانده، اما امتحان‌ها روز به روز سخت تر مي‌شود. امروز در صحنه امتحاني هستيم که بايد اخلاص و ايمان خودمان، دلبستگي مان را به اسلام و ولايت فقيه ثابت کنيم. اگر اين را فراموش کنيم برويم دنبال ابزارها، خدا هم ما را واگذار مي‌کند به ابزارها و اسباب‌ها آنوقت «تکلوهم الي الاسباب». اما اگر گفتيم خدايا ما جز تو کسي را نمي‌شناسيم، به کسي هم جز تو اميد نداريم، جز رضاي تو نمي‌خواهيم. از من چه دوست داري همان بشود، اگر اينطور شديم خدا با ما طور ديگري معامله مي‌کند. همانطور که با اوليا خودش و با امام آنطور معامله کرد. همانطور که امروز با رهبري معامله مي‌کند.

صحنه امروز را ببينيد، اين همه تلاش عليه يک شخص تا کنون انجام نشده! امروز ببينيد امريکا و رژيم صهيونيستي و تمام قدرت‌هاي سياسي اقتصادي امنيتي عليه يک نفر است. ما در چنين صحنه‌اي هستيم. بايد ببينيم خطر کجاست، متوجه چه نقطه‌اي است. ما چه راهي براي رفع آن داريم. بياييم با خدا پيمان ببنيدم که ما خودمان را مي‌گذاريم کنار و مي‌بينيم تو چه مي‌خواهي؟ وظيفه من چيست آن را انجام مي‌دهم، سود دارد يا زيان؟ به به دارد يا اه اه؟ احترام دارد يا افترا؟ فرق ندارد تو چه دوست داري؟ من خيال مي‌کنم اگر اينطور شديم هرگز شکست نمي‌خوريم، چون آنچه خدا خواسته واقع شده "وا... غالب علي امره" اما هرجا پاي نفس و هواي شيطاني و فريب دادن بود، همانجا شکست مي‌خوريم.

در مسير انتخابات هم اصل ما اين باشد که هرجايي بين ما و خدا فهميديم اين فرد بهتر است همان کار را انجام دهيم ولو در ليست ديگران باشد، آنچه خدا مي‌پسندد را حمايت کنيم، آن کس که اصلح است حمايت کنيم، مي‌خواهد رفيق ما باشد يا نباشد، ميثاق نامه ما را امضا کرده باشد يا نکرده باشد.

يک جا شايد شما ليست 30 نفره بدهيد يا يک نفر را معرفي کنيد يا حتي شايد لازم نباشد شما از او علني حمايت کنيد بلکه پنهاني حمايت کنيد. اگر هدف اين باشد شکست نخورده ايم والا اگر هدف من باشد يا ما باشد يا گروه و جبهه ما باشد، مطمئن باشيد اين‌ها شيطاني است، اين شکست است. فقط به فکر اين باشيد که چه چيزي به نفع اسلام است اگر اينطور بوديد، اين کار شکست نمي‌خورد، هر کس هم هر چه بگويد به ضرر خودش است، اگر عليه اين هم کار کند، به ضرر خودش کار کرده. در همين جريانات هم ديده ايد که کساني - شايد حسن نيت هم داشته اند – ولي چون در اين قاعده نبوده به ضرر خودشان تمام شده. اما اگر ما هم دنبال پست و مقام دنيايي باشيم و بخواهيم مرکب خودمان را برانيم ما هم مي‌شويم مثل آن‌ها. آن وقت بايد گفت بجنگ تا بجنگيم! اما اگر دنبال اين هستيد که خدا کمک کند، بايد ببينيد خدا چه دوست دارد همانطور بايد عمل کنيد. خدا انشاء ا... همه را موفق کند.

