مهجوريت زدايي از قرآن(2)
دوري از نقل آراي تخصصي براي عموم
بعضي تفاسير مزه قرآن را به ما نچشاندهاند. ما برميداريم و اينقدر احتمالات بيان ميكنيم كه طرف ميگويد آقا نخواستيم. تو را به حضرت عباس ولمان كن! به يك آقا گفتند شما شبها كه ميخوابي، ريشهايت را روي لحاف ميگذاري يا زير لحاف؟ گفت من هر شب ميخوابم، حسابش را نكردهام. حالا امشب بررسي ميكنم. شب رفت خوابيد و لحاف را انداخت و گفت واقعا ما هر شب اينطوري ميخوابيم؟ اونطوري ميخوابيم؟ اصلاً خوابش نبرد و گفت خدا لعنتت كند با اين سؤالت! ما هر شب راحت ميخوابيديم، يك سؤال طرح كردي و خواب از سرمان رفت. يعني گاهي وقتها يك چيزي را ميرويم علمياش كنيم، اينقدر فنياش ميكنيم تا طرف گيج ميشود. بنابراين يكي هم اين است كه از بس اقوال را نقل و تفسير ميكنيم كه چه كسي چه گفته است كه اصلا آدم گيج ميشود. گيج كردن يك جاهايي لازم است. آدم هاي متكبر را كه فكر ميكنند به جايي رسيدهاند، آدم براي اين كه بادشان را خالي كند، خوب است كه اينها را گيجشان كند تا بلكه يك خرده خجالت بكشند.
مأمونالرشيد خليفه بود، پسر هارون الرشيد از يك بچه كوچك به نام امام جواد، پرسيد كه اگر حاجي در مكه شكار صيد كند، كيفر و كفارهاش چيست؟ امام جواد ديد اين خليفه است. ميخواست آبروي خليفه را بريزد؛ چون خليفه ناحق بود. گفت: اين صيد دفعه اولش است يا دوم يا سوم؟ اين صيد نر است يا ماده؟ شب است يا روز؟ مسأله را ميدانسته و يا نميدانسته؟ در مكه بوده و يا در بيرون مكه؟ اينقدر هي گفت اين بوده يا آن؟ اين بوده يا آن؟ اين بوده يا آن؟ مأمون گفت آقا ولم كن، بس است اصلا نفهميدم.
- اين جا گاهي وقتها اين سوالات براي اين كه آدم ، طرف را پوك كند، ميارزد. مثل عصاي موسي! موسي سه بار عصايش را انداخت. دفعه اول بود مار كوچك شد و در رفت. «جان ولي مدبرا» (نمل/10) يعني جيم شد. يك جاي ديگر حيه تسعي» (طه/20) يعني ماري شد و سعي كرد و تاب خورد. يك جا ميگويد: «ثعبان مبين» (اعراف/107) اژدها شد و جلو آمد. اين به خاطر اين بود كه فرعون ميگفت: اصلا خدا من هستم! آن جا براي اينكه فرعون باد كلهاش خالي بشود، بد نيست كه آدم اژدها نشانش بدهد كه اين در برود. اما دفعه اول موسي خودش هم نميدانست. گفت عصا را بنداز، عصا را انداخت و مار كوچكي شد و در رفت. خود موسي هم جا خورد. گفت: «لا تخف» نترس! چون خود موسي هم هنوز آب بندي نشده بود و جا خورد. دفعه دوم موسي ميدانست قصه چيست، ولي فرعون نبود. پس اگر طرف آببندي نشده است، مار كوچك! اگر طرف آببندي شده مار معمولي! اگر ميخواهي طرف را بپوكانيش، اژدها! اينها را در دانشگاهها ميگويند مخاطبشناسي! يعني كجا و چه كسي چه بگويد. در چند كشور دنيا دكتراي تبليغات ميدهند كه كجا چه حرفي بزنيم. اينها خودش حساب دارد. من آفريقا بودم، ديدم عروسكهايي را كه براي آفريقاييها درست ميكنند، سياه پوست است. عروسكهايي كه براي ما درست ميكنند، سفيد پوست است. خوب اين به مقتضاي حال است.
