صفحه آينده سازان

بازي پدربزرگ و نوه

حضرت محمد(ص) از يك ميهماني برمي گشتند. از ميدان كوچكي كه محل بازي كودكان مدينه بود، مي گذشتند. بچه‌ها مشغول بازي بودند، اما تا چشمشان به حضرت محمد(ص) افتاد، دست از بازي كشيدند و به احترام، ايستادند. حضرت محمد(ص)، ناگهان امام حسين(ع) را كه در آن زمان خردسال بودند، در ميان بچه ها شناختند. به طرف نوه شان رفتند تا بغلش كنند، ولي امام حسين(ع) از دست پدر بزرگ خود فرار كردند.

حضرت محمد(ص) راه فرار را به روي ايشان بستند. امام حسين(ع) به چپ و راست و هر طرف كه فرار مي كردند، حضرت محمد(ص) به همان طرف دست هايشان را باز مي كردند. حضرت محمد(ص) هم مي خنديدند. امام حسين(ع) هم، همان طور كه فرار مي كردند، مي خنديدند، تا اين كه بالاخره گير افتادند.

حضرت محمد(ص) امام حسين(ع) را محكم بغل كردند. يك دستشان را زير چانه نوه شان گذاشتند و با دست ديگرشان پشت گردن ايشان را گرفتند و امام حسين(ع)رابوسيدند و گفتند: حسين از من است و من از حسين هستم؛ آن كس كه حسين را دوست مي دارد خدا دوستش بدارد.

امام حسين(ع) وقتي كه خردسال بودند، لباس حضرت محمد(ص) را مي گرفتند و از سينه ايشان بالا مي رفتند. حضرت محمد(ص) صبر مي كردند تا امام حسين(ع) به خيال خود به هدفشان كه شانه هاي پدربزرگ بود، برسند. وقتي به شانه رسول ا... مي رسيدند، حضرت محمد(ص) بازوهايشان را باز مي كردند و امام حسين را بغل مي كردند و ايشان را مي بوسيدند.

نوجوان كربلا

 محمد مصطفي نيا

مي‌گويند كه شب عاشورا، در كربلا، قاسم در آغاز نوجواني بود.

آن شب او درميان جمع مردان حاضر، به آخرين حرفهاي امام حسين عليه السلام گوش ميداد. آن شب امام حسين عليه السلام به يارانش گفت كه لشكريان ابن زياد فقط با او كار دارند، گفت كه من عهد و بيعتم را بر ميدارم، شما ميتوانيد از تاريكي شب استفاده كنيد و شبانه از اين جا برويد.

اول كسي كه جواب داد، برادر شجاع ايشان حضرت عباس عليه السلام بود. او گفت و بقيه هم گفتند كه زندگي بعد از امام حسين(ع)، براي آن ها زندگي نيست بلكه زنده ماندني زشت است كه خدا نصيبشان نكند.

يكي از ياران گفت كه اگر قرار بود هفتاد بار كشته و سوزانده شوم، باز هم تنهايت نمي گذاشتم؛ چه رسد به اين كه اين اتفاق فقط يك بار ميافتد.

ديگري گفت كه اي كاش ميشد هزار بار كشته شوم و باز زنده و دوباره كشته شوم؛ ولي اين بلا از تو و جوانانت دور ميگشت.

گفتند و گفتند تا روشن شود كه حتي يك نفر هم از آن جمع، امام حسين عليه السلام را رها نميكند.

اما در آن جمع يك نفر ترديد داشت؛ ترديدي متفاوت، ترديدي نوجوانانه، ترديدي كه نه از سر ترس كه از سر دليري و بي باكي بود.

آن شب قاسم سيزده ساله ترديد داشت كه آن چه عمويش گفته، شامل حال او هم ميشود يا فقط براي بزرگتر هاست.

قاسم طاقت نداشت ترديدش را پنهان كند. وقتي امام حسين عليه السلام به آن جمع فرمودند كه فردا همگي آنها به شهادت ميرسند، قاسم از امام پرسيد كه آيا او هم در شمار شهيدان خواهد بود؟

او در زمان شهادت پدرش امام حسن عليه السلام خيلي كوچك بود؛ از اين رو نزد امام حسين عليهالسلام بزرگ شده بود.

قاسم براي امام حسين عليه السلام خيلي عزيز بود؛ به همين سبب، آن شب جواب دادن به سؤالش براي امام سخت بود.

