صفحه گفته ها و نكته ها

فرجام فرقه موسوي

 صالح اسكندري

واژه فرقه از ماده (فرق) به معناي جدايي، گسستگي و شكافتگي است. فرقه گروهي است كه به عمد خود را از جمعي وسيع يا سلسله انديشه ها و باورهايي ايستار بندي شده جدا ساخته اند.

فرقه به معناي جداشدگان و يا جداماندگان به كساني اطلاق ميشود كه سرنوشت خود را از سرنوشت جامعه خويش جدا ميكنند و از آيين و باور عموميطرد مي‌شوند.

در قرآن اشاراتي به واژه فرقه وجود دارد كه از جمله واضح ترين اين موارد آيه159 از سوره انعام است كه ميفرمايد: كساني كه دين خود را پراكنده ساختند و فرقه فرقه شدند، تو هيچگونه مسؤول ايشان نيستي، كارشان فقط با خداست. آن‌گاه به آن‌چه انجام ميدادند آگاه‌شان خواهد كرد.

در صدر اسلام خوارج را «فرقه» خوانده اند كه در ادامه منجر به تفرقه بين مسلمين و جنگ نهروان شدند. هر چند خوارج عمري كوتاه داشتند اما عقايد و افكارشان به انحاي مختلف به حيات خويش ادامه داده و حتي امروز نيز كم و بيش مطرح است. به‌قول عليبنابي‌طالب(ع)، «خوارج بدين چند هزار كه اكنون بر ساحل نهروان متمركز شده اند نيست. اين عقيده اي است كه با جان‌ها و مغزها آميزش گرفته و هسته اي كه در ميان نطفهها پديد آمده، با جريان اعصار و قرون از پشت مردها به شكم زن‌ها راه يابد و در هر دوره مركز انقلابها و محور دسيسهها گردد...»

(نهجالبلاغه، جواد فاضل، ج11، 1350 ص371 .)

باري! خوارج معاصر كيستند و ميراث عقايد منحرف نهروان به چه كساني رسيده است؟ چه كساني در چند ماه گذشته حوادث تلخ صدر اسلام مانند مسجد ضرار، پيراهن عثمان، قرآن هاي سر نيزه، حكميت، جنايات خوارج در بصره، نهروان و ... را زنده كرده اند؟

اين روزها به درستي از مولود نحيف الجثه فتنه پس از انتخابات به فرقه ياد ميشود. كساني كه راه خود را از راه انقلاب و مردم جدا كردهاند. فرقه موسوي محصول گسستگي از جامعه، فرار از مطالبات عموميو ابتلا به برداشت سقيم از واقعيت‌هاي موجود است.

فرقه موسوي از بدو پيدايش، امام(ره) را باور نداشت و باور امام(ره) در روح و جان ملت ايران را بر نميتابيد. سلف همين فرقه بود كه ميخواست انديشههاي بنيانگذار كبير انقلاب را به موزهها بسپرد و نگاه امام خميني(ره) را براي اداره كشور ناكارآمد ميدانست.

در هشت سال حضور دوم خرداديها در راس قوه اجرايي كشور بيسابقهترين اهانتها به مقدسات و ارزش‌ها، از قلم و لسان سران اين فرقه صورت گرفت، اما در عمل هيچ عزمي از جانب سينه چاكان بهاصطلاح خط امام(ره) براي دفاع از ارزش‌ها وجود نداشت و صحنه سياسي و اجتماعي كشور به آوردگاه تعارضات فلسفي و هويتي بر سر مسائلي مورد پذيرش عموم مردم تبديل شده بود.

عبدالكريم سروش در همين دوران ادعا كرد: «حكومت ديني جلوي رشد علمي مردم را ميگيرد»، سعيد حجاريان نوشت: «قدرت با دين در آميخته و نقد قدرت نيز از معبر نقد دين رسمي ميگذرد» اكبر گنجي بي‌شرمانه مدعي شد: «خشونتهاي روز عاشورا معلول تعارض هاي قوميو بالاخص نتيجه خشونت پيامبر در جنگ بدر، احد، خندق و... بود» و... .

ما را چه شده است كه امروز ساكت نشستهايم تا فرقه اي بريده از ملت اين اجازه را به خود بدهد كه به حضرت امام(ره) جسارت و اهانت كند.

عشق به ولايت در روح و جان آحاد ملت ايران ريشه دوانده است. آيا اين عشق را نيز ميتوانند زير پا بگذارند.

