صفحه برگي از تاريخ

برادر يعني عباس

شب عاشورا است، عباس در خدمت اباعبدا... عليه‌السلام، نشسته است. در همان وقت، يكي از نفرات دشمن، نزديك مي‌آيد و فرياد مي‌زند:‌ عباس‌بن علي و برادرانش را بگوييد بيايند.

عباس مي‌شنود، ولي مثل اين‌كه ابدا نشنيده است، اعتنا نمي‌كند، آن‌چنان در خصوص حسين(ع) مودب است كه آقا به او فرمود: جوابش را بده، هر چند فاسق است! جلو مي‌آيد، مي‌بيند شمربن‌ ذي‌الجوشن است. روي يك علاقه خويشاوندي دور، كه از«طرف مادر» با عباس دارد و آن اين‌كه هر دو از يك قبيله‌اند، وقتي كه از كوفه آمده است، به خيال خودش امان نامه‌اي براي اباالفضل و برادران مادري او آورده است. به خيال خودش خدمتي كرده است. تا شمر حرف خودش را گفت، عباس عليه‌السلام، پرخاش مردانه‌اي به او كرد، فرمود: خدا تو و آن كسي كه اين«امان نامه» را به دست تو داده است، لعنت كند، تو مرا چه شناخته‌اي؟ درباره من چه فكر كرده‌اي؟ تو خيال كرده‌اي من آدمي هستم كه براي حفظ جان خودم، امامم، برادرام حسين‌بن علي عليه‌السلام را اين‌جا بگذارم و بيايم دنبال تو؟! آن دامني كه ما، در آن بزرگ شده‌ايم و آن پستاني كه از شير خورده‌ايم، اينجور ما را تربيت نكرده است.

زنگ تاريخ
موعظه كودك به خليفه اموي

موقعي كه خلافت به «عمربن عبدالعزيز» منتقل شد، هياتهايي از اطراف كشور، براي عرض تبريك و تهنيت به دربار وي آمدند كه از آن جمله، هياتي بود از حجاز، كودك خردسالي در آن هيات بود كه در مجلس خليفه به پا خاست تا سخن بگويد. خليفه گفت: «آن كس كه سنش بيش‌تر است حرف بزند.»

كودك گفت: اي خليفه مسلمين! اگر ميزان شايستگي به سن باشد، در مجلس شما كساني هستند كه براي خلافت شايسته‌ترند.

عمربن عبدالعزيز از سخن طفل به عجب آمد، حرف او را تاييد كرد و اجازه داد حرف بزند. كودك گفت: «از مكان دوري به اين جا آمده‌ايم. آمدن ما نه براي طمع است و نه به علت ترس. طمع نداريم براي آن‌كه از عدل تو برخورداريم و در منازل خويش با اطمينان خويش و امنيت زندگي مي‌كنيم. ترس نداريم، زيرا خويشتن را از ستم تو در امان مي‌دانيم. آمدن ما به اين جا، فقط به منظور شكرگزاري و قدرداني است.»

عمربن عبدالعزيز گفت: مرا موعظه كن.

كودك گفت: «اي خليفه! بعضي از مردم از حلم خداوند و از تمجيد مردم، دچار غرور شدند. مواظب باش اين دو عامل در تو ايجاد غرور نكند و در زمامداري، گرفتار لغزش نشوي.»

عمربن عبدالعزيز از گفتار كودك بسيار مسرور شد و چون از سن وي سوال كرد، گفتند: «دوازده سال است.»

صد حكايت تربيتي، صص 97-96

نكته‌هاي تاريخي
آخرين وصيت خضر پيامبر

حضرت امام سجاد(ع) مي‌فرمايند: آخرين وصيتي كه خضر به موسي كرد، آن بود كه به او گفت: هيچ‌كس را به گناهش سرزنش نكن و بدان كه محبوب‌ترين چيزها در نزد خدا سه چيز است: ميانه‌روي در هنگام دارايي، گذشت در وقت قدرت، و مداراكردن با بندگان خدا، و هيچ‌كس نيست كه در دنيا با ديگري مدارا كند. جز اين‌كه خداي عزوجل در قيامت با او مدارا كند. اساس فرزانگي، ترس از خداي تبارك و تعالي است.

خصال شيخ صدوق، ج1، صص55-54

عبرت
سختي مرگ

حضرت يحيي پسر زكريا از پيامبران عصر حضرت عيسي(ع) بود كه با عيسي(ع) دوستي و انس داشت. يحيي از دنيا رفت. پس از مدتي عيسي(ع) بالا‌ي قبر او آمد، از خدا خواست او را زنده كند، دعايش به استجابت رسيد و يحيي زنده شد و از ميان قبر بيرون آمد و به عيسي(ع) گفت: از من چه مي‌خواهي؟

عيسي(ع) فرمود: مي‌خواهم با من همان‌گونه كه در دنيا مأنوس بودي اكنون نيز دوست باشي و با من انس بگيري.

يحيي گفت: «هنوز داغي و تلخي مرگ، در وجودم از بين نرفته است، و تو مي‌خواهي مرا دوباره به دنيا برگرداني و درنتيجه بار ديگر مرا گرفتار تلخي و داغي مرگ كني؟» آن‌گاه او عيسي(ع) را رها كرد و به قبر خود بازگشت.

