صفحه آخر

در سخنراني آيت‌ا... مصباح يزدي مطرح شد
ستايش، راهي براي رسيدن به عالي ترين مقام

اشاره: آن چه پيش رو داريد گزيده‌اي از سخنان آيتا... مصباح يزدي در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 14/06/87 مطابق با شب چهارم ماه مبارك‌ رمضان 1429 بيان شده است.

همه چيز از اوست

ال­حَم­دُ لِلَّهِ الَّذِي هَدَانَا لِحَم­دِهِ، وَ جَعَلَنَا مِن­ ا‡َه­لِهِ لِنَكُونَ لِاِح­سَانِهِ مِنَ الشَّاكِرِينَ، وَ لِيَج­زِيَنَا عَلَي ذَلِكَ جَزَاءَ ال­مُح­سِنِينَ

اين جملات فرازهاي آغازين دعاي حضرت سجاد سلام الله عليه درباره فرا رسيدن ماه مبارك رمضان است. ترجمه آن عبارت است از اين‌كه ستايش براي خدايي است كه ستايش كردن را به ما آموخت و ما را به ستايش هدايت كرد و هم‌چنين ما را اهل حمد و ستايش قرار داد تا از شكرگزاران احسان او باشيم تا آن‌كه پاداش احسان كنندگان را به ما عطا كند. درباره اين فراز توضيح داده شد كه چگونه خدا ما را به حمد خود هدايت و توفيق فرموده تا اهل حمد باشيم. فراهم كردن همه مقدماتي كه براي ستايش كردن خدا لازم است با تدبير الهي انجام گرفته است. چه عقلي كه در درون ما قرار داده و چه وحي كه به وسيله انبياء فرستاده و چه آموزشهايي كه به صورتهاي مختلف ما فرا گرفتيم و چه شرايطي كه فراهم شده تا انگيزه حمد و دعا كردن در ما پيدا بشود، همه و همه با تدبير الهي انجام گرفته است.

هدف از ستايش

سؤال اين است: خدايي كه ستايش كردن را به ما آموخته و ما را به آن هدايت فرموده، هدفش از اين كار چيست؟ در بحث عقلي و فلسفي بحثي مطرح مي‌شود كه براي افعال الهي نيز آيا علت غايي و هدف، وجود دارد يا خير؟ اين بحث از اوايل صدر اسلام بين متكلمين مطرح بوده كه آيا خداي متعال افعالش را براي اغراضي انجام مي‌دهد يا اين‌كه در فعلش غرضي ندارد؟ اگر غرض، هدف يا علت غايي را به گونه‌اي تفسير كنيم كه يعني فاعل فاقد كمال است و با فعلش مي‌خواهد به كمال برسد، چنين امري درباره خداي متعال معنا ندارد. هر كمالي از هر مقوله‌اي فرض بشود، خدا بي‌نهايتش را داراست. به اين معنا غرض از فعل يا هدف از فعل يا علت غايي براي فعل خدا، معني ندارد. يعني علت غايي زايد بر ذات و امري كه خارج از ذات است فرض بشود، كه ذات فاقد آن است و بخواهد با كارش به آن برسد. معمولاً وقتي ما كاري را براي هدفي انجام مي‌دهيم يعني هدف و مطلوبي را در نظر داريم تا آن چيزي را كه نداريم با انجام دادن آن كار، به آن مطلوب و هدف برسيم. در اين‌جا مطلوب مي‌شود علت غايي براي انجام فعل. مثلاً درس مي‌خوانيم براي اين‌كه محترم باشيم. چون بايد با عالم شدن، موقعيت اجتماعي مورد نياز را بيابيم. اگر علت غايي هميشه به همين معنا باشد كه ما از داشتن امري محروميم و با انجام فعل به آن مي‌رسيم، در مورد خداي متعال اين مسأله معني ندارد. اينجا گفته مي‌شود افعال الهي معلق به اغراض نيست و علت غايي يا علت غايي زائد بر ذات ندارد. اما اگر گفتيم علت غايي لازم نيست كه خارج از ذات باشد، بلكه ممكن است علت غايي به گونه‌اي تعريف شود كه بر خود ذات نيز منطبق شود، آن‌ وقت مي‌شود به يك معنا در كار الهي اهداف و اغراضي را قائل شويم. هدفي كه در نهايت به ذات الهي باز مي‌گردد. اقتضاء ذات الهي به افاضه و ارايه كمالات و رحمت‌ها است. خدا دوست دارد كه چيزي را بدهد و افاضه كند، نه اين‌كه چيزي را ندارد و مي‌خواهد آن را به دست آورد. در اين‌جا گفته مي‌شود خداي متعال هر چه انجام مي‌‌دهد، براي نفع ديگران است نه براي خودش.

من نكردم خلق تا سودي كنم

بلكه تا بر بندگان جودي كنم

بخشنده هميشگي

آن‌هايي كه مطلقا اغراض و علت غايي را ازخداوند نفي نمي‌كنند بر اين باورند كه اين غايت الفعل است، نه غايت الفاعل. قرآن كريم براي افعال الهي اهدافي را ذكر مي‌كنند. اگر در آيات قرآن بررسي شود، مي‌بينيم خدا مي‌خواهد بهترين رحمت‌ها را به بندگان خود افاضه كند. انسان را خلق مي‌كند تا او را مورد آزمايش قرار دهد. او را سر دوراهي‌ها قرار مي‌دهد تا با اختيار خودش راه اصلح را انتخاب كند. راه اصلح، مصداق عبادت خداست. انسان را آفريده تا خدا را عبادت كند، و داراي لياقت شود تا به پاداش‌هاي الهي نائل گردد و خدا به او رحمت بيش‌تري افاضه كند تا آن جا كه رحمت بي‌نهايت خود را به او ببخشد.