فرقه موسوي با مردم نبوده و نيست و نمي تواند معناي رفتار مردم در22 خرداد را بفهمد و نميخواهد آن را برتابد. شايد يكي از آفات بريدن از جامعه و روي آوردن به تشويق و هورا كشيدن هاي استكبار جهاني، فرار از منطق و روح حاكم بر حيات سياسي و اجتماعي مردم باشد. موسوي رونوشتهايي از زندگي مردم را باور دارد كه در اتاق هاي شيشه اي سازمان هاي جاسوسي آمريكا، اسرائيل و انگليس برابر اصل شده است.

سخن آخر اين‌كه فرقه موسوي خوارج زمانند و آغوش باز ولايت را به نار و عار فروخته اند. قيامتي در راه است و نامزد خسر الدنيا و الاخره جريان اصلاحات بايد پاسخگوي خدا و مردم باشد. بدا به حال آن‌هايي كه سوار بر ماشين موسوي دنيا و آخرتشان را به ويرانه وي فروختند.

آنان و مشكلات شان!

 ع. ثقفي

مي‌گفتند ما با ولايت فقيه مشكلي نداريم و مشكل ما دولت است. ميگفتند ما از دولت به ولايت فقيه نزديك‌تريم. ميگفتند آقا هم از اين وضع ناراحت است و بايد شورشيان -اعم از اراذل و اوباش و فريبخوردگان بازي‌هاي اخير سياسي غرب- همه و همه آزاد شوند. ميگفتند ما با قانون اساسي هم مشكلي نداريم. بعضي وقت‌ها هم كه وقت ميكردند، ميگفتند ما با انقلاب هم مشكل نداريم. اما معلوم نميشد كه چگونه يكدفعه ميزدند به طبل تناقض و ميگفتند ما با آمريكا و انگليس و اسرائيل هم مشكلي نداريم؟! آنوقت در قدري پيشروي ميگفتند مشكل ما غزه و لبنان است- و شعار ميدادند نه غزه، نه لبنان- و ادامه ميدادند كه مشكل ما اسلام است- و شعار جمهوري ايراني ميدادند- و در نهايت زمزمه مخالفت با ولايت را- تا مشكل مصداق ولايت- دم ميگرفتند!

حالا ديگر وقت چه بود؟ بعد از اين همه پردهدري‌ها و تناقضگوييها و بيحياييهاي عيان و مبرهن؟ وقت آن‌كه از فضاي تسامح و آزادي، پا پيش‌تر بگذارند و به‌جاي اصل و مبنا و مصداق به تنهايي، سراغ اصول و مباني و مصداق‌ها بروند، يعني به سراغ خميني كبير! در حالي كه از شدت حيراني و ذوق زدگي از اين‌همه تسامح معنادار، خيلي بي معني و بي مقدمه بروند سر اصل مطلب، بدون آنكه به ياد بياورند تاكنون پشت چه سنگر گرفته و از ساحت قدسي كه خرج ميكردند؟!

به‌راستي اگر نبود سنگرگيري آنان در پشت امواج آرام تسامح ولايي كشور، آيا كار آنان تا به همين‌جا هم ميكشيد؟ چه خيال كردهاند؟ فكر كردهاند كه فرزندان راستين خميني مردهاند؟ فكر كردهاند كه اينان اجازه خواهند داد ميراث انقلاب اسلامي به تاراج آنان و از آنان بزرگ‌ترشان- يعني غرب دجال- برود؟! فكر كردهاند كه ساحت انقلابي كشور جاي صدا كردن عفريت اوباماست؟ يا قياس از خود گرفته و فكر كردهاند خاموشي معنادار فرزندان انقلاب، به معناي خفتن و بيغيرتي و وطنفروشي است؟

آنان خيلي چيزها را نميفهمند و خيلي چيزها را ميفهمند و پنهان ميكنند و خيلي چيزها را هم از ياد بردهاند.

آنان از ياد بردهاند كه نسل همان مأموراني هستند كه در 16 آذرها و 15 خردادها و 17 شهريورها مقابل فرزندان انقلاب ايستادند. آنان نميفهمند كه معناي غيرت و دينداري و ولايت چيست. اما آنان از قضا ميفهمند كه با كه و براي چه ميجنگند. گرچه خود را به راه‌هايي ميزنند كه خاص خائفان و خاطيان و خائنان است. چشم شيطان ميشوند و تصوير موهن آتش زدن عكس امام انقلاب را به كانال آمريكايي متبوعشان رله ميكنند. آن وقت، پخش اين اهانت را از سيماي انقلاب زير سؤال ميبرند!