شايد امام ميخواستند از آنچه در دل قاسم ميگذشت خاطر جمع شوند. براي همين هم از او پرسيد چنين مرگي را چگونه ميبيني؟

قاسم كه ميترسيد به خاطر كمي سن و نوجوان بودن از ميدان مبارزه كنار گذاشته شود، قاطعانه گفت: چنين مرگي از عسل هم برايم شرين تر است.

انگار ميخواست جوابي بدهد كه براي هميشه در گوش تاريخ بماند.

او كه جوابش را به امام داد، امام حسين عليه السلام فرمود: آري، تو نيز در ميان شهيدان خواهي بود.

ميگويند بعد از شهادت علي اكبر، قاسم نزد امام حسين عليه السلام رفت تا از ايشان اجازه بگيرد، اما امام هربار رفتن او را به تأخير ميانداخت، تا اين كه بالاخره در برابر اصرار زياد وي اجازه داد و او به جمع شهيدان كربلا پيوست.

قطره قطره جمع گردد...

چند تا از شيرهاي آب باز و بقيه نيمه باز يا در حال چكه بودند و هيچ كس به آن ها توجه نداشت. آقاي حميدي معاون مدرسه كه معمولاً در زنگهاي تفريح در بين بچه ها ميچرخيد، با ديدن آن صحنه بسيار ناراحت شد و فوراً به دفتر مدرسه رفت. زنگ را زودتر از هميشه به صدا درآورد و از پشت بلندگو اعلام كرد تا همه ما به صف شويم، بعد خود به حياط آمد و بالاي سكو ايستاد و گفت: آيا تا به حال به اين فكر كرده ايد كه اگر روزي آب نباشد، چه ميشود؟

آيا تاكنون شده تشنه شده باشيد و آب در دسترستان نبوده باشد؟ در آن لحظه چه حالي داشتيد؟

پس چرا كسي به شيرهاي آب كه نيمه باز هستند توجه نمي كند و زحمت بستن آن ها را به خود نمي دهد؟

آقاي ناظم كه به شدت ناراحت بود، ادامه داد: آيا غير از اين است كه ما فقط، يك كره زمين داريم؟ آن هم با منابع ثابت؟ تازه لحظه به لحظه هم بر جمعيت اين كره افزوده ميشود. افزايش جمعيت يعني افزايش مصرف و افزايش مصرف برابر است با بروز مشكلات، كمبودها و ...

ما چه قدر آيات و روايات در زمينه درست مصرف كردن داريم، “ بخوريد و بياشاميد ولي اسراف نكنيد، به درستي كه خدا اسراف كاران را دوست ندارد”.

آقاي حميدي ادامه داد: من با اطمينان ميگويم، بيش ترين هزينههايي كه بر اقتصاد كشور تحميل ميشوند، از همين نادرست مصرف كردن ناشي ميشود.

اگر اين هزينه ها درست مصرف شوند، رشد و توسعه اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي كشور را در پي خواهد داشت و ميشود با آن كارخانه، مدرسه، ورزشگاه و ... ساخت.

درست است كه كشور ما يكي از ثروتمندترين كشورهاي جهان از نظر منابع طبيعي است، ولي اين باعث نمي شود كه هر طور ميخواهيم مصرف كنيم.

آقاي حميدي با دست به شيرهاي آب اشاره كرد و ادامه داد: به آبخوري ها نگاه كنيد، شيرهاي نيمه باز، شيرهايي كه قطره قطره آب از آن ها ميچكد، شايد در نگاه اول زياد مهم جلوه نكند ولي من حساب كردهام تنها با شيرهايي كه چكه چكه ميكند در هر 5 دقيقه، يك ليوان و هر ساعت سه ليتر آب هدر ميرود، حالا شما حساب كنيد، اگر در هر مدرسه حداقل دو شير آب وجود داشته باشد، آن وقت حداقل در صدهزار مدرسه، سالانه چه مقدار آب هدر ميرود؟

بله! سالانه نزديك به دو ميليارد و شصت ميليون ليتر آب در نتيجه وجود دو شير خراب در هر مدرسه به هدر ميرود و اين تنها در صورت وجود دو شير خراب، آن هم فقط در مدرسههاي كشور است.

اگر ما هدر رفتن آب از شيرهاي خراب خانه ها، تفريح گاه ها، اداره ها و يا هدر رفتن آب، در نتيجه مصرف نادرست آن در حمامها، باغچهها و ... را به آن اضافه كنيم، خدا ميداند چه دريايي از اسراف به وجود ميآيد.