اين‌جا سؤالي مطرح مي‌شود كه كسي كه مؤمن و اهل بهشت است ديگر براي چه عبادت كند؟ قرآن مي‌فرمايد براي اين كه به مراتب عالي‌تري از قرب برسد تا «فِي مَق­عَدِ صِد­قٍ عِن­دَ مَلِيكٍ مُق­تَدِر» يعني قرب الهي. اين‌جاست كه مؤمن لياقت پيدا مي‌كند تا مشمول بالاترين رحمت‌هاي الهي شود. خدا اين كارها را مي‌كند براي رسيدن به آن هدف، كارهاي ديگر نيز براي رسيدن به هدف‌هاي ديگر، تا در نهايت كساني كه لايق باشند، بتوانند آخرين مرتبه رحمت الهي را دريافت كنند. اين لياقت فقط در سايه عبادت خدا حاصل مي‌شود. به اين معنا افعال الهي هم داراي اغراض و غاياتي است. خدا كاري را انجام مي‌دهد براي تحقق يك هدف. به يك معنا هدف الفعل است به يك معناي ديگر به هدف فاعل باز مي‌گردد. اكنون مي‌خواهيم بدانيم چرا خدا ما را هدايت فرموده تا حمد و سپاس او را به جا بياوريم؟ اگر او ما را به حمد و ستايش هدايت نكرده بود ديگر توفيق رسيدن به مقام شاكرين را به دست نمي‌آورديم. كساني كه با تعبيرات قرآني آشنا هستند مي‌دانند كه مقام شاكرين از بالاترين مقام‌هاست. «سَنَج­زِي الشّاكِرِين»،«سَنَزِيدُ ال­ُمح­سِنِين»، «اِنَّ اللّهَ لا يُضِيعُ ا‡َج­رَ ال­ُمح­سِنِين» خداي متعال بالاترين مرتبه پاداش را براي شاكرين و اهل احسان قرار داده است. اين دعا نيز به ما تعليم مي‌دهد كه خداي متعال ما را براي حمد و ستايش خود هدايت نمود تا اين‌كه در مقام حمد و شكر او برآييم. هنگامي كه ما در مقام شكر خدا برآمديم از «شاكرين» يا «محسنين» به شمار مي‌آييم و لياقت دريافت پاداش‌هاي عظيمي كه خداي متعال براي اولياء خود فراهم نموده، را به دست مي‌آوريم. اگر نمي‌دانستيم كه بايد حمد و شكر خدا را به‌جا بياوريم، به اين مقام نمي‌رسيديم و هدف از آفرينش انسان ناقص مي‌ماند. هدف از آفرينش انسان اين است كه زمينه‌اي فراهم شود تا انسان بتواند با اختيار خود به عالي‌ترين مقام يك مخلوق نائل شود و آن مقامي است كه انسان در نهايت قرب الهي و در جوار خداي متعال مشمول بالاترين پاداش‌هاي خداي متعال قرار بگيرد.

راهي براي رسيدن به قرب الهي

قرآن مي‌فرمايد «وَ ما خَلَق­تُ ال­جِنَّ وَ ال­اِن­سَ اِلاّ لِيَع­بُدُونِ» «من جنيان و آدميان را نيافريدم مگر براي اين‌كه مرا عبادت كنند.» وقتي ذهن‌هاي ساده و دور مانده از معارف اسلامي و اهل بيت(ع) اين آيه را مي‌بينند نخستين چيزي كه مي‌پرسند، اين است كه اين چه كاري است كه خدا ما را آفريده تا او را عبادت كنيم؟ تصور غلطي از اين آيه پيدا مي‌كنند. تصور مي‌كنند كه العياذ بالله، خدا مثل يك پادشاه خودپسند و زورگويي است كه دوست دارد همه در مقابلش به خاك بيفتند، خم و راست شوند و چاپلوسي كنند. همه خلايق و عالم را با اين عظمت براي انسان آفريد و انسان را هم خلق نمود تا در مقابل خدا چاپلوسي كند، بگويد بله قربان! مطيع هستم! آن‌ها تصور مي‌كنند اين‌كه «ما انسان را نيافريديم جز براي عبادت» به اين معني است كه خدا از اين كه بندگانش در مقابلش خم و راست شوند و در مقابلش تعظيم و چاپلوسي كنند، لذت مي‌برد و خوشحال مي‌شود. به ويژه آن‌كه بگويند خدا به آدم حمد كردن را نيز آموخته و اين وظيفه‌اي است كه ما بايد شكر خدا را به جا بياوريم. اين افراد با شنيدن اين آيات به جاي اين‌كه معرفت و زمينه تقربشان به خدا بيش‌تر بشود، از خدا دورتر مي‌شوند. خدا را ديكتاتور زورگوي خودپسندي تصور مي‌كنند كه دوست دارد همه در مقابلش خم و راست بشوند. بخش عظيمي از معارف الهي و تعاليم اهل بيت (ع) در قالب روايات و ادعيه به ما تأكيد مي‌كند كه اگر مي‌خواهيد به قرب خدا و بالاترين مرتبه وجودي برسيد، بايد بدانيد كه بنده‌اي بيش نيستيد. بندگي و عبوديّت سرّ عظيمي دارد كه انسان بايد معرفت بالايي داشته باشد تا آن را درك كند.

انانيت؛ خطرناك‌ترين پرتگاه

بزرگ‌ترين مشكل انسان كه او را از خدا دور مي‌كند و نمي‌گذارد به خدا نزديك شود و او را از عاليترين مقام قرب الهي محروم مي‌سازد اين است كه به خدا مي‌گويد: «من يكي، تو هم يكي!» اين‌جا انسان براي خود استقلال قائل مي‌شود. «من دلم مي‌خواهد! تو با اين‌كه خدا هستي! اما هرچه مي‌گويي، بگو. من نيز دلم اين‌گونه مي‌گويد.» اين را باور نمي‌كند كه او خودش، دلش، فكرش و اراده‌اش همه و همه براي خداست. او چيزي از خودش ندارد. فهمي كه دارد، شعوري كه دارد، زباني كه دارد، اراده‌اي كه دارد، محبتي كه دارد، بغضي كه دارد، اين‌ها هيچ كدام ارث پدر و مادر انسان نيست. خدا به او عطا كرده است. ما از خودمان چه داشتيم؟ «هَل­ ا‡َتي عَلَي ال­اِن­سانِ حِينٌ مِنَ الدَّه­رِ لَم­ يَكُن­ شَي­ئاً مَذ­كُوراً» مگر نبود روزي كه ما هيچ نبوديم. تا آن‌جايي كه مي‌دانيم، يك قطره آب گنديده بوديم، پيش از آن حتي همين هويت را نيز نداشتيم. عموماً ما به ابتكارات، خلاقيت‌ها و اختراعات، كشف معارف عقلي، حسي، تجربي و علمي‌ خود مي‌باليم و مي‌نازيم. آيا اين امور از عهده يك قطره آب گنديده برمي‌آيد؟ همه اين‌ها را خدا به ما عنايت فرموده است. سخني را كه همين الان مي‌گويم، حرف اول را كه گفتم، اگر خدا قدرت ادامه‌اش را ندهد، حرف دوم را نمي‌توانم بگويم. اگر خدا اجازه ندهد عمر تمام مي‌شود. حتّي در نفسي كه مي‌كشيم اگر اراده او نباشد، بازدمش به دست ما نيست. ما چه از خودمان داريم جز جهل؟ «بَناهُم­ بن­يَهًِ عَلَي ال­جَه­ل» خيال مي‌كنيم كه موجود مستقلي هستيم و اراده‌اي داريم. به تعبير امروزي بر خدا، حقي داريم. انسان مدرن فراتر از اين مي‌گويد: «ما در برابر خدا حقي داريم. خدا نبايد حقمان را پايمال كند. بايد حق‌مان را از او بگيريم». همه مشكلات بشر از همين جاست. راه حل آن نيز اين است كه بفهميم بنده‌ايم. اين مشكل براي جنيان نيز هست.