آنقدر هم بيحيا هستند كه هنوز چند روز بيش‌تر از اين اقدام نگذشته، تصوير پخش شده از سوي خود را انحصاري صداوسيماي جمهوري اسلاميجا بزنند! بدون آن‌كه علي‌رغم حماقت‌شان معناي اصطلاحاتي چون مونيتورينگ و ضبط و سند و خاطره افكارعموميو حافظه تاريخي ملت‌ها را بدانند. شايد هم ميدانند و ديگر در جهان اكاذيب فراوان خود ساخته شان، معناي كذب، حقيقت خود را از دست داده و مبنايشان اين است كه آن‌قدر دروغ بگويند تا اهل صدق از تكذيب خسته شده و دست بردارند!

اين از آنان، حالا نوبت چيست؟ آيا نوبت از آنان آنان تر است يا نوبت از آنان اينان تر؟! وقتي كه دست اهانتشان رو ميشود- علي‌رغم آن‌كه همچنان نميخواهند از رو بروند-! اكنون نوبت چه و كيست؟ آيا نوبت آن نيست كه رصدگران و ناظران و متصديان و مأموران- و حداقل مواجب بگيران اين عرصه- به ميدان دفاع از ارزشي بيايند كه از قضا مأمور دفاع از آنند و سال‌ها براي چنين لحظاتي حقوق مفت مسلم گرفته و باد به غبغب تفاخر قرب اين ساحت بستهاند؟!

حالا اگر اين‌ها كه هيچوقت در هيچ عرصهاي بر خود دفاع از انقلاب را فرض نميدانند، از قضا در صحنه مأموريت مالوف خويش نيز كم بياورند و زيادهگويي نمايند، بايد چه كرد و چه گفت؟ بايد به زيادهگوييشان مجال زيادتر داد؟ بايد در مقابل، سكوت بي معني شان را ستود و احسنت گفت؟ بايد خواست و گذاشت به اين رويه ادامه دهند؟ يا نه، بايد به ياد آنان آورد و اگر ياد ندارند به آنان فهماند كه چه‌كاره و كجا و چگونهاند؟ تا نباشد كه خود را به‌جاي سند و مستند، متولي امام انقلاب بدانند و معتقد باشند در صورت رضايت آنان ميشود تا مرز مصادره ولايت و اهانت به ساحت آن امام پيش رفت. به‌راستي از آنان كه تلقيشان از حفظ آثار، اين‌گونه تنگ و منجمد و معكوس است چه انتظاري ميشود بيش از اين داشت؟

كساني كه فرق صحت و استناد را با دلالت و محتوا نميفهمند و خود را به جاي خادم يك فرهنگ، متولي آن ميدانند و در حالي كه حرمت امامزاده را پاس نميدارند، كساني كه بارها و سال‌ها با مهاجمان به اين فرهنگ مسامحه كرده و حتي گاه آب به آسياب حزبي دشمنان اين فرهنگ ريختهاند را چه به تنظيم و حفظ آثار امام...؟! آنان كه صلاحيت خود را اثبات نكرده، دم از صلاح و مصلحت ميزنند. آنان كه از بناي بارگاه يك امام- طي گذر 20سال- در ماندهاند، در اين مدت براي خود چه بنا كردهاند؟ آنان مردم را چه انگاشتهاند؟ فرزندان راستين امام را چه فرض كردهاند؟ چه را كشته و كه را حيات بخشيدهاند؟ از كجا آمده، تازه به كجا رسيدهاند؟ منافع جناحي را چگونه پاس داشته و از پاس كدام مسؤوليت دست برداشته و كم گذاشتهاند؟ در وقت حمله يارانشان به امام، چرا محكوم نكرده و نميكنند؟ چرا به دشمن هشدار نداده و دوست را هدف ميگيرند؟ چرا قلم دوست را شكسته، قدم دشمن را ميبوسند؟! چرا به اصل انقلاب وفاداري نميكنند و اين اصل را فقط در كاغذها ميجويند؟ چرا امام را در ميانه ميدان نميبينند؟ آيا در چاه اليگارشي تا بدين حد از امام دور افتادهاند كه ديگر او را نميشناسند و حرفش را نميشنوند و نميفهمند؟!