من ديگر حرفهاي آقاي حميدي را نميشنيدم، چشمم به شيرهاي در حال چكه كردن بود. دلم ميخواست هرچه زودتر بروم و جلوي چكه كردنشان را بگيرم.

دعاها و آرزوهاي شيرين كودكان
آرزو دارم سر آمپول ها نرم باشد!

خداي عزيزم! كمك كن تا مادربزرگم دوباره دندان دربياورد؛ آخر او دندان مصنوعي دارد!

اي خدا! كاش همه مادرها مثل قديم خودشان نان بپزند تا من مجبور نباشم در صف نان بايستم!

خدايا! كاري كن وقتي آدم‌ها مي‌خوان دروغ بگن يادشون بره!

خداي مهربانم! از شما مي‌خواهم اگر در شهر ما سيل آمد فوراً من را به ماهي تبديل كني!

خداي عزيزم! من تا حالا هيچ دعايي نكردم. ميتوني ليستت رو نگاه كني. خدايا ازت ميخوام صداي گريه برادر كوچيكم رو كم كني!

آرزوي من اين است كه اي كاش مامان و بابام هيچ وقت عيدي من را از من نگيرند. آن ها هر سال عيدي‌هايي را كه من تو نوروزجمع مي‌كنم از من مي‌گيرند و به بچه‌ آن هايي مي‌دهند كه به من عيدي مي‌دهند!

خدايا! دست شما درد نكند؛ ما شما را خيلي دوست داريم!

اي خدا! من بعضي وقت‌ها يادم مي‌رود به ياد تو باشم؛ ولي خيلي ممنون كه شما هميشه به ياد من هستي.

خداي عزيزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را مي‌زديم و فرار مي‌كرديم. خدايا منو ببخش و اگه مردم به خاطر اين كار منو به جهنم نبر؛ چون من امسال خيلي بهتر شده ام وديگه اين كار رو نمي‌كنم!

خدايا مهدكودك از خانه ما آن قدر دور باشد كه هر چه برويم، نرسيم. بعد برگرديم خانه بازي كنيم!

اگه بري دكتر!

گاهي اوقات براي خوب شدن بيماريتان بايد به پزشك مراجعه كنيد. پزشك بيماري را تشخيص ميدهد و ميكوشد آن را درمان كند.

تشخيص بيماري

پزشك از شما پرسش هايي در باره وضعيت بدنتان ميكند. اگر به پرسشهاي پزشك، دقيق پاسخ دهيد، به او كمك ميكنيد تا بيماريتان را درست تشخيص دهد. پزشك شما را معاينه ميكند و به دنبال علامتهاي بيماري ميگردد.

پزشك با ثبت سابقه حال و بيماريهاي قبلي شما ميفهمد كه چه مشكلي برايتان پيش آمده است.

او با چراغ قوهاي مخصوص، داخل گوش ها، گلو و چشمهاي شما را معاينه ميكند.

پزشك دماسنجي را زير زبان شما ميگذارد تا دماي بدنتان را اندازه گيري كند. گوشي پزشكي صداهاي دروني بدنتان را بلندتر ميكند. پزشك با شنيدن صداي قلب و شش ها ميتواند سلامت آنها را بررسي كند.

هنگامي كه پزشك ، بيماري را تشخيص ميدهد، به شما توصيههايي ميكند كه با رعايت آنها حالتان بهتر ميشود.

بيمارستان

ممكن است پزشك تصميم بگيرد كه شما را به بيمارستان بفرستد. پزشكان بخشهاي مختلف بيمارستان، بيماريهاي متفاوتي را معالجه ميكنند.

افرادي را كه در حادثهاي خطرناك آسيب ديدهاند در بخش فوريتها يا اورژانس معالجه ميكنند.

اگر مجبور باشيد كه مدتي در بيمارستان بمانيد، پرستارها از شما مراقبت ميكنند. گاهي به يكي از افراد خانواده شما اجازه ميدهند كه در كنار شما بمانند. دوستانتان نيز ميتوانند در زمانهاي مشخصي براي ملاقات شما به بيمارستان بيايند.

دارو

گاهي پزشك به شما دارو ميدهد. داروها فقط بايد به دستور پزشك مصرف شوند، در غير اين صورت ممكن است اثر نداشته باشند و به شما آسيب برسانند.