ميگفت يك كسي يك زن سياه گرفته بود، گفتند چرا سياه گرفتي؟ گفت براي محرم و صفر گرفتم! يكي از دلائلي كه مزه قرآن را نچشانديم، اين است كه هي لفتش داديم. مثلا يك كسي ميگفت من راجع به اين آيه سي تا سخنراني كردم. گفتم بابا آخر ... مثل اين كه آدم بگويد هر چه پول داشتم لحاف و كرسي خريدم. خوب كار بيخودي كردي. بابا به مردم قرآن را روان بگو كه بفهمند. بله اگر آمدند در حوزه، حسابش جداست. اما براي عرف مردم نبايد اين گونه باشد... شما اگر يك چند ليتر آب داشته باشي، با همين چند ليتر آب يك غسل جمعه ميكني، نبايد آدم همه آبي كه دارد روي يك انگشتش بريزد و باقي بدنش خشك باشد. يك مقدار اين كارها باعث شده كه قرآن مهجور شود.
دوري از توقف در قرائت و تجويد
قرائت و تجويد عبورگاه است. نه توقفگاه! اينها باعث رشد قرآن هستند. قرآن را كه ياد گرفتي، عبور كن! يعني بعد از پوست برو داخل قرآن! ما همينكه قرآن را ياد گرفتيم، ميشود شبي با قرآن! ميشويم قاري، هر جا هم كه ميرويم، فقط قرآن را قرائت ميكنيم. در صورتي كه بعد از آن «تعلموا» است. الان قاري همين كه قاري شد، ميايستد و ما تعداد فراواني قاري داريم، كارشان خيلي خوب است و بايد تحسين كرد. در مسجدالحرام، در مدينه و در كشورها، قاريهاي ما كه ميخوانند، عربهايي كه لهجه مادريشان عرب است، اينها تعجب ميكنند ايراني كه زبان مادرياش عرب نيست، به اين قشنگي ميخواند! قرائت و صوت خوب بسيار مفيد است اما به شرطي كه بعد از قرائت، در قرائت نايستيم. ببينيد تابلو در جاده خيلي خوب است، وگرنه آدم گم ميشود، اما نبايد آدم پاي تابلو بايستد. بايد تابلو را ديدي رد شوي. يعني از قرائت رد شويم. «تعلموا ما تقولون»
ما الان مفسر خيلي كم داريم. جمع زيادي از طلبههاي جوانمان به لطف خدا مجتهد هستند. اما مفسر و مفسر پرور بايد به آن عنايت بشود، طولاني بودن كتب تفسير! كتابهاي تفسير چهل جلد و پنجاه جلد داريم. خوب! شيشه گلاب هر چه هم خوب باشد اين را عطرش كن كه بگذارد در جيب. شيشه عطر كوچك است و در جيب ميگذارد. الان مردم ساندويچ ميخورند ؛ چرا كه حوصله پختن ندارند. اخيرا هم كه آب ميوه ميخورند و حوصله جويدن ندارند.
من رفتم لندن. گفتند يك شخص شيعهاي اين جا هست. 300 جلد كتاب براي امام حسين نوشته است. گفتم: 300 جلد؟ ميخواهم ببينمش. خلاصه رفتم و ديدم و گفتم: در اين 300 جلد چه نوشتهاي؟ مگر از امام حسين چند حديث داريم؟ مگر ماجراي كربلا چند جلد كتاب ميشود؟ آخر 300 جلد؟ گفت: نه! من تحقيق كردم. گفتم مثلا چه كردهاي؟ گفت مثلا رفتهام سبزوار، در آن جا 72 حسينيه است. دانه دانه بررسي كردهام كه هر حسينيهاي چند متر، چند كاشيكاري، چند سماور، چند استكان و رفتم حسينيه بعد. گفتم آخر چه كسي ميآيد و حسينيههاي ايران را دانه دانه بخواند؟ مگر مردم بيكار هستند؟ ببينيد گاهي وقتها مينشينيم و پژوهش ميكنيم. حساب نميكنيم بالاخره اين لقمه كلفت را چه كسي ميخواهد بخورد. ساندويچ درست ميكنيم 18 كيلو! خوب ميخواهي دهن چه كسي بگذاري؟
ارائه تفسير آيات متناسب با اقشار و اصناف مختلف
ما تفسير سِنّي نداريم! مثلا بچههاي ما با چه تفسيري از قرآن آشنا شوند؟ يك تفسير ميخواهيم براي بچههاي ده ساله و ... .