آيا همان امام نفرمود كه پشتيبان ولايت فقيه باشيد تا كشور آسيب نبيند، حال آيا آنان كه به غلط خود را ميراث‌دار و مفسر اقوال امام ميدانند- كه معلوم نيست اين حق را از كجا نه مفروض بلكه حكم مطلق گرفتهاند؟ -تلقي شان از اين بيان و برداشتشان از لفظ پشتيباني، پنهانشدن و سنگر گرفتن در پشت سپر ولي و ولايت است؟ يا سپر ولي و ولايت بودن؟! بد نيست كه اين حضرات براي يك‌بار هم كه شده براي اثبات صلاحيت خود همين يك جمله- تأكيد مينمايم همين يك جمله- امام را معنا نموده و سپس اگر خواستند و توانستند به آن عمل نمايند كه همه مصائب كنوني كشور در دايره همين نخواستن‌ها و ناتواني ها از سويي و خواستن و تلاش و ترجيح نقطه مقابل توان و خواسته هاي امام و ولايت است. و اما اين مشكلات زماني حل ميشود كه آنان كه الف امام را متكبرانه و از سر جهل هماره با فتحه ميخوانند و لاجرم او را مقابل معنا ميكنند و با او به تقابل برميخيزند، بدانند امام با كسره- به معناي پيشوايي- نوشته ميشود تا در برابر او منكسر شويم و او را اطاعت نمائيم، نه آن كه هرگاه منافعمان اقتضا كرد از او خرج كنيم و او را رنج دهيم و ميراث او را به تاراج فرقه گرايي و جرگه سالاري دوستانمان پيشكش كنيم.

(بخش دوم)
تحليلي بر جريان هاي اخير سياسي از ديدگاه قرآن و حديث (بخش دوم)

 محمد حسين صادق

در اين نوشتار همچنان كه از عنوان مقاله پيداست، بنا داريم با استفاده از آيات و روايات، منافقين و دو چهره‌هاي زمانه خود را بشناسيم و با اعمال عملكردهاي صحيح و بجا با اين مقوله بسيار مهم برخورد نمائيم.

خداوند در سوره مائده آيه 3 مي‌فرمايد: «امروز كافران از دين شما نااميد شدند، پس از آن‌ها نترسيد و از من بترسيد» شهيد مطهري پيرامون اين آيه تفسير بسيار جالبي بيان مي‌كند. منظور از نااميد شدن كفار از دين اسلام چيست؟ چرا خداوند در حالي كه مي‌فرمايد از آن‌ها نترسيد، توصيه مي‌نمايد كه از من بترسيد و به راستي معناي «از من بترسيد» چيست؟

قبل از توضيح ناگزيريم ابتدا آيه‌اي ديگر را ذكر نموده و سپس با مطابقت دادن اين دو آيه به جواب برسيم.

قرآن كريم اصلي كلي دارد به نام اصل مشيت الهي. يعني هيچ واقعه و حادثه‌اي در جهان صورت نمي‌پذيرد مگر به مشيت الهي.

سوال: آيا مشيت الهي كه بر بندگان خود شمول پيدا مي‌كند، مصلحت و حكمتي در آن نهفته است؟ بديهي است كه مشيت الهي منطبق بر وجود سنت و قاعدهاي الهي است. يعني اعطاي نعمت، بي‌حساب و كتاب نيست همچنان كه سلب يك نعمت هم بدون دليل و علت نيست، بلكه حكمتي بر آن مترتب است.

