در سخنراني آيت ا... مصباح يزدي مطرح شد
دنيا، فريبخانه شيطان يا عبادتگاه اوليا؟
اشاره: آن چه پيش رو داريد گزيدهاي از سخنان آيت ا... مصباح يزدي در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 8/3/87 بيان شده است
«الهي اسكنتنا دارا حفرت لنا حفر مكرها، وعلقتنا بايدي المنايا في حبائل غدرها، فاليك نلتجي من مكائد خدعها، وبك نعتصم من الاغترار بزخارف زينتها، فانها المهلكه طلابها، المتلفه حلالها، المحشوه بالآفات، المشحونه بالنكبات».
خدايا! تو ما را در سرايي سكنا دادهاي كه چالههاي مكر را براي ما حفر كرده است، وعلقتنا بايدي المنايا في حبائل غدرها؛ دامهايي از روي مكر و نيرنگ گسترده كه ما را در چنگال مرگ آويزان كرده است. فاليك نلتجي من مكائد خدعها، پس به تو پناه ميبريم از اين همه كيدها و مكرهاي فريبكارانهاش. وبك نعتصم من الاغترار بزخارف زينتها، و به تو چنگ ميزنيم از اينكه به زينتها و زيورهايش مغرور شويم؛ زيرا اين دنياست كه طالبانش را هلاك و ساكنانش را تباه ميكند؛ سرايي پر از آفتها و نكبتها.
عبارتهاي پيشين، بيانگر چگونگي توصيف دنيا است. اما درباره اين توصيفها سؤالاتي به ذهن ميآيد كه مناسب است قدري بر آنها درنگ كنيم. نخست درباره مفاهيمي چون: مكر، خدعه، غدر و كيد كه به دنيا نسبت داديم؛ خانهاي كه مكر ميكند، نيرنگ ميزند و فريب ميدهد؛ پرسش اين است كه چطور مكر ميكند، فريب ميدهد و دام ميگسترد؟ هم چنين بايد پرسيد چرا خداوند دنيا را مكار و حيلهگر آفريده است؟ و نيز چرا ما را در اين دنياي پر از آفات و نكبتها و حيلهها قرار داده است؟ اين پرسش بعضي آيات قرآن را هم در بر ميگيرد: فلا تغرنكم الحياه الدنيا و لا يغرنكم با... الغرور. حيات دنيا فريبنده است. اين پرسش وقتي جديتر ميشود كه به رواياتي برميخوريم كه از مذمت دنيا نهي شده است. متجر اولياء ا...؛ دنيا تجارتخانه اولياء خداست. بهراستي حيله، مكر و خدعه دنيا با تعبير تجارت خانه اولياي خدا چگونه جمع ميشود؟ بدون شك در قرآن و روايات، بهخصوص در نهج البلاغه، عبارات زيادي در نكوهش دنيا آمده است. قرآن درباره زندگي دنيا لحن نكوهش آميزي دارد؛ اما روايتي است كه اگر كسي لعن دنيا كند، دنيا در جوابش ميگويد: خدا لعنت كند آن كسي را كه از من و تو گناهكارتر است. يعني من چه گناهي كردهام كه من را لعنت ميكني، تويي كه مستحق لعنتي و گناهكار. اما تعابيري كه در ابتداي بحث به آنها اشاره شده است، نه در آيات و نه در رواياتي بود كه پيشتر بحث كرده بوديم. اين تعابير بسيار سنگين است. يعني دنيا را خيلي گناهكار معرفي ميكند. هم دنيا را داراي مكر و نيرنگ معرفي ميكند و هم پر از آفات و نكبتها! بنابراين، شايسته است براي بررسي از محكمات شروع كنيم تا به تدريج به حل متشابهات نائل شويم.
دنيا، زشت يا زيبا؟
بيشك اين عالم از آن جهتي كه مخلوق خداست، گناه، زشتي و قباحتي ندارد. در قرآن كريم آمده است: الذي احسن كل شيء خلقه، هر چه خداوند آفريده نيكو است و عالم هم مخلوق خداست. ممكن است برخي از عناصر اين عالم، يعني زمين، آسمان، ستارگان، خورشيد، ماه، انسانها، حيوانات، درختان و گياهان براي بعضي نفع و براي بعضي ديگر ضرر داشته باشند؛ ولي از نظر قرآن تمام دنيا داراي حسن است. از طرفي هم، دنيا يك موجود ذيشعوري كه در صدد دشمني با ما باشد و بخواهد ما را فريب بدهد، نيست. آيا ستارگان، دريا و كوهها درصددند براي ما نقشهاي طرح كنند و ما را فريب دهند؟! آن موجودات در حال تسبيح خدا هستند، فقال لها و للارض ائتيا طوعا او كرها قالتا اتينا طائعين: زمين و آسمان به خدا عرض كردند ما مطيع هستيم.