تفسير صنفي بايد داشته باشيم. زنهاي خانهدار چه آياتي را بايد بدانند. ما حدود 200 آيه داريم كه براي زنهاي خانهدار است. چند آيه داريم كه براي اساتيد دانشگاه است. تفسير سني نداريم. تفسير صنفي نداريم.
غلبه روايات بر آيات! گاهي وقتها يك منبري ميبيني كه هشت حديث ميخواند و يك آيه قرآن. آخر بايد قران و حديث مثل هم باشد. اگر در يك شهري 100 زيارت عاشورا هست، بايد 100 جلسه تفسير باشد. ميبيني زيارت عاشورا 100 تا هست، جلسه تفسير نيست. نميگويم زيارت عاشورا را تعطيل كنيد. زيارت عاشورا بايد باشد. تفسير را بايد اضافه كرد. به هر حال بدانيد كه پيغمبر غصه ميخورد. ميگويد: خدايا! قوم من قرآن را مهجور كردند. يعني از گردونه بيرون كردند. در حد قسم و سوگند و بالاي كيف عروس و بالاي سر مسافر و ... يعني از قرآن استفاده دكوري شد و جدي گرفته نشد. اگر مرد ميدان هستيد، بسم ا...! در اين راه از علما هم بايد استفاده كرد. خودتان تصميم نگيريد. چون يك وقت ممكن است دو شاخ تلفن را در برق و دو شاخ برق را در تلفن بزنيد!
حجتالسلام و المسلمين قرائتي
بپا روي دلت خط نيفتد!
محمد رضا رنجبر
قرآن در سوره بقره ميفرمايد: والذين يؤمنون بما انزل اليك وما انزل من قبلك وبالاخره هم يوقنون اولئك علي هدي من ربهم و اولئك هم المفلحون.
و آنان كه به آنچه بر تو نازل شده، و آنچه پيش از تو (بر پيامبران پيشين) نازل گرديده، ايمان ميآورند؛ و به رستاخيز يقين دارند. آنان بر هدايت از جانب پروردگار خود و رستگارند.
اگر كسي در ماه مبارك رمضان ساك سفر بسته، بليت در جيب، و به راه فرودگاه برود و يا حتي در هواپيما نشسته باشد نميتواند روزه خود را افطار كند مگر آنكه هواپيما پرواز كرده و از نقطه و مسافتي خاص عبور كند.
عربها به چنين كسي ميگويند: «علي سفر» يعني كسي كه در سفر است، و در قرآن كريم آمده است كه اگر كسي علي سفر، بوده يعني در سفر باشد، ميتواند سفره را گشوده و روزه خود را افطار كند.
دنيا چيزي شبيه ماه رمضان است، با اين تفاوت كه برخلاف آن ماه عزيز، سخت نامبارك است، زيرا در آن از سفرههاي آسماني يعني معنا و معنويت محروم و ممنوع ميباشيم.
و اين تحريم و ممنوعيت وقتي كنار خواهد رفت كه ما نيز «علي هدي» يعني بر راه هدايت باشيم.
توضيح بيشتر اينكه: كسي كه خود را آماده كرده است تا خوب شده و در راه خدا گام زند، يا گرد رفيقان ناباب را خط كشيده، يا از لقمههاي حرام فاصله بگيرد، درست مثل همان مسافري است كه چمدان خود را بسته و بليت را تهيه كرده و در فرودگاه باشد، طبيعي است كه سفرههاي عنايت و كرامت حق بر چنين كسي گشوده نخواهد شد، اما اگر گامهايي بلند بردارد، مثل اينكه به مقام ايمان و يقين دست پيدا كند و اهل تقوا و بذل باشد، و از خود و خودخواهيها و هواپرستيها فاصله بگيرد، چنين كسي «علي هدي» بوده و سفرههاي آسماني بر او گشاده خواهد شد.
و اهل تقوا از اين جماعتاند، از اينرو در وصف آنان آمده است:
اولئك علي هدي
البته اين هدايت نيز مديون و مرهون تربيت خداوند است، زيرا اوست كه گمراهي را هدايت، و غم را شادي و زهر را شكر ميكند.