. خداوند در آيه 11 سوره رعد مي‌فرمايد: يعني خدا نعمتي را كه بر قومي نازل فرموده از آن‌ها سلب نمي‌كند مگر اين‌كه خود آن قوم مسبب چنين سلب نعمتي شوند. پس مشيت الهي در اين جا كه بر وجود نقمت و گرفتن نعمت است، ناشي از اعمال و كردار خود مردم است. در همان آيه 3 سوره مائده خداوند مي‌فرمايد: «اتممت عليكم نعمتي». يعني نعمت خود را كه همان اسلام باشد بر شما تمام كردم. سوال: آيا چنين نعمتي را كه خدا بر ما ارزاني داشته آسيب‌پذير است يا نه؟ آيا امكان ضربه وارد ساختن بر اسلام و جامعه اسلامي و امنيت آن از سوي اجانب وجود دارد يا نه؟ قرآن خود جواب مي‌دهد:” اليوم يئس الذين كفروا من دينكم. يعني از ناحيه خارج و بيرون، از ناحيه كفر و كافران ديگر اسلام آسيب‌پذير نيست. لذا از آن‌ها نترسيد كه جاي بيم و نگراني نيست. پس از چه نگراني هست؟ مي‌فرمايد: از ناحيه من. يعني از ناحيه مشيت من. مشيت الهي يعني چه ؟ يعني سلب نمودن نعمت، از جانب خدا ، بندگان خويش را، كه خود مسبب آن بوده‌اند «ان ا... لايغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم» گو اين‌كه خداوند مي‌فرمايد: من هرگز نعمت امنيت و ثبات جامعه اسلامي را از شما نمي‌گيرم مگر آن كه در ميان خودتان افرادي دو چهره و منافق وجود داشته باشند كه در اين صورت جامعه شما لطمه خواهد ديد. پس از امروز ديگر كافران نمي‌توانند بر شما ضربه وارد سازند و از تنها قشري كه امكان ضربه ديدن خواهيد داشت همين منافقين هستند. رسول خدا فرمود: «اني لااخاف علي امتي الفقر و لكن اخاف عليهم سوء التدبير.»

«همانا من بر امتم از فقر نمي‌ترسم ولي از سوء تدبير و كجانديشي آن‌ها بيم دارم. و در جاي ديگر فرمودند: ان ما اخاف علي امتي الائمه المضلون.»(1) «بيش از هر چيز بر امت خود از پيشوايان گمراهكننده بيم دارم.» اميرالمؤمنين نيز در نامه‌اي خطاب به محمد بن ابي‌بكر از زبان پيامبر فرمودند: اني لااخاف علي امتي مومنا و لامشركا، اما المومن فيمنعه ا... بايمانه و اما المشرك فيقمعه ا... بشر كه و لكني اخاف عليكم كل منافق الجنان، عالم السان، يقول ما تعرفون و يفعل ماتنكرون.(2) همانا من بر امت خودم نه از مومن نگرانم و نه از مشرك، اما مؤمن، ايمانش او را از آسيب رساندن به امتم منع مي‌كند و اما مشرك خدا او را بهخاطر شركش قلع و قمع مي‌كند «اين همان مفاد اليوم يئس الذين كفروا من دينكم است» اما بر شما از منافقي مي‌ترسم كه دروني دو چهره و زباني عالمانه دارد، گفتارش دلپسند و رفتارش زشت و ناپسند است.

حال با ضميمه نمودن اين روايات با آيه‌اي كه ذكر شد به خوبي مي‌توان دريافت كه خطر منافقين درهر دوره و زمان تا چه اندازه حاكميت اسلامي را با خطر مواجه مي‌سازد به نحوي كه حتي مشركين و كافرين توان چنين ضربه زدني را ندارند؛ چون خداوند به فرموده خويش خطر آن‌ها را دفع نموده و به مسلمين فرموده كه خطر فقط از جانب منافقان مسلم نما شما را تهديد مي‌كند. پس اهميت موضوع روشن است.حال در اين قسمت به بيان نشانه‌ها و شاخصه‌هاي منافقين از زبان قرآن و حديث پرداخته و با مطابقت دادن آن‌ها با چهره‌هاي داخلي كه در حوادث اخير روي داده در كشور، باطن حقيقي آن‌ها عيان شد مطلب را به سرانجام مي‌رسانيم.

نشانه‌هاي منافقين از منظر قرآن و حديث

1- اذا جاء‌ك المنافقون قالوا نشهد انك لرسول ا... و ا... يعلم انك لرسوله و ا... يشهد ان المنافقين لكاذبون(3) هنگامي كه منافقان نزد تو مي‌آيند مي‌گويند شهادت مي‌دهيم كه تو رسول خدايي و خداوند مي‌داند كه تو رسول اويي، و خداوند شهادت مي‌دهد كه منافقين دروغ مي‌گويند.»

در اين آيه به اولين خصوصيت منافقين اشاره شده كه همان دورو بودن و دوگانگي ظاهر و باطن آن‌هاست.