حكايت ها و پندها
سؤال و جواب قيامت!

روزي بهلول به قبرستان رفته بود وهارون به قصد شكار از آن محل عبور ميكرد. چون به بهلول رسيد گفت: تو اين جا چه ميكني ؟!

بهلول جواب داد: به ديدن اشخاصي آمدهام كه نه از كسي غيبت ميكنند، نه از من توقعي دارند و نه مرا اذيت و آزار ميدهند.

هارون گفت: آيا ميتواني از قيامت و سؤال و جواب آن دنيا مرا آگاهي دهي ؟

بهلول جواب داد: به خادمان خود بگو تا در همين محل آتش روشن كنند و تابه بر آن نهند تا خوب داغ شود. هارون دستور داد تا آتشي برافروزند و تابه بر آن آتش گذارند تا داغ شد. آن گاه بهلول گفت:

اي هارون! من با پاي برهنه بر اين تابه ميايستم و خود را معرفي و آن چه را خورده و پوشيده ام ذكر ميكنم ؛ تو هم بايد با پاي برهنه خود را معرفي كني و از آن چه خورده و پوشيده اي نام ببري!

هارون قبول نمود.

آن گاه بهلول روي تابه داغ ايستاد و فوري گفت: بهلول و خرقه و نان جو و سركه، و فوري پايين آمد. چون نوبت به هارون رسيد پايش سوخت و....

بهلول گفت:

اي هارون! سؤال و جواب قيامت نيز به همين صورت است. آنها كه قانع و ساده زيست بوده اند آسوده ميگذرند و كساني كه پايبند تجملات دنيا باشند به مشكلات گرفتار ميآيند.

داروغه

داروغه بغداد در بين جمعي ادعا ميكرد تا به حال كسي نتوانسته است او را گول بزند.

فردي در ميان آن جمع بود، به داروغه گفت:

گول زدن تو كار آساني است، ولي به زحمتش نمي ارزد.

داروغه گفت:

چون از عهده بر نميآيي، اين حرف را ميزني.

آن فرد گفت:

افسوس كه كار خيلي واجبي دارم، و گرنه همين الا‌ن تو را گول ميزدم.

داروغه گفت:

حاضري بروي و فوري كارت را انجام دهي و برگردي ؟

گفت: بلي. همينجا منتظر من باش، فوري ميآيم.

او رفت و ديگر بازنگشت.

داروغه پس از دو ساعت معطلي، شروع به فرياد زدن كرد و گفت:

اولين دفعه است كه اين ديوانه مرا اين گونه فريب داد و چندين ساعت معطلم كرد.

شوخي‌ زيادي ممنوع!

خانم مربي به رضا گفت: «رضا جان! تو كه چشم‌هايت ضعيف است، برو روي نيمكت جلو بنشين تا تخته را بهتر ببيني.»

رضا گفت: «خانم! من دوست دارم اين جا پيش محسن باشم.»

خانم مربي گفت: «معلوم است كه محسن را خيلي دوست داري؟»

رضا گفت: «آخه محسن خيلي خوب است. هي شوخي مي‌كند و مرا مي‌‌خنداند.»

با اين حرف، همه‌ بچه‌ها خنديدند.

خانم گفت: «عجب! حالا با كي شوخي مي‌كند؟»

رضا گفت: «با همه! با بچه‌ها، با همسايه‌هاي مهد، با صاحب مغازه‌ رو به رو! خانم! ما خيلي از دست محسن مي‌خنديم.»

خانم از محسن پرسيد: «ببينم آقا محسن! رضا راست مي‌گويد؟ تو با همه شوخي مي‌كني؟»

محسن گفت: «بله خانم! آخه ما دوست داريم همه بخندند.»

خانم گفت: «ببينيد بچه‌ها! شوخي خوب است؛ اما اندازه دارد. آدم نبايد با همه شوخي كند. شوخي گاهي به دعوا كشيده مي‌شود. گاهي هم مردم را ناراحت مي‌كند.

پيامبر اسلام فرموده‌اند: شوخي زياد، آبرو را مي‌برد.

خانم مربي آن روز خيلي صحبت كرد. وقتي صحبت‌هايش تمام شد، رضا و محسن تصميم گرفتند كه ديگه به اندازه شوخي كنند.