من غصه را شادي كنم گمراه را هادي كنم
من گرگ را يوسف كنم من زهر را شكر كنم
از اينرو قرآن كريم ميفرمايد:
اولئك علي هدي من ربهم
اهل تقوا بر هدايت از جانب پروردگار خودند.
زمين تا شكافته نشود سبز نميشود، دانه تا شكافته نشود بالا نميآيد، پارچه تا شكافته نشود جامه نميشود و مطلب تا شكافته نشود روشن نميشود.
پس اساساً شكفتگي و شكوفا شدن در شكافتن است و شكافتن را در عربي به فلاحت ياد ميكنند، از اينرو به كشاورز فلّاح ميگويند، زيرا زمين را شيار زده و ميشكافد.
و از آنجا كه تقوا همه چيز را براي انسان شكافته و روشن ميكند، آن را به فلاح ياد كرده و انسان متقي و با تقوا را مفلح يعني شكافنده مينامند.
اولئك هم المفلحون
علم خيلي كه هنر كند، هسته و اتم را خواهد شكافت، ولي تقوا هستي را براي انسان ميشكافد.
براي انسان با تقوا هيچ چيز مثل هندوانه سربسته نيست، بلكه همه چيز مثل جام زلال و شفافي است كه آن سوي آن پيداست.
انسان با تقوا همچون باغبان ماهري است كه با ديدن يك سبزه نو رسته ميتواند تشخيص دهد و دريابد كه آن چه درختي است و يا چه ثمري خواهد داشت، ولي انسان بيتقوا مانند نابينايي است كه زير سايه درخت است ولي درخت را نميشناسد.
اساساً تقوا انسان را به خداوند نزديك و وصل مينمايد و كسي كه به وصال خداوند ميرسد، اوصاف و ويژگيهاي او را مييابد. همانگونه كه اگر هيزم سرد و خاموش را به آتش متصل كني، صفات آتش را خواهد يافت و مثل آتش گرم و روشن خواهد شد.
انسان نيز زماني كه به خداوند اتصال يافت مثل او شده و صفات و ويژگيهاي او را به خود ميگيرد، بدين معني خداوند خبير است و از همه جا با خبر، انسان پرهيزكار نيز از همه جا و همه چيز خبردار خواهد شد.
نازنينانند در عالم بسي
واقفند از كار و بار هر كسي
همينجا بد نيست خاطرهاي را ياد كنم:
در يكي از شهرها لحافدوزي زندگي ميكند كه از مردان خداست، كسي ميگفت: ماشين صفر كيلومتري خريده بودم، از قضا روز اول خطي روي آن انداخته بودند و همان خط سخت ذهن مرا خط خطي كرده بود. همان روز سري به آقاي لحافدوز زدم، نشسته بود و جمعي هم حلقهوار گرد او بودند و او داشت آنها را نصيحت ميكرد و پند ميداد. من هم به گوشهاي نشستم و به ظاهر حرفهاي او را گوش ميكردم ولي در حقيقت نگران بودم و فكر و خيالم روي خط ماشين بود. در همين حال نگاهي به چهره من انداخت و گفت: يك كاري بكن كه خط روي دلت نيفتد، و گرنه خط روي ماشين كه جاي غصه ندارد، ميبري صافكاري و مختصر پولي ميدهي و درست ميشود، اما وقتي خطي روي دل افتاد ديگر به همين راحتيها صفا پيدا نميكند!
واقعيت چشم زخم
بسياري از مردم معتقدند در بعضي از چشمها، اثر مخصوصي است كه، وقتي از روي اعجاب به چيزي بنگرند، ممكن است آن را از بين ببرد، يا درهم بشكند، و اگر انسان است، بيمار يا ديوانه كند.
اين مسأله، از نظر عقلي امر محالي نيست، چه اين كه بسياري از دانشمندان امروز معتقدند در بعضي از چشم ها، نيروي مغناطيسي خاصي نهفته شده، كه كارآيي زيادي دارد، حتي با تمرين و ممارست ميتوان آن را پرورش داد، خواب مغناطيسي از طريق همين نيروي مغناطيسي چشمها است.