كساني كه در دل‌هاي آن‌ها چيزي است و آنچه بر زبان‌شان جاري مي‌شود چيزي ديگر است. يعني در دل به آن‌چه كه بر زبان مي‌آورند اعتقادي ندارند، لذا هنگام دمزدن از معروف، خود به آن عمل نمي‌كنند و به هنگام تخطئهنمودن منكر، خود عامل آن هستند. امام سجاد، زين‌العابدين سلام ا... عليه فرمود: «منافق كسي است كه نهي از منكر مي‌كند اما خود آن را ترك نمي‌كند و امر به معروف مي‌كند اما خودش انجام نمي‌دهد.»(4)

با اندك توجهي در اوضاع و روند امور كشور مي‌توان فهميد كه چه گروه و قشري در اين مملكت تظاهر به اسلام و انقلاب و امام و رهبري و قانون اساسي مي‌‌نمايند، اما به هنگام عمل به گونه‌اي ظاهر مي‌شوند كه گويا در دل اعتقادي به آن امور ندارند يعني به فرموده حديث گفتار و كردارشان با هم منطبق نيست.

پي‌نوشت‌ها

1. نهج‌الفصاحه، 132، دفتر نشر فرهنگ اسلامي

2. نهج‌البلاغه، نامه 27

3. منافقون /1

4. اصول كافي / ص532/ انتشارات اعلمي

دانشگاه، نردبان احزاب نيست

 مصطفي نمازيان

وارونگي يكي از خصوصيات دنياي مدرن است؛ وارونگي ارزش‌ها و شعارها. شعار دموكراسيدادن ولي حمايت از ديكتاتوري، كودتا در كشورهاي مستقل و زير سؤالبردن مردم سالاري. شعار حمايت از حقوق زنان را دادن ولي در مقابل سوءاستفاده از زنان سكوت كردن، زن را موجودي آزاد ناميدن؛ اما او را اسير شهوتپرستان كردن. وارونگي اخلاقي، سياسي و فرهنگي. آيا ميتوان اين وارونگي را در فضاي سياسي جامعه ايران اسلاميمشاهده كرد؟ آيا اين وارونگي نيست كه به نام خط امام(ره) جيب خود را از پول هر مفسد اقتصادي پر كرد و آن‌گاه فرياد وا اماماً سرداد؟ آيا وارونگي جز اين است كه دم از قانونگرايي بزني و همه عالم و آدم را متهم به بي قانوني و قانون گريزي كني ولي خود به سادهترين اصول قانوني پايبند نباشي؟ آيا اين وارونگي نيست كه از توسعه سياسي به سمت را‡يدان قبيلگي توسط زنان روشنفكر! هدايت شويم؟

16 آذرماه بزرگذاشت ياد و خاطره 3 شهيد سرافراز دانشجويي است كه فرياد اعتراض خود را بر سر استبداد و استعمار كشيدند. باز هم جالب اين‌كه حالا همان كساني كه جنازه سه يار دبستاني پيش پايشان قرباني شد و بر جنازه هايشان شادي ميكردند، اينك هواخواه جنبش دانشجويي شدهاند و دلسوز دانشجويان! جالب است آن‌چه گرامي‌داشته نميشود، ياد و خاطره آن شهداست و 16 آذر به نماد يادبود تروريست‌ها، جدايي طلبان، قاچاقچيان موادمخدر و... تبديل شده است.

متأسفانه با پيروزي آقاي خاتمي در انتخابات 2 خرداد 76، دفتر تحكيم وحدت نيز به يكي از بازيگران عرصه سياست تبديل شد تا در غم و شادي سياسيون شريك باشد. ورود به سياست مساوي با فراموشي آرمان‌ها بود. جنبش دانشجويي اسير فراز و فرود سياسي شد تا جايي‌كه به خوبي نقش فشار از پايين را بازي كرد و با پايان تاريخ مصرف آن از سوي سياسيون به عنوان حرف مفت معرفي شد. 16 آذر نيز به نماد حمايت از سياسيون تبديل شد و اين وسط تنها دانشجو و آرمان‌هايش بودند كه هيچ اهميتي براي آقايان نداشت. دانشجوي سياسي كسي بود كه در حمايت از سروش، گنجي، آغاجري و... تجمع برپا كند و يا در مراسم فلان سخنران 2 خردادي سوت و كف بزند. اما چند سالي است كه شاهد نفوذ راديكاليسم و لمپنيسم به فضاي برخي دانشگاه‌ها ميباشيم. جالب اين‌كه حامي اصلي راديكاليسم سياسيوني هستند كه در سالهاي قدرت خود مرتباً از تساهل و تسامح و احترام به را‡ي اكثريت دم ميزدند و همواره رقباي خويش را به خشونتطلبي و افراط گري متهم ميكردند. اما از آن‌جا كه از ديد اينان هدف وسيله را توجيه ميكند، استفاده ابزاري از دانشجويان جهت نيل به اهداف پليد و كوتاه مدت سياسي بايد مجاز شمرده شود! افرادي بايد پاسخگوي مرگ جنبش دانشجويي باشند كه آن را تنها به عنوان هوراكش و سپر بلاي خود ميخواستند. عجبا! مگر افكار و آرمان ها تاريخ مصرف دارند؟ آيا عدالت و آزادي و استقلال مفاهيمي مربوط به يك دوره خاصاند؟