بايد اصلح را بشناسيم و به مردم معرفي کنيم

سخنراني: مورخ 4/10/90: يادم هست که در همين شهر قم بنده درس منظومه مرحوم آقاي فکور مي‌رفتم. مسجد کوچکي بود رو به روي مسجد فاطميه که امکانات چنداني نداشت. زيلوي پاره‌اي هم بود که فقط يک تکه از مسجد را مي‌پوشاند و بايد روي زمين مي‌نشستيم. از شدت سرما مي‌لرزيديم. وضع حوزه اين طور بود. هفته‌اي يک مرتبه غذاي پختني مي‌خورديم. غذاي پختني هم يک كاسه آبگوشت بود که چند دانه نخود و يک سيب زميني و شايد گاهي تکه دنبه‌اي هم در آن پيدا مي‌شد. با چنين شرايطي طلبه‌اي پيشرفت کرد و کم‌کم استاد شد، استادي كه با ديگران هم فرق داشت. به تدريج، طلبه‌هاي جوان به او علاقه‌مند شدند. در مسجد محمديه درس مي‌خواند، آن جايي که از سر و صداي ماشين نمي‌شد صدا را درست شنيد، ميکروفون هم نبود. اين آدم، با اين وضع، در چنين شرايطي، موقعيتش در جامعه به جايي رسيد که وقتي اسمش برده مي‌شد، رئيس‌جمهور آمريکا مي‌لرزيد. اين موقعيت نه از راه پول پيدا شد، نه به وسيله زور و نه از راه قدرت‌هاي ديگري که کمابيش با آن آشنا هستيم و نمونه‌هاي آن را در دنيا شاهد هستيم. حتي به‌عنوان يک گروه مذهبي يا عرفاني که گروهي مريد داشته باشد، هم نبود. امام اصلا اهل مريد بازي به هيچ معنا نبود. وقتي شاگردانش از او سؤال درسي مي‌پرسيدند، مي‌ايستاد، جوابشان را مي‌داد و بعد مي‌گفت بفرماييد. حاضر نبود وقتي در خيابان راه مي‌رود کسي همراهش راه برود. شائبه اين‌که فکر رياستي باشد، کسي را دور خودش جمع کند و قدرتي به هم بزند، در وجود اين مرد نبود. ساده‌ترين کاري که يک استاد حوزه مي‌تواند بکند و همه از او توقع دارند، اين است که اگر مرجعي از دنيا رفت، به‌عنوان اين‌که استادش بوده مجلس فاتحه‌اي براي او بگيرد. مرحوم آيت‌ا... بروجردي كه از دنيا رفتند، چهل روز همه حوزه‌ها تعطيل مطلق بود، شبانه روز، صبح و ظهر و عصر و شب مجلس فاتحه بود، هر چه به حضرت امام اصرار کردند كه آقا شما هم يک مجلس ختم بگير؛ حاضر نشد! تا اين‌که بعد از چهل روز شاگردانش گفتند آقا ما فردا به نام شما مجلس فاتحه مي‌گيريم، چه بخواهيد چه نخواهيد! بعد از همه اين‌ها، از او رساله عمليه خواستند، گفت حاشيه‌اي بر عروه دارم به آن مراجعه كنيد؛ حاضر نشد رساله بنويسد و بدهد چاپ کنند. چند نفر از شاگردانش رساله توضيح‌المسائل را با فتاواي ايشان در حاشيه عروه تطبيق دادند، مرحوم آقاي پسنديده هم پول چاپش را داد؛ بالاخره خود امام پول براي اين كار نداد و بعد هم حاضر نمي‌شد که رساله‌اش را مجاني به کسي بدهد. مي‌گفت هر كس مي‌خواهد به رساله عمل کند، برود از بازار بخرد. اين شيوه زندگي ما را به ياد زندگي پيغمبر اکرم(ص) و اميرالمؤمنين(ع) در صدر اسلام مي‌انداخت. روز دوازدهم محرم وقتي ايشان در مدرسه فيضيه صحبت کرد آدم به ياد روزي مي‌افتاد که اميرالمؤمنين ‌سلام ا... عليه‌ـ با پارچه پشمينه‌اي روي دوش و کفشي از ليف خرما بر پا و شمشيري در دستش ايستاده بود روي سنگي و سخنراني مي‌کرد؛ يعني امام از آن مکتب درس گرفته بود؛ الگوي زندگي‌اش زندگي علي بود؛ قدم به قدم زندگي امام الگو گرفته از اميرالمؤمنين(ع) است؛ حتي از مبارزه آن حضرت با خوارج و... امام آدم محافظه کاري که فقط به تسبيح و ذکر و ورد و اين حرف‌ها اکتفا بکند، نبود؛ عبادت‌هايش، گريه‌هاي نيمه شبش، پيشاني‌اش بر سجده‌ بود؛ با شمشير بيانش هم مي‌گفت آمريکا هيچ غلطي نمي‌تواند بکند، شاه بايد برود و... البته ما با امام خيلي تفاوت داريم؛ اما به هر حال بايد شباهتي با ايشان داشته باشيم... بايد سعي کنيم زندگي ما رنگي از زندگي امام داشته باشد. بنده که خيلي کوچک‌تر از اين حرف‌ها هستم، بزرگترهاي من هم اميد ندارند که بتوانند مثل زندگي امام را داشته باشند. كساني که خيال مي‌کنند مي‌توانند مثل امام زندگي کنند، براي اين است که امام را نمي‌شناختند. کسي که بهتر از همه امام را شناخت مقام معظم رهبري بود. بارها صريح مي‌گفت من مريد امام بودم.