در دنيايي كه «اشعه ليزر» - كه شعاعي است نامرئي - ميتواند كاري كند كه از هيچ سلاح مخربي ساخته نيست، پذيرش وجود نيروئي در بعضي از چشمها كه از طريق امواج مخصوص، در طرف مقابل اثر بگذارد، چيز عجيبي نخواهد بود.
بسياري نقل ميكنند با چشم خود افرادي را ديدهاند كه داراي اين نيروي مرموز چشم بودهاند، و افراد يا حيوانات يا اشيائي را از طريق چشم زدن از كار انداخته اند.
لذا، نه تنها نبايد اصراري در انكار اين امور داشت، بايد امكان وجود آن را از نظر عقل و علم پذيرفت.
در روايات اسلامينيز، تعبيرات مختلفي ديده ميشود، كه وجود چنين امري را اجمالاً تأئيد ميكند.
در حديثي ميخوانيم: «اسماء بنت عميس» خدمت پيامبر(صلي ا... عليه وآله) عرض كرد: گاه به فرزندان «جعفر» چشم ميزنند، آيا «رُقيه»اي براي آنها بگيرم (منظور از «رُقيه» دعاهائي است كه مينويسند و افراد براي جلوگيري از چشم زخم با خود نگه ميدارند و آن را «تعويذ» نيز ميگويند.)
پيامبر(صلي ا... عليه وآله) فرمود: نعم، فلو كان شيء يسبق القدر لسبقه العين: «آري، مانعي ندارد، اگر چيزي ميتوانست بر قضا و قدر پيشي گيرد، چشم زدن بود»!
و در حديث ديگري آمده است: امير مؤمنان (عليهالسلام) فرمود: پيامبر براي امام حسن و امام حسين «رُقيه» گرفت، و اين دعا را خواند: اعيذكما بكلمات التامه و اسماء ا... الحسني كلها عامه، من شر السامه و الهامه، و من شر كل عين لامه، و من شر حاسد اذا حسد»
«شما را به تمام كلمات و اسماء حسناي خداوند، از شر مرگ، حيوانات موذي، و هر چشم بد، و حسود، آنگاه كه حسد ورزد ميسپارم، سپس، پيامبر(صلي ا... عليه وآله) نگاهي به ما كرد و فرمود: اين چنين حضرت ابراهيم(عليه السلام) براي اسماعيل و اسحاق تعويذ نمود».
در «نهج البلاغه» نيز آمده است: العين حق و الرقي حق: «چشم زخم حق است و توسل به دعا براي دفع آن نيز حق است».
ذكر اين نكته لازم است كه هيچ مانعي ندارد، اين دعاها و توسلها به فرمان خداوند جلوي تأثير نيروي مرموز مغناطيسي چشمها را بگيرد، همانگونه كه دعاها در بسياري از عوامل مخرب ديگر اثر ميگذارد و آنها را به فرمان خدا خنثي ميكند.
اين نيز لازم به يادآوري است كه قبول تأثير چشم زخم به طور اجمال، به اين معني نيست كه به كارهاي خرافي و اعمال عوامانه در اينگونه موارد پناه برده شود، كه هم بر خلاف دستورات شرع است، و هم سبب شك و ترديد افراد ناآگاه در اصل موضوع، همان گونه كه آلوده شدن بسياري از حقايق با خرافات، اين تأثير نامطلوب را در اذهان گذارده است.(1)
پينوشت
1. تفسير نمونه، ج 24، ص 431
اسباب آمرزش گناهان
در بسياري از آيات قرآن مجيد، وسائل آمرزش و بخشودگي گناه متعدد آمده كه ميتوان آنها را در پنج موضوع خلاصه كرد:
1- توبه و بازگشت به سوي خدا كه توا‡م با پشيماني از گناهان گذشته و تصميم بر اجتناب از گناه در آينده و جبران عملي اعمال بد به وسيله اعمال نيك بوده باشد (آياتي كه بر اين معني دلالت دارد فراوان است) از جمله آيه: و هو الذي يقبل التوبه عن عباده و يعفوا عن السيئات: «او است كه توبه را از بندگان خود ميپذيرد و گناهان را ميبخشد».(1)
2- كارهاي نيك فوقالعادهاي كه سبب آمرزش اعمال زشت ميگردد، چنان كه ميفرمايد: ان الحسنات يذهبن السيئات: «كارهاي نيك آثار پارهاي از گناهان را از بين ميبرد».(2)
3- شفاعت كه شرح آن در جلد اول تفسير «نمونه»، ذيل آيه 48 سوره «بقره» آمده است.