 آينده سازان

من هم آمده بودم

 مرتضي شير افكن

باورم نميشد . مادرم ميگفت اولين بار تو اين سال ها ست كه اين همه جمعيت اومده بودند تو خيابان هاي تهران و از دين و انقلابشون اعلام حمايت ميكردند. از هفته گذشته كه عده اي از خدا بي خبر به امام حسين و مقدسات ما توهين كرده بودند خون همه خيلي به جوش اومده . دايي حميدرضا ميگفت بيچاره ها گورشونو با دست خودشون كندند. مادربزرگ گريه ميكرد و با بغضي سنگين قسم ميخورد كه شنيدن خبر شهادت دو تا فرزندش براش خيلي آسون تر بوده تا شنيدن خبر بي حرمتي به عاشورا و مقدساتي كه شهدا براش جون دادند. حاجي محمود ميگفت: ببين اين بيچاره ها از كجا به كجا رسيدند؛ روزه خور و مطرب و رقاصه و هر چي ضد انقلاب و بي ريشه است ، دورشون جمع شدند تا مثلا به دين و نظام ضربه بزنند!
من كه تا اون موقع داشتم فقط گوش ميكردم از دايي پرسيدم: خب چرا كسي با اين ها كاري نداره؟ مگه شما نمي گيد اين انقلاب با خون صدها هزار شهيد به دست اومده؟ پس چرا با اينا برخورد نمي كنند؟
دايي حميدرضا ته مانده چايي اش رو سر كشيد و گفت: والله به نظر من هم ديگه نبايد به اين عده اندك فرصت داد. البته شايد اوايل لازم بود يه خورده مهلت داد تا دستشون خوب رو بشه و ثابت بشه كه در برابر مردم ، عددي نيستند؛ ولي به نظرم ديگه فرصت دادن توجيهي نداره.
دايي آقارضا كه تا اون وقت ساكت نشسته بود رو به دايي حميدرضا گفت: ولي واقعا اين مردم گل كاشتند ها! بابا اصلا اينا آدم نيستند به گمونم فرشته اند! آخه كي فكر ميكرد سه - چهار ميليون نفر تو يه روز غير تعطيل بريزند تو خيابونا و اين جوري از دين و رهبرشون اعلام حمايت كنند؟!
بابابزرگ كه داشت با تسبيحش ذكر ميگفت يه لبخندي زد و با شور و نشاط خاصي گفت: همچي هم عجيب نيست باباجون. اين مردم مسلمون هستند و خير و صلاح خودشون رو خوب تشخيص ميدند. خيلي از اين ها، هم حكومت شاه رو تجربه كردند و هم حكومت اسلاميرو و هم از وضعيت كشورهاي همسايه و ديگران مطلعند . به همين دليله كه تا آخر كار پاي نظام اسلاميو رهبرشون ايستادند و هر وقت احساس كنند خطري ميخواد اين ها رو تهديد كنه، با تمام وجود به صحنه ميآند.
تو دلم خيلي خوشحال بودم؛ خوشحال از اين كه تو چنين كشوري زندگي ميكنم، چنين رهبري دارم، با چنين مردميهموطن هستم و خوشحال از اين كه من هم با اين مردم تو راهپيمايي چارشنبه شركت داشتم.

ضربالمثل
آش نخورده دهان سوخته

هرگاه كسي گناهي مرتكب نشده باشد و مردم او را گناهكار بدانند اين مثل را درباره اش به كار ميبرند كه مترادف است با ضرب المثل «گرگ دهان آلوده و يوسف ندريده». و قصه آن چنين است:
روزي شخصي به خانه يكي از آشنايانش رفت. صاحب خانه آش داغي براي او آورد. مهمان هنوز دست به سفره نبرده بود كه دندانش درد آمد و او به ناچار از شدت درد دست جلوي دهانش گرفت. صاحب خانه به خيال اين كه چون مهمان عجله كرده و مهلت نداده تا آش سرد شود دهانش سوخته است، به او گفت: «اگر صبر ميكردي، آش سرد ميشد و دهنت نميسوخت.» مهمان از شنيدن حرف صاحب خانه عرق شرم به پيشانياش نشست و در جواب گفت: «آش نخورده، دهن سوخته».