انتخابات باشكوه 22 خرداد 88 آزمون بزرگي بر سر راه جريان راديكاليسمي بود كه اينك با شعار قانون گرايي و پرهيز از تشنج و تندروي به ميدان آمده بود. اما شكست اين جريان در برابر را‡ي مردم باعث روي آوري جريان مخالف به قانون شكني و ايجاد بلوا و آشوب بود. عالمان عرصه تاريخ فلسفه و فلسفه تاريخ معتقدند هرگاه ملت يا جرياني به رغم سال ها زيست و حيات جسمي از نوآوري در عرصه گفتمان و مباني معرفتي غافل شود، درحقيقت دچار مرگ شده است. جنبش دوم خرداد كه سال ها دم از قانون گرايي ميزد، اينك در وادي رو به افول و سقوط بيانيه نويسي براي مخاطبانِ نداشته، افتاده است. سالهاست كه حرفهاي تكراري ولي بدون عمل از سران جريان ميشنويم. دشمن تراشي هاي بيمورد و تهديد جريانات ناديده. گويا روح دون كيشوت در ذهن و جان برخي آقايان سياسي جا كرده است. شعار جوانگرايي ميدادند، ولي با ميانگين سني 70 سال پا به عرصه انتخابات گذاشتند. آيا اين‌كه بعد از 30 سال از پيروزي انقلاب جريان 2 خرداد نتواند چهره سازي كرده و چهره جديد به جامعه معرفي كند نشان دهنده مرگ اين جنبش نيست؟ آيا در شرايطي كه بزرگان جريان حوزه و دانشگاه به دنبال تحقق مباني جنبش نرم افزاري در جامعه هستند، دم زدن اين جريان از تفكرات پوسيده قرون وسطي نشان دهنده مرگ معرفتي نيست؟ در سير جريانات بعد از 22 خرداد تا 16 آذر ثابت شد كه ميرحسين موسوي كانديداي جريان مقابل به تمام معنا نبود، مهدي كروبي نيز همچنين. اكنون جبهه درگيري ها از سوي باقيمانده گروهي كه قصد خام براندازي مخملين را داشتند به حوزه فحاشي هاي بي ثمر و كوركورانه عليه مباني نظام و انقلاب كشيده شده است استرات پيست هاي غربي معتقدند يك قدرت بزرگ هرگاه در آخرين لشكركشي خود شكست بخورد بايد انتظار زوال و فروپاشي را داشته باشد.