4- پرهيز از گناهان «كبيره» كه موجب بخشش گناهان «صغيره» ميگردد، همان طور كه شرح آن در ذيل آيه 31 سوره «نساء» آمده است.
5- عفو الهي؛ شامل افرادي ميشود كه شايستگي آن را دارند، همان طور كه در آيه 48 سوره «نساء» بيان شده است.
مجدداً يادآوري ميكنيم، عفو الهي مشروط به مشيت او است، و به اين ترتيب، عموميو بدون قيد و شرط نيست، و مشيت و اراده او تنها در مورد افرادي است كه شايستگي خود را عملاً به نوعي اثبات كرده اند و از اينجا روشن ميشود: چرا شرك قابل عفو نيست؛ زيرا مشرك ارتباط خود را از خداوند بهكلي بريده است و مرتكب كاري شده كه بر خلاف اساس تمام اديان و نواميس آفرينش است.(3)
پي نوشت ها
1. شوري، 25
2. هود، 114
3. تفسير نمونه، ج 3، ص 524
اصلاح امور در سسايه نماز
نماز، بالاترين وقت ملاقات و استحضار و حضور در محضر خدا است... نماز براي خضوع و خشوع جعل شده است با همه مراتب خضوع و خشوع.
نماز، عروج مؤمن است و عروج، مستلزم قرب و لقاء است... مؤمن بعد از لقاي او، نه تنها به سراغ حبشيه [زن زشت، كنايه از غير خدا] نخواهد رفت، كه خيال او را هم نخواهد كرد.
اين احساس لذت در نماز، يك سري مقدمات خارج از نماز دارد، و يك سري مقدمات در خود نماز، آن چه پيش از نماز و در خارج از نماز بايد مورد ملاحظه باشد و عمل شود اين است كه: انسان گناه نكند و قلب را سياه و دل را تيره نكند. و معصيت، روح را مكدر ميكند و نورانيت دل را ميبرد. و در هنگام خود نماز نيز انسان بايد زنجير و سيمي دور خود بكشد تا غير خدا داخل نشود يعني فكرش را از غير خدا منصرف كند.
يكي از عوامل حضور قلب اين است كه: در تمام بيست و چهار ساعت، بايد حواس خود را كنترل كنيم؛ زيرا براي تحصيل حضور قلب، بايد مقدماتي را فراهم كرد! بايد در طول روز، گوش، چشم و هم چنين ساير اعضا و جوارح خود را كنترل كنيم!
اگر بدانيم اصلاح امور انسان به اصلاح عبادت، و در را‡س آنها نماز است، كه به واسطه خضوع و خشوع و آن هم به اعراض از لغو محقق ميشود، كار تمام است.
همين نماز را كه ما با تهديد به چوب و تازيانه و عقوبت جهنمي شدن در صورت ترك آن، انجام ميدهيم، آقايان [اولياء] ميفرمايند: از همه چيز، لذيذتر است.
همين امور ساده و آشكار مثل نماز، بعضي را به سماوات ميرساند، و براي عدهاي هيچ خبري نيست؛ براي بعضي اعلي عليين است، و براي بعضي هيچ معلوم نيست كه آيا اين معجون، شور است و يا شيرين!
از حديث «تنعموا بعبادتي في الدنيا فانكم تتنعمون بها في الاخره؛ در دنيا به عبادت من متنعم شويد، زيرا در آخرت، به همان متنعم خواهيد شد.» بر ميآيد كه عبادات، قابليت تنعم را دارند؛ ولي ما عبادات را به گونهاي بهجا ميآوريم كه گويا شلاق بالاي سر ما است... گويا داروي تلخي را از روي ناچاري ميخوريم.
وقتي بنده از پيشگاه مقدس حضرت حق بازميگردد، اولين چيزي را كه سوغات ميآورد، سلام از ناحيه او است. در دعاي مسجد كوفه آمده است: «اللهم انت السلام، ومنك السلام، واليك يرجع، ويعود السلام، حينا ربنا منك السلام؛ خداوندا، تو خود سلامي و سلام از ناحيه تو است و به سوي تو بازمي گردد. پروردگارا، ما را به سلام از ناحيه خود تحيت گوي.»