داستان دوستان، ج5، ص 35-34

كاووشي در تاريخ ايران
سربداران

پس از يكصد و بيست سال استيلاي قوم تاتار و مغول بر ايران و بسياري از مناطق آسيا ، قيامي مردمي در باشتين و سبزوار خراسان عليه ظلم و تعدي حاكمان مغول و عاملان آنان به وقوع پيوست. اين نهضت كه به قيام سربداران شهرت يافته‌است، از لحاظ وسعت، بزرگ‌ترين، از نظر تاريخي مهم ترين جنبش آزادي بخش خاورميانه در قرن هشتم هجري بود. تلاش پيگير رهبران آزاده اين قيام، منجر به تشكيل حكومت مستقل ملي و شيعه مذهب ايراني در خراسان شد. مهم ترين ويژگي‌هاي اين حكومت عبارت بود از: تنفر و انزجار از عنصر مغولي و تثبيت ايدئولوژي تشيع امامي. اولين رهبر آنها يك روحاني به نام شيخ خليفه بود بعد از وي يكي از شاگردانش بنام شيخ حسن جوري رهبري سربداران برعهده داشت.

هنگامي كه سربداران توانستند بر حاكم مغولي خراسان پيروز شوند حكومت مستقلي ترتيب دادند و سبزوار را مركز خود ساختند.

قيام سربداران با آن كه جنبشي محلي بود و مدت زيادي دوام نيافت، اما در تاريخ ايران اهميتي خاص دارد، زيرا در پي اين قيام و با نيرو گرفتن از پيروزي هاي آن بود كه در نقاط ديگر نيز مردم روستاها سركشي آغاز كردند. استقرار دولت مرعشيان در مازندران را بايد يكي از بارزترين پي آمدهاي حكومت سربداران دانست. امراي سربداران در اداره حكومت با يكديگر اختلاف بسيار داشتند و بسياري از آنان با توطئه ياران خود را از پاي درآمدند. با اين همه در مدت كوتاه حكومت ايشان، آباداني بسيار صورت گرفت و خرابي هاي حمله مغول تا حد زيادي جبران شد. اميران سربدار در پي بهتر كردن زندگي روستائيان و طبقه محروم شهر بودند و به نوعي مساوات در تقسيم عوايد و ثروت عمومي اعتقاد داشتند. نخستين حاكم سلسله سربداران، “عبدالرزاق باشتيني” بود كه به مدت دو سال و چهار ماه حكومت كرد. پس از وي، “برادرش وجيه الدين امير مسعود” به حكومت رسيد. اميرمسعود با اين كه در مردم داري و مبارزه با حاكمان مغول و تثبيت حكومت سربداران، داراي موفقيت هاي بالايي بود، ليكن به خاطر اختلاف با شيخ حسن جوري (رهبر روحاني نهضت سربداران) و توطئه در قتل او، پايگاه مردمي خويش را از دست داد و حكومتش به تدريج رو به ضعف نهاد. به همين جهت سپاهش در نبرد با امراي مازندران متحمل شكست گرديد و خود وي كشته شد. پس از مرگ امير مسعود، 10 تن ديگر از اين سلسله به حكومت رسيدند كه معروف ترين آنها عبارتند از: شمس الدين علي، خواجه يحيي كرابي و خواجه علي مويد. فقيه نامور شيعه شهيد اول، معاصر با خواجه علي مويد بود كه در پي دعوت خواجه از وي، كتاب شريف “اللمعه الدمشقيه” را در فقه امامي تدوين و به همراه نماينده‌اي به سوي خواجه علي مويد در سبزوار فرستاد. سرانجام در پي هجوم “امير ولي” به سبزوار و محاصره چهار ماهه اين شهر در سال 783 قمري، خواجه علي مويد، دست نياز به سوي “تيمور لنگ گوركاني” دراز كرد، و از او ياري خواست. با تسليم شدن خواجه علي مويد به تيمور لنگ، پرونده حكومت سربداران نيز براي هميشه بسته شد و منطقه خراسان پس از 46 سال رهايي از يوغ استعمار مغولان، مجددا مقهور و غلوب آنان گرديد.