ما چند نفر طلبه و غير طلبه براي مسأله‌اي نگران بعضي مسائل سياسي کشورمان هستيم. تا همين حد هم کار مقدسي است؛ شايد اگر کمي عينک آدم ريزبين باشد، بتواند بگويد اين نگراني واجب شرعي و واجب متعين است. اگر شما تأثير بعضي كارها را در روند امور کشور و بعد هم در معادلات جهاني و هم‌چنين در آينده جهان حساب کنيد، کار خيلي عظيمي است. مثل همان چهارتا عربي که همراه پيامبر بودند، نمازي مي‌خواندند، روزه‌اي مي‌گرفتند و حداكثر در کنار پيامبر مي‌جنگيدند؛ اما همين کارهاي ساده آن‌ها نتيجه را به اين‌جا رساند که سه ميليارد جمعيت عالم تحت تأثير همان حرکت‌ها، همان حرف‌ها و همان صحبت‌هاي ساده و همان لباس‌هاي پشمينه قرار گرفتند؛ همان اعراب ساده اسلام را به اين‌جا رساندند، انسان‌ها را هدايت کردند. جلوي فسادها را گرفتند، تا مي‌رسد به زمان سيدالشهدا و ساير ائمه اطهار صلوات‌ا...‌عليهم‌اجمعين. ما افتخار اين را داريم که خداي متعال نعمت تشيع، نعمت معرفت اهل‌بيت، نعمت وجود امام و پيروي از امام را به ما داد؛ بايد قدر اين نعمت‌ها را بدانيم و اهميت وظيفه‌اي که بر دوش‌مان است را بشناسيم. در نتيجه همه تلاش‌هايي که صد و بيست و چهار هزار پيغمبر و ائمه طاهرين کردند، به دست مبارک حضرت امام و به برکت خون‌هاي شهدا کار به اين‌جا رسيد که پرچم اسلام به‌عنوان يک کشور اسلامي و شيعي در دنيا بلند است و عالم روي آن حساب مي‌کند. امروز وقتي اسم آمريکا برده مي‌شود در مقابلش ايران مطرح مي‌شود، ايراني که زماني رئيسش نوکر دست چندم وزير خارجه آمريکا بود. اما امروز اين عزت را خدا داده است. در مقابل اين نعمت ما چه وظيفه‌اي داريم؟ خيلي کوتاه نظري است که كسي در اين شرايط به فکر خودش يا فکر بستگانش باشد؛ آدم بايد خيلي پست باشد که شرف انساني، روح شکرگزاري از نعمت‌هاي خدا، آبروي اهل‌بيت، قدرداني از خون‌هاي شهدا که در طول تاريخ از صحراي کربلا تا کربلاهاي ايران ريخته شده، همه اين‌ها را بدهد در مقابل اين‌که چهار روز روي صندلي رياست بنشيند، يا چند تا صفر جلوي حساب بانكي‌اش اضافه بشود.