چيستان
زندان

زنداني داراي دو در است، يكي در آزادي و ديگري در اعدام. اين زندان همچنين دو زندانبان دارد كه يكي از آن‌ها راستگو و ديگري دروغگوست. خود زندانبانان همديگر را به خوبي ميشناسند. در اين زندان مردي محبوس است كه نميداند كدام‌يك از زندانبانان راستگو، و كدام‌يك دروغگو است؟ به او اجازه ميدهند، از هر يك از زندانبانان كه دلش ميخواهد سؤالي بكند و از پاسخ طرف مقابل بفهمد در آزادي كدام است تا از آن خارج شود. زنداني بايد چه پرسشي بكند تا به آزادي‌اش بينجامد؟

ديده بان

 محمد مبيني مقدس

«من از اين بالا همهجا را ميبينم. من از اين جا همه آدم ها و اسبها را ميبينم. چقدر آدم! چقدر اسب...! من از اين بالا حتي رودخانهاي ميبينم. چقدر آب! كاش كسي جرعه اي آب به من بدهد... . تا كنون پدر مرا روي دستهايش بلند نكرده بود. نمي دانم اكنون چرا اين كار را كرده... . من از اين بالا كسي را ميبينم كه تيري سه شعبه به كمان گذاشته و به سوي ما نشانه رفته است. من... .»

از علي اصغر خجالت مي كشم...

 مصطفي رحماندوست

گاه ابر و گاه باران مي‌شوم
گاه از يك چشمه جوشان مي‌شوم
گاه از يك كوه مي‌آيم فرود
آبشار پرغرورم گاه رود
گاه قطره، گاه دريا مي‌شوم
گاه در يك كاسه پيدا مي‌شوم
روز و شب هر گوشه كاري مي‌كنم
باغ ها را آبياري مي‌كنم
نيست چيزي برتر از من در جهان
زندگي از آب مي‌گيرد نشان
گرچه آبم، روزي اما سوختم
قطره تا دريا سراپا سوختم
تشنه‌اي آمد لبش را تر كند
چاره لب‌تشنه‌اي ديگر كند
تشنه‌اي آمد كه سيرابش كنم
مشك خالي داد تا آبش كنم
تشنه آن روز من، عباس بود
پاسدار خيمه‌هاي ياس بود
خون عباس علمدار رشيد
قطره قطره در درون من چكيد
داغي آن خون دلم را سوخته
آتشي در جان من افروخته
چشم هايم خواب، موجم خفته باد
آبي آرامشم آشفته باد
آب هستم؟ واي من، مرداب به
زندگي بخشم؟ نه، مرگ و خواب به
واي بر من، واي بر من، واي دل
مانده در مرداب حسرت پاي دل
پيچ و تاب رودم از درد دل است
بركه از اندوه دل، پا در گل است
گريه من، شرشر باران شده
غصه‌ام در گريه‌ها پنهان شده
دود داغم ابرها را تيره كرد
آسمان ها را سراپا تيره كرد
آب اگر شد اشك چشم از شرم شد
از خجالت‌شور و تلخ و گرم شد
آب بودم، كربلا پشتم شكست
آبرويم رفت؛ پستم، پست پست
حال از اكبر خجالت مي‌كشم
از علي‌اصغر خجالت مي‌كشم

كودكان از زندگي مي آموزند

اگر كودكان با عيب جويي بزرگ شوند،
مقصر دانستن ديگران را ميآموزند.
اگر با كينه و دشمني بزرگ شوند،
جنگ و ستيز را ميآموزند.
اگر با ترس و بيم بزرگ شوند،
دلهره و نگراني را ميآموزند.
اگر با تمسخر بزرگ شوند،
خجالتي بودن را ميآموزند.
اگر با خجالت و شرم بزرگ شوند،
احساس گناه را ميآموزند.
اگر با گذشت و بردباري بزرگ شوند،
ميآموزند كه جسور باشند.
اگر با تشويق و ترغيب بزرگ شوند،
اعتماد به نفس را ميآموزند.
اگر با قدرداني و تمجيد بزرگ شوند،
سپاسگزاري را ميآموزند.
اگر با اظهار رضايت و تاييد بزرگ شوند،
ارزش نهادن به خود را ميآموزند.
اگر با شناخت و معرفت بزرگ شوند،
هدفمندي در زندگي را ميآموزند.
اگر با شراكت و بخشش بزرگ شوند،
سخاوتمندي را ميآموزند.
اگر با انصاف و صداقت بزرگ شوند،
ميآموزند كه حقيقت و عدالت چيست.
اگر با متانت و بزرگواري بزرگ شوند،
داشتن آرامش و خونسردي را ميآموزند.