انانيّت شيطان

مسأله انحراف شيطان، از كجا پيدا شد؟ اميرالمؤمنين (ع) در نهج البلاغه مي‌فرمايد «قَد­ عَبَدَ اللَّهَ سِتَّهَِ آلَافِ سَنَهٍِ لَا يُد­رَي ا‡َ مِن­ سِنِي الدُّن­يَا ا‡َم­ مِن­ سِنِي الآ­خِرَهِ» شيطان شش هزار سال عبادت كرد. منظور از سال، چه سالي است معلوم نيست. سال سيصد و شصت و پنج روز يا هر سالي كه هر روزش هزار سال است؟ فرض كنيد همين سالهاي دنيايي باشد. شش هزار سال؟! علي (ع) گزاف نمي‌گويد. شيطان عابد مشكلش چه بود؟ مشكلش همين جمله بود كه گفت: «ا‡َنَا خَي­رٌ مِن­هُ» من! سجده كنم؟ من بهتر از آدم هستم!» از ياد برد كه بنده است و بايد هر چه به او مي‌گويند، اطاعت كند. مشكل در گفتن «ا‡نا» و «انانيّت» است. اين من گفتن است كه انسان خيال مي‌كند خودش در مقابل خدا كسي و چيزيست. تصور مي‌كند در مقابل خدا، وجود دارد. هستي دارد. علم دارد. قدرت دارد.

«من» گفتن عامل اصلي سقوط

سراسر تاريخ هر آن كس كه سقوط كرده از گفتن كلمه «من» بوده است. ثروت قارون فوق العاده فراوان بود. قرآن مي‌فرمايد كليد گنج‌هاي قارون را حتي مردان نيرومند به تنهايي نمي‌توانستند، حمل كنند. به عده‌اي پهلوان نياز بود تا كليدهاي گنج قارون را حمل كنند. «اِنَّ مَفاتِحَهُ لَتَنُوا‡ُ بِال­عُص­بَهِِ ا‡ُولِي ال­قُوَّهِِ» به قارون گفتند مقداري از اين ثروت عظيم و هنگفت را به فقرا و گرسنگان انفاق كن. گفت «اِنَّما ا‡ُوتِيتُهُ عَلي عِل­مٍ عِن­دِي» من اين ثروت و گنج را با زحمت و با علم خودم بدست آوردم، براي چه به ديگران بدهم؟ با اين پاسخ مي‌خواست بگويد، خدا چه كاره است! «اِنَّما ا‡ُوتِيتُهُ عَلي عِل­مٍ عِن­دِي» اگر هر كسي درون خود را جستجو كند و بكاود، خواهد ديد كه تا چه اندازه خداوند را به خدايي و خودش را به بندگي قبول دارد. وقتي مي‌خواهيم كاري انجام دهيم آيا به اين فكر مي‌كنيم كه خدا راضي هست يا نيست؟ يا اول مي‌گويم دلم مي‌خواهد يا نمي‌خواهد؟ دوست دارم يا ندارم؟ همه زحمات انبياء و تلاش اولياء خدا و اين همه تعليم و تربيت طولاني در طول هزاران سال، با اين همه شهيد و كشته و گرفتاري‌ها و زندان‌ها، براي اين بود. تا به انسان بگويند كه: «اين‌را بفهم كه تو بنده‌اي! بايد خدا را اطاعت كني. تو خلق شده‌اي براي عبادت» «وَ ما خَلَق­تُ ال­جِنَّ وَ ال­اِن­سَ اِلاّ لِيَع­بُدُونِ» از غير اين راه، انسان به آن كمالي كه بايد برسد نمي‌رسد. اگر انسان اطاعت خدا را كند به جايي مي‌رسد كه همه عالم در اختيار او خواهد بود «يَا اب­نَ آدَمَ... ا‡َنَا ا‡َقُولُ لِلشَّي­ءِ كُن­ فَيَكُونُ ا‡َطِع­نِي فِيَما ا‡َمَر­تُكَ ا‡َج­عَل­كَ تَقُولُ لِلشَّي­ءِ كُن­ فَيَكُون» اي پسر آدم! تو را براي چنين مقامي خلق كردم اما راه آن اين است كه بندگي كني. اگر كسي با خدا ارتباط داشت مي‌تواند از فيوضات الهي بهره‌مند بشود تا جايي كه افعال الهي در وجود او ظهور پيدا مي‌كند. اما كسي كه با خدا ارتباط نداشت و گفت «تو يكي، من هم يكي» چه چيزي را مي‌‌خواهد پيدا كند؟ از كجا؟ مگر خداي ديگري هم هست؟ مگر عالمي هم هست كه خدا مالك آن نباشد؟ انسان آن قدر دچار جهل است كه به اين آساني باور نمي‌كند همه امور عالم به دست خداست. براي همين است كه انبياء الهي خيلي آهسته آهسته و با زحمت فراوان تلاش كرده‌اند، تا اين مطلب را به بشريت بفهمانند كه در اين عالم همه كارها به دست خداست.