آدميزاد هميشه بر سر دو راهي‌ و لغزشگاه قرار دارد، هيچ کس هم مصون نيست هر چه اولياي خدا مقامشان بالاتر بود ترسشان از سقوط بيش‌تر از ديگران بوده است. اين طور نيست که آدم وقتي مقامات معنويش بالاتر رفت خيالش راحت شود و خيال کند كه ديگر مصونيت پبدا مي‌کند. در سيره پيغمبر اکرم و ائمه اطهار صلوات‌ا...‌عليهم‌اجمعين‌ـ با مقام عصمتي که داشتند، وضعيت چگونه است؟ همسر پيغمبر مي‌گويد نيمهء شب پيغمبر آرام از بستر برخاست و مشغول عبادت شد، سر بر سجده گذاشت و شروع به گريستن کرد؛ ديدم در سجده مي‌گويد الهي لا تکلني الي نفسي، خدايا من را به خودم وامگذار! مي‌ترسيد که خدا يک لحظه او را وابگذارد. جايي که پيغمبر اين طور باشد تکليف من و شما چيست؟ فرد ساده‌اي که نمي‌تواند نقشي در زندگي اجتماعي داشته باشد نگراني از اين مسائل ندارد؛ اما ما نمي‌توانيم انکار کنيم که هر کدام از ما قادريم سهمي در فعاليت‌هاي اجتماعي داشته باشيم؛ توان ما در اين جريان صفر نيست؛ پس براي ما اين مسأله مطرح است که نيروي خود را چگونه صرف کنيم تا در مقابل اين همه نعمتي که خدا به ما داده به‌عنوان شکر جزئي از اين نعمت‌ها تلقي بشود و روز حساب اولا در پيشگاه اولياي دين، پيغمبر اکرم و ائمه اطهار صلوات‌ا...‌عليهم‌اجمعين‌ـ سرافکنده نباشيم، ثانيا در مقابل شهدايي که در طول تاريخ، به خصوص در دوران انقلاب و دفاع مقدس به شهادت رسيده‌اند شرمگين و خجالت‌زده نباشيم. چه کنيم؟

من صحبت بعضي از سياست‌مداران را عرض مي‌کنم؛ حاصل صحبت‌هايي که من در اين زمينه‌ها شنيده‌ام در چند جمله خلاصه مي‌شود: نکته اول اين‌که آمريکا و کشورهاي غربي و همه دشمنان خارجي اسلام مارهاي زخم‌خورده‌اي هستند که براي جلوگيري از استقرار و ثبات نظام ما هر چه بتوانند تلاش مي‌كنند تا بين ما ايجاد اختلاف، شکاف و تشنج بکنند. نکته دوم اين است که گروهک‌هاي داخلي که دلبستگي به اين نظام، اسلاميت نظام و ارزش‌هاي اسلامي، به خصوص ولايت‌فقيه ندارند، تصميم دارند هر چه بتوانند نيروهايشان را متراکم کنند؛ زمان انتخابات هم فرصت خوبي است که جاي پايي باز کنند. دشمنان داخلي اگر اين کار را نکنند يعني به دست خودشان قبر خود را کنده‌اند؛ تنها كاري که مي‌تواند موجب ادامه حيات اين‌ها بشود همين است که با هم ائتلاف کنند و پشت پرده کاري کنند که نامي از آن‌ها در صحنه سياسي کشور باقي بماند. از اين دو مقدمه نتيجه گرفته مي‌شود که ما، هم از جانب دشمنان خارجي در معرض تهديد هستيم و هم از طرف گروهک‌ها و دشمنان داخلي. در نتيجه بزرگ‌ترين وظيفه ما اين است که در مقابل همه اين‌ها به وحدتي برسيم كه بتوانيم برنده انتخابات بشويم. اگر بين خود ما اختلاف بيافتد حتما شکست مي‌خوريم. بنابراين واجب‌ترين کاري که بر عهده ماست، اين است که اختلافات را کنار بگذاريم. اين مقدمه و نتيجه آن خيلي منطقي به نظر مي‌رسد و گمان نمي‌کنم کسي در اين مقدمات ترديد کند؛ اما نتيجه عملي که از آن گرفته مي‌شود چيست؟ چه وحدتي، چگونه و با چه کساني اين مقصد را تأمين مي‌كند؟ يكي از آقايان که من با او صحبت مي‌کردم، مي‌گفت ما بايد کاري كنيم که اولا حضور مردم در انتخابات حداکثري باشد، کساني به بهانه‌هاي مختلف انتخابات را تحريم نکنند، کاري نکنيم که شرکت در انتخابات کم شود و درصد كمي از مردم شرکت کنند. بنابراين بايد در پذيرش افراد و کساني که نامزد انتخابات مي‌شوند کمي انعطاف وجود دااشته باشد و نهايتا هم سعي کرد که اصول‌گرايان ليست واحدي بدهند.