چه قدر تناسب دارد تكبير براي ورود به نماز، و تسليم براي خروج از آن ...! در تكبير، اكبر مناسب است... يعني تمام امور دنيا و همه بزرگها را كنار بگذاريد؛ چون خداوند متعال اكبر است... نمازگزار با تكبير، در حرم الهي وارد ميشود؛ ولي ما چه ميدانيم كه اينها يعني چه! در روايت است كه «لو علم المصلي ما يغشاه من جلال ا... لما انفتل عن صلاته؛ اگر نمازگزار ميدانست كه از جلال الهي چه چيزهايي او را فرا گرفته است، هرگز از نماز روي بر نمي گرداند.»
ذكر خدا در حال نماز، بهترين ذكر است؛ چون نماز به منزله كعبه است و نمازگزار در كعبه و حرم امن الهي داخل شده و بناگذاشته است كه از باب تكبير، داخل و از باب تسليم، خارج شود.
حوزه نت
مناظره دكتر تيجاني با آيت ا... شهيد صدر
دكتر سيد محمد تيجاني سماوي از اهالي شهر قفصه (يكي از شهرهاي تونس) است.
وي مطابق دين خاندان و همشهريهاي خود، پيرو مذهب مالكي، از اهل تسنن بود.
پس از گذراندن دوره تحصيلات، در صف دانشمندان درآمد و درباره مذهب حق از مذاهب اسلام، پژوهشي پيگير، هوشمندانه و خستگيناپذير داشت. وي در اين راه مسافرتها كرد، و در نجف اشرف به محضر آيتا... العظمي خوئي(ره) و شهيد آيت ا... سيد محمد باقر صدر(ره) رسيد، و پس از بررسيهاي فراوان، به تشيع گرويد و شيعه شد، و شرح گرايش خود را در كتاب ارزشمندي كه تأليف كرده، به نام «ثم اهتديت»(1) تبيين كرد، و كتابهاي ديگري نيز تاليف كرده است، از جمله كتابي به نام معالصادقين كه در اين كتاب با طرح چندين بحث و استدلال، حقانيت مذهب تشيع را ثابت كرده است.
مناسب است به ذكر نمونهاي از مناظرات او و رازهاي شيعهشدنش بپردازيم:
مناظره با شهيد آيتا... صدر درباره توسل
دكتر تيجاني زماني كه به نجف اشرف رفت، توسط دوستش به محضر آيتا... العظمي سيد محمد باقر صدر (2) رسيد.
در محضر ايشان به پژوهش و مناظره پرداخت، نخست چنين پرسيد:
علماي سعودي ميگويند:
دست بر قبر كشيدن و توسل به صالحين و تبرك جستن از آنان، شرك به خدا است، نظر شما چيست؟
آيتا... صدر:
هرگاه دست كشيدن بر قبر و توسل جستن به اين نيت باشد كه آنها (بدون اذن خدا) نفع و ضرر ميرسانند، چنين كاري شرك است، ولي مسلمانان يكتاپرست ميدانند كه: تنها خدا نفع و ضرر ميرساند و اولياي خدا، وسيله و واسطه هستند، بنابراين با اين نيت كه آنها واسطه هستند، هرگز شرك نيست.
همه مسلمانان از سني و شيعه، از عصر رسول خدا(صلي ا... عليه و آله) تاكنون در اين امر اتفاق نظر دارند، به استثناي وهابيت و «علماي سعودي» كه در همين قرن جديد پيدا شدهاند. (3)
و بر خلاف اجماع مسلمانان، رفتار ميكنند و خون مسلمانان را مباح ميدانند، و بين آنها فتنه انگيزي ميكنند، و دست بر قبر كشيدن و توسل را شرك ميدانند.
آقاي سيد شرف الدين (صاحب كتاب ارزشمند المراجعات)، در عصر حكومت «ملك عبدالعزيز» براي زيارت خانه خدا به مكه رفت. در عيد قربان در كنار ساير علما به كاخ پادشاه سعودي دعوت شد، تا طبق معمول در عيد قربان به او تبريك بگويند.