اخلاص در بندگي، راه رسيدن به حقايق

بهترين راهي كه آدم مي‌تواند به حقايق الهي برسد آن است كه بنا را بر بندگي خدا بگذارد و مخالفت امر خدا را نكند. اگر هم مخالفتي كرد زود باز گردد. اگر اين‌گونه شد به جاي آن‌كه صد سال درس بخواند و با تحقيق و براهين بخواهد به نتيجه برسد، خداوند نوري را در دلش قرار مي‌دهد تا همه حقايق را ببيند و درك كند. به جز اين راه بايد عمري زحمت بكشد تا مقدمات براهين را ياد بگيرد. آن هنگام شايد بتواند مراتب مختلف توحيد را اثبات كند. ديگر معلوم نيست كه آيا از حقايق و معارف چيزي بفهمد يا نه. اگر ذهن نيز قبول كند، دل آن را نمي‌پذيرد. اما اگر از اول چنين گفت كه: «خدايا ما بنده‌ايم. قبول داريم كه تو خدايي و ما بنده‌ايم، به ما كمك كن! پيمان مي‌بنديم آن اندازه‌اي كه مي‌توانيم در بندگي كوتاهي نكنيم. خودت مي‌داني كه ما ضعيف هستيم و شيطان قوي است. نفس حيله‌ها دارد. وسائل گمراهي فراهم است. از در و ديوار جاذبه‌هاي شيطاني مي‌بارد. خودمان را به تو مي‌سپاريم. تو كمك كن!» خدا نيز او را آن قدر مورد لطف و رحمت قرار مي‌دهد تا همه دشمنانش را از او دور ‌كند. آن قدر عنايت و ياري مي‌كند كه هيچ كس نمي‌تواند تصورش را بكند. فقط شرط آن اين است كه بنا را بر بندگي بگذارد. به اصطلاح عامي در مقابل خدا بايد چوب را انداخت و گفت: «خدايا تو خدايي، ما بنده‌ايم. حكم آن چه تو فرمايي» اگر اينگونه شد، خدا نيز به انسان كمك مي‌كند تا خيلي از حقايق را بفهمد.

از نعمت‌هاي جزئي غفلت نكنيم

هنگامي كه كمك خدا شامل حال انسان و حقايق به روي او باز شد، در مقام آن بر مي‌آيد كه خدا را شكر بكند. امثال ما كه غرق در نعمت‌ها هستيم سالي يك بار نيز به نعمت‌هايي كه داريم توجه نمي‌كنيم. اما بندگاني هستند كه در هر لحظه،‌ تمام وجودشان متوجه اين است كه خدا به آن‌ها چه نعمتي داده و آن‌ها چقدر در شكر خدا قاصرند. هميشه سر به زير و شرمنده در مقابل خدا مي‌گويند: «خدايا! ما آن اندازه هم كه از دستمان برآمد، شكر تو را به جا نياورديم» ببينيد تفاوت ره از كجا است تا به كجا. بهترين و شيرين‌ترين راهي كه آدم را مي‌تواند در زندگي خوشبخت كند و هم موجب رضايت الهي و ترقي در مدارج كمال بشود اين است كه انسان به نعمت‌هاي خدا توجه داشته و شكر آن را به جا بياورد. غصه‌هايي كه ما داريم هميشه براي اين است كه فقط به كمبودها توجه مي‌كنيم. به اصطلاح معروف نصفه خالي ليوان را مي‌بينيم. در دنيا در كنار غم‌ها و غصه‌ها، شادي‌هايي هم وجود دارد. اين تدبير خداست «وَ نَب­لُوكُم­ بِالشَّرِّ وَ ال­خَي­رِ فِت­نَهًِ» همه اين امور بايد باشد تا انسان را مورد امتحان قرار دهد. اگر انسان هميشه كمبودها را ببيند هميشه بايد غصه بخورد. برخلاف آن بايد به نعمت‌ها توجّه كرد. اگر اين‌گونه شد زندگي با شادي همراه مي‌شود. علاوه بر آن شكر خدا هم به جا آورده مي‌شود. كه خدا چه نعمت‌هاي خوبي به ما داده است. اين گونه خدا نيز از بنده راضي مي‌شود و نعمت‌هايش را افزون مي‌كند. پس از آن است كه به نعمت‌هاي معنوي نيز پي مي‌بريم، نعمت‌هايي همچون نعمت شكر و حمد خدا. «لِنَكُونَ لِاِح­سَانِهِ مِنَ الشَّاكِرِينَ» تو حمد را به ما آموختي و توفيق دادي تا حمد تو را به جا بياوريم. براي آن‌كه به مقام شاكرين برسيم و شكر احسان تو را به‌جا بياوريم «وَ لِيَج­زِيَنَا عَلَي ذَلِكَ جَزَاءَ ال­مُح­سِنِينَ» آن‌ هنگام لياقت آن را پيدا مي‌كنيم تا بالاترين پاداشي كه تو مهيا نموده‌اي را دريافت كنيم. انسان جز كمال چه مي‌خواهد؟ اگر به چيزي رسيد كه ديگر بهتر از آن چيزي نيست، ديگر كمبودي احساس نمي‌‌كند. اگر انسان آن پاداش عظيمي كه خدا براي مخلوقاتش مهيا كرده دريافت كند ديگر چه كمبودي را احساس مي‌كند؟ معلوم مي‌شود كه هدف از اين‌كه خدا ما را به حمد و ستايش هدايت فرمود اين است كه «لِنَكُونَ لِاِح­سَانِهِ مِنَ الشَّاكِرِينَ» تا از شاكرين باشيم. هرگاه شاكر بوديم، آن هنگام لياقت دريافت بهترين پاداش‌ها را پيدا مي‌كنيم.