مراسم برگزار شده توسط دانشجويان ارزشي نشان داد كه آن‌چه تحت عنوان جنبش سبز در سايتها و وبلاگهاي مخالف دولت و نظام تبليغ ميشود درحقيقت جدالي محدود در كوچه و خيابانهاي خاص تهران ميباشد و به هيچ عنوان قابليت تسري به اقصي نقاط ايران اسلاميرا ندارد. 16 آذر و حوادث بعد از آن تا حادثه روز عاشورا ثابت كرد كه آن‌چه براي جريان معدود سبز ارزشي ندارد همان قانون، دين و خط امام ميباشد. پاره كردن عكس امام، مزد خوشخدمتيها و خوشرقصيهاي برخي از امام بريده و دشمنان زمان حيات امام بود كه اينك حاميو پايبند خط اماميشدهاند كه در بين ما نيست. 16 آذر و حادثه روز عاشورا نشان داد كه جريان سبز نبايد سكوت مصلحتآميز ملت ايران را به حساب بيخيالي يا همراهي با خود بداند؛ زيرا براي جريان حامينظام كه قاطبه ملت را تشكيل ميدهند، آن‌چه اهميت دارد، حفظ نظام و ارزش هاست نه حفظ افراد. اين حوادث ثابت كرد كه ارزش موسوي و كروبي و خاتمي تا زماني است كه با گروه هاي تندرو مدارا كرده و آن‌ها نيز موسوي را به صرف مخالف بودنش قبول دارند، نه اين‌كه توانايي ايفاي نقش يك رهبر را داشته باشد. موسوي، كروبي و خاتمي تنها هنرشان مصاحبهكردن با روزنامههاي هم خط و خط و نشانكشيدن براي ديگران است. تنها هنرشان گرفتن ژست افراد منطقي، قانونمند و مردمدار است؛ در صورتي كه كيست نداند آتشي كه روزهاي بعد از انتخابات در خيابان هاي تهران به راه افتاده بود همان آتش دل شكستخوردگان انتخابات بود كه متأسفانه مردم برخي مناطق تهران را در آن سوزاندند. از دل جرياني كه روزي به نام تقلب انتخاباتي به خيابان ها آمده و احساسات ملت را بازيچه هواهاي نفساني و اميال شخصي خود كرده بودند، اينك شاهد تولد نوزادان ناقص الخلقه اي به نام راديكاليسم كور ميباشيم كه هر آينه به خاطر نداشتن پايگاه محكم فكري- عقيدتي و نداشتن رهبر و پيشوا، به سمت خشونت فيزيكي و حتي ترور ميرود. تنها راه براي كساني كه فقر ايدئولوژيك دارند تخريب شخصيت و حذف فيزيكي است. گروه فرقان و سازمان مجاهدين خلق نيز وضعيتي شبيه همين جريانات كم تعداد را داشتند. جنبشي كه قرار بود روزي فراگير شود اينك در كوچه پس كوچه هاي خيابان انقلاب دست و پا ميزند و با پاي خود به راهي ميرود كه سرنوشت كليه قانون شكنان مردم گريز ميباشد. اين حوادث تداوم خيالي جنبش سبزي بود كه از شبهاي قدر تا روز قدس، 13 آبان، 16 آذر و... شايد تا قيامت را وعده دهد. كياست خميرمايه و لازمه سياست است و كساني كه پايگاه مردمينداشته و در بين مردم گوش شنوايي ندارند بهتر است درد دل خود را با العربيه(العبريه-) بي بي سي فارسي- صداي آمريكا و... در ميان بگذارند.

هر آن شمعي كه ايزد برفروزد

هر آن‌كس پف كند ريشش بسوزد

اينكه هنوز آمريكا ما را تحريم ميكند و اسرائيل از دست ما عصباني است و اينكه هنوز غر ميزنند بدين معني است كه هنوز بايد به جمهوري اسلامياميدوار باشيم.

فرهنگ بسيجي، نتيجه مديريت فقهي
روايت ملت

 علي اديب قفقازي

«اي مردم با اين جامه‌ها(ي مندرس) به سرزمين شما آمدم و بارو بنه‌ام همين است كه مي‌بينيد. اكنون اگر از شهر شما با چيزي بيش از آن‌چه با آن آمده بودم بيرون روم از خيانتكاران خواهم بود.»(1)

«وضعيت زندگي‌ام همان‌طور كه مسؤولين عزيز اطلاع دارند، بنده اول منزل شخصي و زندگي مناسب و ماشيني داشتم و يك هزار متر هم زمين‌ كه مهر همسرم بود، همه را در طول پانزده سال فروختم و همه را خرج خود و انقلاب نمودم.»(2)

حالا هم كه رئيس جمهور شده به پيروي از مولايش اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) و مثل بسيجي همرزمش برادر صنيع‌خاني، هم در دوره رياست جمهوري نهم و هم دهم، مستقيم و بدون واسطه قوه قضائيه در مورد وضعيت دارايي‌هايش به ملت شريف ايران گزارش مي‌دهد. مسؤولي كه با ملت، صادق است و از رانت‌خواري و تعرض به بيت‌المال مسلمين مبري است، چه مشكلي درباره اعلام وضعيت ثروتش به مردم شريف ايران خواهد داشت؟!

پينوشتها

1. مناقب‌ بن شهر آشوب، جلد2، صفحه 98/ بحارالانوار، ج 40، ص 325/ الحياه`، اثر استاد محمدرضا حكيمي، ترجمه استاد احمد آرام، ج 2، ص 417، فرمايش امام علي‌(ع) اوائل حكومت‌شان در كوفه.

2. افلاكيان زمين، ج 8، ص 16، بسيجي شهيد برادر سيدمحمد صنيع‌خاني.

3. برادر بسيجي دكتر محمود احمدي‌نژاد، همرزم برادر صنيع‌خاني.