او به كاخ رفت، هنگامي كه نوبت به وي رسيد، دست شاه را گرفت و هديهاي به او داد، و آن هديه يك قرآن بود كه داراي جلدي پوستين بود.
شاه عربستان آن هديه را گرفت و بوسيد و به عنوان تعظيم و احترام، بر پيشاني خود گذاشت.
سيد شرف الدين (از فرصت استفاده كرد) ناگهان گفت: اي پادشاه! چرا اين جلد را ميبوسي و به آن تعظيم ميكني، با اينكه اين جلد چيزي جز پوست بز نيست؟
شاه گفت: غرض من از بوسيدن جلد، قرآني است كه در داخل آن قرار دارد، نه خود جلد.
آقاي شرفالدين، بيدرنگ فرمود:
احسنت اي پادشاه! ما شيعيان نيز وقتي كه پنجره يا در اتاق پيامبر(صلي ا... عليه و آله) را ميبوسيم، ميدانيم كه آهن هيچ كاري نميتواند بكند، ولي غرض ما آن كسي است كه ماوراي اين آهنها و چوبها قرار دارد. ما ميخواهيم رسول خدا(صلي ا... عليه و آله) را تعظيم و احترام كنيم، همانگونه كه شما با بوسه زدن بر پوست بز ميخواستي قرآن را تعظيم كني كه در درون آن پوست قرار دارد.
حاضران تكبير گفتند، و او را تصديق كردند، در اين هنگام ملك عبدالعزيز ناچار شد تا به حاجيان اجازه دهد كه از آثار رسول خدا(صلي ا... عليه و آله) تبرك بجويند، ولي وليعهد او كه بعد از وي آمد، از قانون گذشتهشان برگشت.
بنابراين شركي در كار نيست، وهابيان با مطرح كردن اين موضوع، بر اساس سياست خود ميخواهند كشتار شيعيان را مباح اعلام كنند و حكومتشان بر مسلمانان باقي بماند، و تاريخ بزرگترين گواه است كه وهابيان تا كنون چه بر سر امت محمد(صلي ا... عليه و آله) آوردهاند.(4)
پينوشتها
1- اين كتاب به فارسي به نام آنگاه هدايت شدم ترجمه شده و با استقبال كم نظيري روبهرو شده است و در اندك مدتي به چاپ متعدد با تيراژهاي بسيار رسيده است.
2-آيتا... العظمي شهيد سيدمحمد باقر صد(ره) در سال 1353 ه.ق. در كاظمين متولد شد، در سنين جواني به مقام اجتهاد رسيد، و بيش از 24 كتاب در زمينههاي مختلف از فقه، اصول منطق، فلسفه و مفاهيم گوناگون اسلام نوشت، و پس از بيست سال مبارزه با شمشير قلم و جهاد با رژيم بعث عراق، سرانجام در شب 19 فروردين سال 1359 ش. با خواهر دانشمندش بنت الهدي، به دست دژخيمان حجاج صفت بعث عراق به شهادت رسيدند.
3- مسلك وهابيت منسوب به «شيخ محمد فرزند عبدالوهاب» است،وي در سال 1115 هجري قمري، در شهر «عيينه» از شهرهاي «نجد» متولد شد، پدرش در آن شهر، قاضي بود. وي در سال 1153 عقايد وهابيگري را كه خود مؤسس آن بود، آشكار كرد، جمعي از او پيروي كردند، و در سال 1160 هجري قمري به شهر «درعيه» يكي از شهرهاي معروف نجد رفت و در آنجا با امير شهر به نام محمد بن سعود (جد آل سعود) رابطه برقرار كرد، و با هم توافق كردند كه عقيده وهابيت را ترويج كنند. (آيين وهابيت: ص 26 و 27) به اين ترتيب ميبينيم، اين مسلك انحرافي در قرن 12 پديد آمد، و توسط آل سعود، دنبال و گسترش يافت.
بعد از شيخ محمد بن عبدالوهاب، پيروانش روش او را دنبال كردند،و در سال 1216، امير سعود وهابي با سپاه بيست هزار نفري به كربلا حمله كرد، پنج هزار نفر يا بيشتر را كشتند و ... (تاريخ كربلا: ص 172.)
4- اقتباس از آنگاه ... هدايت شدم، ص 92 و 93
|