به بهانه پخش سريال بزنگاه در ماه مبارك رمضان
تخريب اخلاق در «بزنگاه» معنويت

اميد رهگذر

سنت پخش سريال‌هاي طنز در ماه مبارك رمضان امسال نيز با پخش سريال بزنگاه ادامه يافت. تا زمان نگارش اين يادداشت هيجده قسمت از سريال پخش شده است و به گمانم همين قسمت‌هاي پخش شده براي قضاوت و ارزيابي كل كار كفايت مي‌كند. به هزار و يك دليل...! به اين دليل كه هنوز درنيافتهايم سريال حول چه حرف و حديثي نطفه بسته و آدم‌ها و اتفاق‌ها چه كاركردي در سريال دارند. به اين دليل كه با گذشت بخش كلان سريال، هنوز نمي‌دانيم چه داستاني در كل كار اصلي و چه داستانك‌هايي فرعي قلمداد مي‌شوند. به اين دليل كه آدم‌ها بي ارتباط با موضوع اصلي كه آن هم گم است، مي‌آيند و مي‌روند و مزه مي‌پرانند و دوباره گم مي‌شوند. به اين دليل كه نويسنده و كارگردان همه را سركار گذاشته‌اند و مدام با استهزا و مسخره بازي‌هاي مضحك و چندشآور مخاطبان خود را بازي گرفته‌اند. به اين دليل كه همه چيز بوي ندانم كاري و بدتر از همه اهانت به شعور و احساس مخاطبان مي‌دهد. به اين دليل كه اصلا نمي‌دانم نوشتن درباره بزنگاه اساسا كار عاقلانه‌اي هست يا بدون رودربايستي حقير نيز به نوعي با اين يادداشت در واقع وقت و فهم و ارزش خودم را زير سؤال مي‌برم.

به صراحت مي‌گويم پايان سريال با هر سمت و سو و پيام فرضي!! كه به‌دنبال داشته باشد، قادر نخواهد بود آن‌همه هنجارشكني، لودگي، اهانت، و ... به‌جا گذاشته را ترميم و توجيه كند. به اين دليل كه حتي بچه‌هاي دوازده ساله و بازيگوش و ساده پسند و ... هم گول اين همه فريبكاري را نخورده‌اند. واقعا ماندهايم صدا و سيما در پارهاي از مواقع با چه منطقي ميخواهد اين همه بيتوجهي و ساده انگاري درباره مسائل و معضلات اجتماعي و خانوادگي را توجيه كند. ضرب المثل رفتن از سوراخ سوزن و نرفتن از دروازه، شايد براي فهم اين پارادوكس بهترين و دم دستترين ضربالمثل فارسي باشد.

پيش از پرداختن به اصل موضوع ناچارم در همين مقدمه به تيتراژ ابتدايي سريال اشاره كنم كه با آن ايده و ساخت نسبتا هوشمندانهاش ظاهراً وعده يك اثر قابل تحمل را مي‌داد كه متاسفانه در ادامه مشخص شد هيچ ارتباطي با كل سريال ندارد و مانده بودم دليل اين‌همه ذوق و هوشمندي براي ساخت آن چيست؟ شايد بتوان اين نقطه نيمه روشن را نوعي دور زدن مخاطبان خاص تلقي كرد. پيش‌تر بارها و بارها درباره ضرورت طنز در آثار تلويزيوني سخن گفتهايم و همچنين به نياز روح جامعه به خنديدن، شادابي و ...؛ اما به كرات هم تاكيد كردهايم كه اين‌همه با استهزا، مسخره بازي، لودگي، دست‌انداختن عيب‌هاي جسماني، تحقير لهجه‌ها، زبان‌ها، مليت‌ها، فرهنگ‌ها و ده‌ها دستاويز غير اخلاقي و ضد ارزشي ميسر نميشود. اما نميدانستيم اين مسير به تجديد نظر و تصحيح منتهي نميشود؛ بلكه به تدريج حوزههايي ديگر از خط قرمزها را نيز زير پا ميگذارد و به خيلي از ارزشها و حتي تابوها هم ناخنك ميزند. بزنگاه چشممان را به روي واقعيتهاي تلخ و تيره و تاريك تازهاي باز كرد. وقتي صحنههاي مربوط به مراسم عزاداري و خاك سپاري بزنگاه را مرور مي‌كنيم، چيزي جز چندش و عصبانيت برايمان حاصل نميشود. براي درك اين مهم خوانندگان را ارجاع ميدهم به كل صحنههاي خاكسپاري در قسمت اول سريال. لازم نيست نويسنده و كارگردان سريال، ما را به مديوم و فضاي طنز سريال احاله دهند، اگر چنين ادعايي در كار باشد، اوضاع را از اين هم كه هست بدتر خواهيم كرد. تصور ميكنم بتوانيم مرز و تفاوت شوخي كردن با موضوع و مقوله مرگ را با استهزا گرفتن ميت تشخيص بدهيم. آن‌چه در بزنگاه شاهد آن هستيم، نه شوخي كردن با مرگ كه ميتواند جاي توجيه داشته باشد، كه دست‌انداختن و سخره گرفتن حيات پس از مرگ است. و يا در خوش بينانهترين حالت تصوير كردن جامعه و مناسباتي است كه همه ارزشهايش در مردهخواري و فرصتطلبي و وارثخواري و ... مستحيل شده است. تعميم اين نگاه بدبينانه به كليت جامعه در واقع متهم كردن روح اجتماعي ما به ضدارزش‌هايي است كه معلوم نيست چه‌اندازه ريشهاش در مناسبات اجتماعي و چه‌اندازه در نگاه شخصي نويسندگان متن و سازندگان بزنگاه و البته در فرصتطلبي آن‌ها براي دستمايه قرار دادن هر چيز و صدالبته به نيت خنداندن نهفته است.

وقتي آقاي عطاران براي خنداندن جماعت روزهدار پاي تلويزيون از اهانت به عزيزترين و متأثرترين لحظات زندگي آدم يعني مرگ والدين هزينه مي‌كند، تصور مي‌كنم كه ايشان نه تنها نسبت و تعاملي با مناسبات اجتماعي جامعه خودش ندارد، بلكه هيچ وقت به هيچ چيز كه نشاني از حرمت و احترام به بزرگان و سايه سران زندگي دارد، پايبندي نداشته است، و فراموش كرده كه مقوله مرگ پديده‌اي نيست كه اين‌گونه با لاقيدي و ... بشود با آن بازي كرد و آن را دستمايه خنده قرار داد.