من به‌عنوان طلبه‌اي كه درس و بحثي داريم و اگر مسأله‌اي با دين و اسلام ارتباط پيدا کند، مي‌گوييم اين مسأله با اسلام مي‌سازد يا نمي‌سازد، در جواب اين آقا گفتم شما تصور مي‌کنيد ما مي‌توانيم کاري کنيم که مخالفان اصول‌گرايي در انتخابات شرکت نکنند؟ مثلا اگر ما ليست واحدي بدهيم آن‌ها در انتخابات شرکت نمي‌کنند؟ بر فرض که اين تصور صحيح باشد و بتوانيم اين کار را بکنيم، اما آيا اين صحيح است که ما انتخابات را آن چنان يک جانبه برگزار کنيم که در مجلس هيچ کسي از مخالفين اصولگرايان حضور نداشته باشد و همه يک دست باشند؟ اصلا اين کار نه شدني است و نه صحيح است؛ اصلاح‌طلبان در هر حال در انتخابات شركت مي‌كنند و ليست خودشان را مي‌دهند، طرفدارانشان هم به آن‌ها رأي خواهند داد، چه ما يك ليست سي نفري يا دو ليست بدهيم، يا نه. رفتار ما تأثيري در رأي دادن آن‌ها نخواهد گذاشت. آن‌ها تصميم دارند در انتخابات شرکت کنند و چند نفري هم برنده خواهند داشت؛ اين واقعيتي است كه هنوز هم كساني طرفدار آن‌ها هستند؛ صريحا هم حمايت مي‌كنند. اشخاص نسبتا موجهي هم دارند که مردم از آن‌ها چندان بدي نديده‌اند و اگر اصلاح طلبان آن‌ها را معرفي کنند رأي مي‌آورند. پس ما يک ليست يا دو ليست بدهيم براي آن‌ها فرقي نمي‌کند؛ آن‌ها کار خودشان را مي‌کنند. اما آيا اين احتمال وجود ندارد که دشمنان نظام براي اين‌که افراد خودشان را به مجلس بفرستند كساني را در لباس اصولگرايي مطرح کنند؟ ما که همه را نمي‌شناسيم، کساني هستند که ممكن است با قيافه‌اي حق به‌جانب تظاهر به اصول‌گرايي کنند، از مقام معظم رهبري هم تعريف کنند و احيانا هم از حاميان واقعي خود بد بگويند. آيا درست است كه ما به‌عنوان حفظ وحدت و براي اين‌که ليست ما رأي بيش‌تري بياورد يا تعداد رأي دهندگان بيش‌تر شود، چنين كساني را بپذيريم؟ اگر چنين شد ما برنده‌ايم يا آن‌ها؟ آن‌ها از موقعيت اصولگرايان و زحماتي که کشيده‌اند، اخلاصي که داشتند و آبرويي که در طول اين سي سال کسب کردند بهره‌برداري كنند براي اين‌که افراد خودشان را وارد مجلس کنند، حالا ما برنده‌ايم يا آن‌ها؟ ما نمي‌توانيم کاري بکنيم که آن‌ها در انتخابات شرکت نکنند يا نامزدهايشان را معرفي نکنند يا طرفدارانشان به آن‌ها رأي ندهند؛ اين کار از ما بر نمي‌آيد. کاري که مي‌توانيم انجام دهيم اين است که نگذاريم كساني که احتمال مي‌دهيم نفوذي دشمنان هستند رأي بياورند. والا اگر به اسم حفظ وحدت انعطاف داشته باشيم و اجازه دهيم چند نفر هم از آن‌ها بيايند، عملا بخشي از قدرت مجلس را در دست مي‌گيرند؛ بالاخره يك دشمن هم زياد است.