 تاريخ

تحليل قيام عاشورا در نظريه تضاد (بخش سوم و پاياني))
تضاد در انديشه ها

 علي اكبر عالميان

در انديشه و نظر نيز بين امام حسين و يزيد تضادي شديد حكفرما بود. يزيد هدفش از حكومت رسيدن به مطامع دنيوي و وصول به حطام نا پايدار آن بود اما هدف امام حسين(ع) جلب نظر خالق يكتا و رضايتمندي او بود.
يزيد پس از آوردن اسراي كربلا، و سر امام حسين(ع) اشعاري را سرود كه نشان از بنيان انديشه‌هاي او در مقابله با امام حسين و يارانش دارد. او اين چنين سرود: «كجا هستند بزرگان خاندان من كه در بدر كشته شدند امروز را بنگرند، اگر پيروزي مرا بنگرند خوشحال خواهند شد. و مرا تشويق خواهند كرد، من بودم كه از آل رسول انتقام گرفتم، پيامبر(ص) با حكومت و قدرت بازي كرد، نه وحي نازل شد و نه خبري از آسمان‌ها رسيد، ما انتقام خون‌هاي خود را از علي(ع) گرفته و دلاوران بني‌هاشم را كشتيم!»(1)
اما در مقابل؛ امام حسين(ع) هدفش از قيام را حفظ و جريان خط ناب محمدي(ص) و علوي(ع) و اجراي امر به معروف و نهي از منكر مي‌دانست. او اعتقاد كامل و به انديشه‌هاي توحيدي داشت. هيچگاه در پي انتقام نبود و در يك جمله انديشه‌اش كسب رضاي خدا بود. مشخص است كه تضاد در انديشه‌هاي آن دو نيز به جريان قيام روز عاشورا كمك نمود و اين تضاد، عاملي براي وقوع حادثه مذكور شد.
د- تضاد همراهان
يكي ديگر از جلوه‌هاي تضاد در جريان عاشورا، تضاد در خصائص ياران دو طرف است. از يك سو؛ لجنه‌اي از بندگان مخلص خدا نظير حبيب‌بن مظاهر، هاني بن عروه، بريربن خضير، عبدا... بن علي، عباس‌بن علي و هفتادو يار با وفا و مخلص در دين قرار داشتند كه مستجمع جميع كمالات حسنه بودند و به مثابه بندگان ناب خدا محسوب مي‌شدند، از دگر سو جمعي از انسان‌ نماهاي مركوز در تباهي و مسحور در قدرت در شمار ياران يزيد محسوب مي‌گشتند، افرادي نظير عمر سعد، شمربن ذي‌الجوشن، يزيدبن ركاب، حصين‌بن نمير، مصاربن مزينه، شبث‌بن كربعي، حجاربن اَبحَر، خولي‌بن يزيد و... كه مستجمع رذايل بوده و در خباثت نفس زبانزد خاص و عام به شمار مي‌آمدند اين تضاد نيز محصولي به بار آورد به نام نهضت عاشورا.
پي‌نوشت
1. ناسخ‌التواريخ، ج 3، ص 136ار آورد به نام نهضت عاشورا.
پي‌نوشت
1. ناسخ‌التواريخ، ج 3، ص 136

شب عاشورا، شب معراج بود

شب عاشورا، شب معراج بود. يك دنيا شادي و بهجت و مسرت حكمفرما بود. خودشان را پاكيزه مي‌كردند، موهاي بدنشان را مي‌ستردند. انگار كه خود را براي يك جشن و مهماني آماده مي‌كنند. خيمه‌اي بود به نام«خيمه تنظيف»، كسي در داخل آن مشغول نظافت خويش بود، دو نفر هم در بيرون خيمه نوبت گرفته بودند، يكي از آن‌ها كه ظاهرا«برير» است با ديگري مزاح و شوخي مي‌كند، آن فرد به برير مي‌گويد: امشب كه شب مزاح نيست! برير جواب مي‌دهد: من اهل مزاح نيستم ولي امشب را براي مزاح مي‌بينم!
آن شب از خيمه‌ها صداي صوت قرآن و ذكر و دعا زياد شنيده مي‌شد. آواز خوش آن بلبلان خوش‌‌الحان فضا را پر كرده بود به‌طوري كه وقتي دشمن از نزديك خيمه‌هاي اين مسستغفرين و توبه‌ كنندگان واقعي عبور مي‌كرد، مي‌گفت: انگار كه اين خيمه‌ها لانه زنبور عسل است.
اين‌سان ياران حسين(ع) در شب عاشورا با پروردگار خويش خلوت كرده و راز و نياز مي‌كردند و از گذشته خود توبه مي‌نمودند. آن وقت آيا ما نيازي به توبه نداريم؟ آن‌ها نيازمند هستند و ما بي نياز از توبه؟ حتي حسين‌ عليه‌السلام مي‌فرمايد: من امشب را مي‌خواهم شب استغفار و توبه خود قرار دهم، تا چه رسد به ما؟!
استاد شهيد مرتضي مطهري، گفتارهاي معنوي، ص 125،126

شيوه بزرگان
خدمت به مردم

شخصي مي‌گويد: علي‌(ع) را ديدم مقداري خرما خريد و بر كول گرفت. جلو رفتم و عرض كردم: اي اميرالمومنان! اجازه بده من به جاي شما اين بار را حمل كنم. فرمود: ابوالعيال احق بحمله؛
شايسته‌تر است كه سرپرست اهل و عيال، بار زندگي را بردوش گيرد. اميرمومنان علي(ع) با كار و كوشش و كشاورزي و احداث چشمه‌ها و نخلستان‌ها، يكي از پردرآمدترين افراد عصر خود بود و هزار برده از درآمد خريد و آزاد كرد و همه باغ‌هاي احداثي خود را وقف مستمندان و تهي‌دستان نمود.
آموزه‌هاي اخلاقي و رفتارهاي امامان شيعه- ص 316