وقتي سريال، كليديترين بخش خود يعني قسمت اول را با نمايش به اصطلاح صحنه‌هاي چيزكشي شخصيت محوري سريال در مقابل ديدگان دخترش شروع مي‌كند و براي تفهيم و شيرفهم كردن مخاطبان و يا براي خنداندن آن‌ها از همان آغاز سيخ و سنگ و چاي نبات و سيگار و .... را جزيي از شخصيت محورياش مي‌كند و براي اين‌كه اين نمايش مضحك بيش‌تر توليد خنده كند، دخترك معصومي ‌را به معركه مي‌كشاند، تا با شيرين زباني و همچنن عملگي چيزكشي براي پدرش به يك مكانيزم خنده تبديل شود، آن وقت صد صلوات و رحمت به آن ناظران و مميزي نويساني مي‌فرستم كه تا حالا اجازه نداده‌اند به هر قيمت دست سريالسازان و فيلم سازاني از جنس آقاي عطاران براي واقع نمايي روايت باز شود! شايد تاكنون در ده‌ها فيلم و سريال جدي و شوخي چنين آدم‌هايي از جنس نادر با هزار درجه انحطاط و آلودگي تصوير شده باشند؛ اما هيچ‌كدامشان براي تصوير كردن چنين كاراكتري تا اين ميزان از خودگذشتگي و ايثار و نبوغ نشان نداده‌اند!! كسي نيست به اين آدم رند بگويد: مؤمن خدا! گيرم كه اين صغر و كبري كردنها مي‌خواهد در نهايت پيامي ‌بدهد كه دل آدم را ريش ريش كند، و بر بانيان توزيع مواد مخدر و چيز فروشان لعنت بفرستد و درس‌هاي آموزنده‌اي هم بگيرد. بر مدار چنين فرضي اين‌همه جزيي پردازي و نشان دادن آلات چيزكشي و مقدمات و مؤخراتش و در ادامه سوء استفاده از درسا چه كاركرد درماتيكي و فرآيند سازي در كل ماجرا خواهد داشت. در قسمتهاي بعدي سريال اين‌گونه وانمود مي‌شود كه درسا نميداند پدرش معتاد است. يعني اين‌كه درساي او آن‌قدر كودن و عقب مانده است كه در اين سن و سال نمي‌داند كسي در حمام و موقع استحمام چاي نبات نمي‌خورد!

آقاي عطاران تا اين‌جاي سريال خواسته يا ناخواسته حامل اين پيام است كه چيز كشي در حمام و به‌ دور از چشم دخترتان و لو اين‌كه بداند شما چه مي‌كنيد، بهتر است از اين‌كه روبه‌روي چشم او اين كار را بكنيد. آخر يكي نيست به اين آقاي مرد رند بگويد اين طفل معصوم كه با همه مراحل و ابزارهاي آن آشنا است و در پاره‌اي از امور هم به مخفي كردن آن چيز براي تو مشاركت مي‌كند، چطور از اصل موضوع سر درنياورده است. نكته جالبتر اين‌كه در ادامه متوجه مي‌شويم آدم‌هاي اطراف نادر همه به نوعي يك چيزشان مي‌شود. از آقاي توفيق گرفته تا خواستگار فريده خانم. و نكته جالبتر اين‌كه نوع نگاه به اين بليه بهگونه‌اي است كه انگار آن‌قدرها كه نكوهش مي‌شود، چيز بدي نيست. اميدوارم اين تلقي صرفاً يك استنباط اشتباه باشد.

وقتي آقاي عطاران صورت ظاهر آدم‌هايش را دستمايه هجو و استهزا و خنده قرار مي‌دهد و به عنوان يك هنرمند كه ظاهرا معيارهاي زيباشناختياش بايد فراتر از فهم و درك عوام باشد، به خود اجازه مي‌دهد از دم دستترين اسباب خاله زنكي براي خنداندن جماعت روزهدار استفاده كند، نميدانيم به چه چيز بايد شك كنيم. رو در رو قرار دادن فرزانه و فريده و رقابت اين دو براي قاپيدن دل كامران (شاگرد صابر) و واكنشهاي كامران در قبال اين دو با چه منطق اخلاقي، و ... توجيه پذير است؟!

ظاهرا صداو سيما در توجيه ممنوعيت پخش بعضي فيلمهاي سينمايي در تلويزيون به نحوه معاشرت و روابط غير شرعي بهعنوان هنجارشكني استناد كرده است. من نميدانم نوع و جنس رابطه دزدانه كامران با فرزانه چه چيزي كم‌تر از همان مناسبات مورد اعتراض مديران صدا و سيما در سينما دارد. شايد يك فرقش اين باشد كه اين مناسبات در لايه‌اي از طنز و شوخي برقرار مي‌شود و شايد فرق ديگرش اين باشد كه اين مناسبات به اصطلاح غير شرعي از محدوده خانه به خيابان كشيده نشده است. ترويج اين نگاه به نفس مناسبات اين‌گونه با هر بهانه آنهم از طريق رسانه تلويزيون آيا به مثابه توجيه شكلي از خيانت به حوزه و حريم خانواده نيست؟ آيا همه اين بدآموزي‌ها به صرف توجيه فضاي طنز و كميك قابل توجيه و دفاع است؟ گيرم كه فرجام اين مناسبات هم به ازدواج و روابط شرعي زناشويي منتهي شود، در اين صورت نمي‌شود هر نگاه تعرضآميزي را با اين حربه توجيه و ماست مالي كرد؟! عكس اين رابطه را نيز مي‌توان در تنظيم رابطه فريده با كامران دنبال كرد. جايي كه فريده در تلاش است نظر كامران را به خود جلب كند. مناسبات سه ضلعي ميان كامران و فريده و فرزانه پيام‌هاي نغز و منحصري دارد كه اميدوارم زياد توي چشم نيامده باشد و به همين دليل هم از باز كردن بيش‌تر مفاهيم مورد نظر نويسنده اكراه دارم.