ما اگر در مقابل خدا و اولياي خدا و شهدايمان وظيفه‌اي داشته باشيم اين است که نگذاريم افراد فاسد وارد مجلس شوند. طبعا از يک طرف بايد افراد صالحي را معرفي کنيم که براي مردم قابل قبول باشد، هم خود ما اطمينان داشته باشيم، هم مردم آن‌ها را بشناسند و به آن‌ها رأي بدهند و از سوي ديگر بايد مواظب باشيم دشمنان نظام و كساني که يقين يا ظن داريم که دلشان با آن‌هاست، نفوذ نکنند. اما آيا ما بايد به دنبال اين باشيم که اصلا هيچ کانديدايي از آن‌ها تأييد نشود؟ اين در اختيار شوراي نگهبان است ومباني و قواعدي براي اين كار وجود دارد. شايد کساني باشند که واقعا مشکل آن چناني ندارند، شوراي نگهبان نمي‌تواند چنين كساني را رد کند؛ بسياري از اين افراد آدم‌هاي خاکستري هستند، در گذشته هم خيانت بزرگي از آن‌ها ديده نشده، شوراي نگهبان نمي‌تواند اين افراد را رد کند، چون دليلي براي اين كار ندارد. بنا براين ممكن است دشمن از دو کانال وارد شود، هم از آراي طرفداران فتنه استفاده کند و هم از اين نيروهاي تقلبي که به‌عنوان اصول‌گرا معرفي کرده‌اند، در صورتي که واقعا اين طوري نبوده‌اند و ما به آن‌ها مجال داده‌ايم.

در اين شرايط ما بايد بفهميم خدا چه كاري را دوست دارد و آن را عمل کنيم، نه آن‌چه دلمان مي‌خواهد، نه آن‌چه منافع‌مان اقتضا مي‌کند، يا بخواهيم روي حرفي که زده‌ايم پافشاري كنيم؛ اين‌ها همه حرف‌هاي شيطاني است. بايد واقعا به دنبال اين باشيم كه کسي که اصلح است به مجلس برود، يعني كسي كه بهتر براي اسلام و نظام خدمت مي‌کند از هر طايفه و تحت هر عنواني كه مي‌خواهد باشد؛ با خدا عهد و پيمان ببنديم که در اين راه تلاش کنيم، نخواسته باشيم منافع و پرستيژ خودمان را حفظ کنيم؛ تمام تلاش‌مان اين باشد که افراد اصلح را شناسايي کنيم و به مردم معرفي کنيم و هر چه مي‌توانيم از ورود نفوذي‌ها جلوگيري کنيم. اما اگر در بند اين باشيد که هفت و هشت بشود، يا نه و ده باشد، سرانجام زماني مي‌رسد كه سر بزنگاه نتوانيد کسي را معرفي کنيد، اين چه فايده دارد؟ بايد تلاش کرد و بهترين نامزدها را شناسايي کرد، كساني را كه بيننا و بين ا... حجت داشته باشيم و در پيشگاه خدا و امام زمان(عج) بتوانيم اثبات کنيم که به نظر ما اصلح بوده‌اند. اما اگر ته دلمان بدانيم که شخص ديگري اصلح است، از هر طيف و گروهي كه باشد و غير از او را به مردم معرفي کنيم، در برابر خدا هيچ جوابي نداريم. پس اول بايد افراد اصلح را بشناسيم و بعد نيروهايمان را متمرکز کنيم که اين افراد به مردم شناسانده شوند و از سوي ديگر سعي کنيم که منحرفين وارد مجلس نشوند.