نكته آخر اين‌كه قرار دادن آقاي مرتضايي به عنوان يك آدم مؤمن و نماينده‌اي از آدم‌هاي مذهبي جامعه ما در ميان اين‌همه آدم رند، فرصتطلب، بيعاطفه، طماع، مرده خوار و ... آن هم با اين ميزان بلاهت و عقب ماندگي و ... چه صيغه‌اي است؟! ‌اي كاش نويسنده متن مي‌گذاشت با همان تصوري كه از كليت اين آدم‌هاي طماع در ذهنمان ايجاد كرده، درباره آن‌ها قضاوت كنيم. وارد كردن آقاي مرتضايي و پسرش در روال كار آنهم با اين نگاه هجوآميز، در واقع بدترين نوع دفاعي است كه مي‌شود از آدم‌هاي مذهبي و مؤمن جامعه كرد. بعد از آن هجمه‌اي كه فيلم‌هاي سينمايي ما به اين بخش از جامعه با عناوين نامريي و مستقيم و غير مستقيمي همچون مرتجع، خشك مغز، عقب مانده از تحولات، قشري، خشكسر، متعصب، فناتيك و ... وارد كردند، چشممان به رويه تازه هجمه و سخره گرفتن اين آدم‌ها روشن. راستي چه كسي گفته و ادعا كرده است كه آدم‌هاي مذهبي در جامعه ما زود دور مي‌خورند و مي‌شود به طرفه`العيني يا سرشان كلاه گذاشت يا كلاه از سرشان برداشت؟ چه كسي گفته و ثابت كرده آدم هاي مذهبي در مواجهه با هر ظلم و تجاوز به حريم و حقوق شان مثل فرزند آقاي مرتضايي زود جا ميزنند و صحنه را ترك مي كنند و دست آخر هم از همه حق و حقوق شان نه تنها گذشته كه به نوعي باج دهي هم ميكنند. اگر در واقع امر هم همين نشانهها معرف اين‌گونه آدم ها باشد، آيا اين ادعا كه موجوديت و ثبات و استقرار اين نظام در گرو فداكاري و از جان گذشتگي و شهامت و دلباختگي اين آدم هاي مومن بوده، ادعاي گزافي محسوب مي شود؟ و نكته جالب و پارادوكسيكال در مورد اين نمونهها اين‌كه اصرار داشته باشيم همين آدمها را به نوعي نماينده مناسبات دلالبازي مسكن و فرصت طلبي هم بكنيم.

من نميدانم ناظران و مديران تلويزيون به استناد چه معيارها و ملاكهايي پذيرفتهاند كه سريال بزنگاه اين‌گونه به بخش عظيمي از آدمهاي مذهبي و مؤمن جامعه ما توهين روا دارد، بخش ارزشمند و قابل احترامي از مناسبات اجتماعي ما را به سخره بگيرد. غير مستقيم پديده اعتياد به نوع خاص از مواد مخدر را ترويج كند و مباح بداند. نگاه جنسي به حريم خانوادهها را به بهانه ازدواج جايز شمارد. به دختران پا به سن گذاشته به هر دليل و بهانه اي اهانت و تحقير كند و نقش‌آفرينان بهطور غير مستقيم خودشان را به دليل شايد رعايت محذوريت هاي اخلاقي و شرعي مقصر جلوه دهند و براي شان نسخه تعامل و شكار پسران و در نهايت رقابت با خواهران خود را تجويز كنند! شايد گفته‌شود: اين‌همه بدبيني حاصل ريز بيني و جزيي نگري به يك اثر طنز و نيمه جدي است. و من ميگويم يك اثر به اصطلاح هنري با هر ژانر مگر جز از پيوند اين اجزاء و در ارتباط با يك كليت معنايي شكل ميگيرند.

و نهايت اين‌كه ميرسيم به طرح يك سوال اساسيتر و ان اينكه واقعا قرار است در ادامه چه حوادثي رخ دهد تا اين همه بدآموزي و هنجارشكني، وديعه و هزينه آن باشد؟! به استناد صدها كليشه و تكرار اين سال‌ها و پيش از تمام شدن سريال، من به شما ميگويم قرار است در نهايت اقا نادر دست از اعتيادش بكشد و همسرش به خانه برگردد. اختلافات نادر و توفيق و صابر پس از متنبه شدن به اين‌كه مال دنيا به دنيا ميماند، تمام مي‌شود و اما داستان برادري و خواهري چيز ديگري است، ختم به‌خير ميشود و احيانا پدر خانه پول فروش را سرمايه ساخت چند آپارتمان براي فرزندانش كرده است. نشانه اش هم همان جرثقيل گردان و در حال ساختن مجموعه مسكوني است. و يا دست آخر غافلگيري مرگ پدر خانواده يك بازي بر اساس ضربالمثلهاي قديمي بوده كه ميخواسته بچه‌هايش را درس بدهد. آقا كامران با خواهر كوچك خانه ازدواج ميكند و آقا داماد معتاد هم به وصال فريده ميرسد. ميماند دست آخر مخاطباني كه در طول اين شب هاي پرفضيلت ماه مبارك رمضان مغبون شده اند. خودشان را در آينهِ كسي ديده اند كه بدون شك از جنس آن‌ها نيست. معناي خيلي چيزها را نميداند و تصور ميكند ميتواند با آب بستن به هر فكر و ايده خام و دمدستي كره بگيرد. دست آخرتر اين‌كه ميخواهم بگويم بالا غيرتاً دست از سادهنمايي پديده هايي از جمله اعتياد در جامعه مان بر داريد. اگر چنانچه به زعم فيلمسازان و نويسندگاني از طيف بزنگاه اين پديده تا اين ميزان هم در غرق كردن و قرباني گرفتن آدم ها، سهل و ساده بود و در نقطه مقابل نجات آن‌ها نيز به همين ميزان ساده مي بود، امروز جامعه ما شاهد اين همه قرباني و معتاد نبود. فكر نميكنيم بخشي از اين پديده و قربانيان آن، محصول همين نگرش يكسره سادهانگار باشد كه با خودش عهد مي بندد طي يك ماه و هر شب در حد چهل دقيقه با احتساب سود كلان پخش آگهيهاي تجارتي ميان برنامه اش، خيال همه را از اين بابت راحت كند.

gmail.com؛‌naghmeh.khosh

 در پرتو خورشيد

چرا گزارش نمي شود؟!

اولين ديدار من با آقا برمي‌گردد به سال 70 و فيلم بدوك. اين فيلم فيلم تلخي بايد مي‌بود و براي من منشا اتفاقاتي هم شد كه البته مصداق بسيار خوبي است تا تفاوت نگاه آقا را با مسؤولا‌ن فرهنگي نظام براي شما عرض كنم. اين فيلم را به همراه جمعي از هنرمندان و مسؤولا‌ن در جلسه‌اي كه آقا حضور داشتند، ديديم. فيلم كه تمام شد آقا به شدت برافروخته و ناراحت شد.
اين عين عبارت آقا است: اگر اين فيلم مبتني بر درام است كه حرفي نيست ولي اگر مبتني بر واقعيات است من حرف دارم.
آقاي سيد مهدي شجاعي كه نويسنده فيلمنامه بود، گفت: متاسفانه مبتني بر واقعيت است و اگر مي‌خواستيم همه آن را نشان دهيم فيلم ظرفيت اين همه تلخي را نداشت. و بعد مصداق‌هايي را هم آورديم. و باز اين عين عبارت آقا است كه خطاب به مسؤولا‌ني كه آن‌جا بودند، گفتند: اگر چنين است چرا به ما نمي‌گوييد؟ چرا به ما گزارش داده نمي‌شود؟ با همين لحن. كه بعدها از ما گزارش خواستند و ما هم گزارش‌هايمان را مكتوب كرديم و فرستاديم و اولين نتيجه‌ آن، اين بود كه كل مسؤولا‌ن آن منطقه عوض شدند. مي‌خواهم نگاه و برخورد آقا را تشريح كنم كه مي‌دانند هنر متعهد و انقلابي آن است كه در آن درد وجود داشته باشد تا مسؤولا‌ن ببينند و در جهت رفع آن‌ها برآيند.
مجيد مجيدي در ادامه مي گويد: در حالي كه وقتي خود آقا كه معيار است، نمي‌گويد آقا به چه حقي اين فيلم را ساختي، او كه رهبر مملكت است و مي‌توانند تكليف كنند كه نبايد چنين فيلمي بسازي و پرونده كار را ببندند، اما چنين نگفتند. ولي مي‌دانيد كه فيلم توسط وزير ارشاد وقت توقيف شد. نگذاشتند به جشنواره‌ها برود. فقط به كن رفت و رئيس جمهور وقت نامه‌اي 11 بندي خطاب به من و حوزه هنري نوشت و توضيح خواست. در بند اول اين نامه آمده بود كه ما اين همه سد و سيلو در كشور ساختيم، اين همه آباداني، چرا راجع به اين‌ها فيلم نساختيد؟ هجمه‌هاي زيادي به من شد.
وي در ادامه در خصوص واكنش شهيد آويني به اين فيلم مي گويد: شهيد آويني در نمايش خصوصي فيلم را ديد. وقتي فيلم تمام شد آن‌قدر با سرعت از حوزه بيرون رفت كه فكر كردم از فيلم بدش آمده است. اما مي‌خواست كسي اشكش را نبيند. بعد به من زنگ زد، رفتم پيشش و من را بغل كرد و بوسيد. شهيد آويني اولين مدافع اين فيلم بود و تنها حامي من او بود. نامه رئيس جمهور وقت را بردم پي سيد مرتضي. گفت: ول كن مجيد! تو فيلمتو ساختي. گفتم: بايد جواب بدهم، گفت: جواب هم مي‌دهيم با هم. يك روز مفصل به همراه او نشستيم و به اين نامه جواب داديم و در پاسخ به بند اول آن نوشتيم: شما در همه تاريخ ادبيات ايران در ميان آثار شعراي متعهد يك بيت شعر پيدا نمي‌كنيد كه درباره سد و سيلو و ... باشد. يعني با زبان بي‌زباني گفتيم كه قرار نيست مجيز گوي شما باشيم و اگر هم دفاع مي‌كنيم از كليت اين انقلاب و اين كشور دفاع مي‌كنيم. هنر فرمايشي كه خاصيت ندارد. وظيفه هنرمند هم اين نيست. ولي در برابر همه اين هجمه‌ها آقا يك پيغامي به من دادند كه اگر قرار باشد كسي انتقاد كند و به چالش بكشاند همين شماها هستيد. و در مقابل هم ساختار مديريت فرهنگي كشور تا آنجا پيش رفت كه 3 سال نگذاشتند من فيلم بسازم. بچه‌هاي آسمان را 3 سال بود نوشته بودم و نمي‌گذاشتند بسازم.
به نقل از ويژه نامه تداوم آفتاب - روزنامه جام جم

 راه امام

اصلاح فرهنگ را جدي بگيريد

درباره فرهنگ هرچه گفته شود كم است. و ميدانيد و مي دانيم اگر انحرافي در فرهنگ يك رژيم پيدا شود و همه ارگان ها و مقامات آن رژيم، به صراط مستقيم انساني والهي پايبند باشند، و به استقلال و آزادي ملت از قيود شيطاني عقيده داشته باشند و آن را تعقيب كنند، و ملت نيز به تبعيت از اسلام و خواسته هاي ارزنده آن پايبند باشد، ديري نخواهد گذشت كه انحراف فرهنگي بر همه غلبه كند، و همه را خواهي نخواهي به انحراف كشاند، و نسل آتيه را آنچنان كند كه انحراف به صورت زيبا و مستقيم را راه نجات بداند، و اسلام انحرافي را به جاي اسلام حقيقي بپذيرد و بر سر خود و كشور خود، آن آورد كه در طول [دوران] ستمشاهي و خصوصا پنجاه سال سياه بر سر كشور آمده. و مجلس و ملت و متفكران متعهد بايد اين حقيقت را باور كنند و اصلاح فرهنگ و از آن جمله اصلاح مدارس از دبستان تا دانشگاه را جدي بگيرند، و با تمام قوا در سد راه انحراف بكوشند.
اشخاصي معدود قدرت ندارند تا اين امر عظيم الحجم مهم را اصلاح كنند و صددرصد آن را اسلامي وملي و در خدمت كشور، قرار دهند. همه مسؤوليم و همه بايد در پيشگاه خدا و خلق خدا جواب تهيه كنيم.
صحيفه امام، ج 17، ص 322 و 323

 حديث مهدي(عج)

حديث مهدي

امام باقر عليه‌السلا‌م:
در شب جمعه 23 ماه مبارك رمضان به نام قائم از آسمان ندا مي شود،... در ميان ركن و مقام خواهد ايستاد و شيعيانش از اقطار و اكناف جهان به سوي او خواهند شتافت.
ترجمه يوم الخلاص: 503