در اينجا پرسشي مطرح است كه بيشتر جنبه ادبي دارد. اين دنيايي كه نه شعوري دارد و نه با ما دشمني دارد، چگونه مكار و حيلهگر است؟ همچنين بايد بيانديشيم چه چيزهايي در آدمي مؤثر است كه وي را از مسير فطرت و تكامل منحرف ميكند، و سبب سقوط انسان و رسيدن به درجه حيوانيت ميشود. بهعبارت ديگر، با اين كه خدا به انسان عقل و فطرت سالم، خداخواه، دوستدار خوبيها و زيباييها عنايت فرموده است، چه طور انسان شيطانصفت يا حيوانصفت ميشود؟ فرض كنيد انسان در معرض انجام كار زشتي قرار ميگيرد. كساني كه اصلا مبتلا به گناه نشوند اندك هستند. البته ما يقين داريم چهارده معصوم، انبياء و بعضي از امامزادههاي بزرگوار مثل: حضرت ابوالفضل(ع)، حضرت علي اكبر(ع) و حضرت معصومه(س) معصوماند و گناهي مرتكب نميشوند. اما ديگران كمابيش، اگرچه گناه صغيرهاي هم باشد، به آن مبتلا ميشوند. بهراستي چطور آدمي به گناه مبتلا ميشود؟ مگر چه چيزي در گناه است؟ اولين چيزي كه سبب ميشود ما سراغ گناه، اگرچه كوچك برويم، لذتي است كه در آن هست. در واقع غرايز حيواني، ما را براي درك آن لذت به طرف آن گناه سوق ميدهند. اگر لذتي نبود، آدم عاقل سراغ گناه نميرفت؛ اگرچه آنهايي كه عقل كاملي دارند، هيچ گاه سراغ گناه نميروند.
با اين حال اينكه چطور ميشود كه گناه ميكنيم، لذتي است كه در آن وجود دارد؛ لذتي كه شايد در كار حلال در حداقل باشد. اين يك عامل و شرط وقوع گناه است. گاهي مسأله از گونهاي ديگر است. آدمي خيال ميكند كه فلان گناه لذت زيادي دارد، اما پس از انجام، به آن لذت مطلوب خود نميرسد. در واقع گاهي يك لذت در نظر آدم بسيار جلوه ميكند، آنچنان را آنچنانتر نشان ميدهد بهطوري كه لذتهاي ديگر در برابرش كوچك ميشود؛ اما پس از انجام آن انسان ميفهمد كه اين لذت آن قدر ارزش نداشته است. قرآن اين عامل را به شيطان نسبت ميدهد: زين لهم الشيطان اعمالهم، تزيين يك لذت توسط شيطان! اين هم عامل ديگري است كه به انجام گناه كمك ميكند.
عوامل ارتكاب گناه
بنابراين سه عامل سبب ارتكاب گناه ميشود: نخست، هواي نفس، كه همان تمايلات انسان و غرايز است. دوم، تزيينات شيطان و سوم دنيا؛ جايي كه گناه در آن به انجام ميرسد: زين للناس حب الشهوات من النساء و البنين و القناطير المقنطره من الذهب و الفضه و الخيل المسومه و الانعام و الحرث ذلك متاع الحياه الدنيا؛ دنيا اينها است: مزرعه و باغ و كشاورزي، موقعيتهاي اجتماعي، اسبها و اتومبيلهاي زيبا، طلا و نقره، دلار و يورو؛ گزينههايي كه آدم را جذب ميكند: «اعلموا انما الحياه الدنيا لعب و لهو و زينه و تفاخر بينكم و تكاثر في الاموال و الاولاد» اگر خوردنيها و پوشيدنيها و ... نباشد، در واقع وسيله ارتكاب گناه هم نيست. گويي كه شرايطي در اين عالم است كه بايد براي تهيه يك چيز بسيار زحمت كشيد، با ديگران جنگيد و از چنگ ديگران در آورد. اين تزاحمها و اين شرايط خاص، منشأ گناهان است. اگر فراواني بود و همه چيز در همه جا در دسترس بود، ديگر گناهي نميشد. ما نيازمند هوا هستيم كه همه جا و به قدر كافي هست. من نفس ميكشم، ديگران هم نفس ميكشند، براي آن دعوا نميكنيم و بنابراين گناهي هم نميشود. اگر همه خواستههاي انسان اينطور بود، يعني هيچ مزاحمي نبود، دعوايي هم نبود و هيچ گناهي هم اتفاق نميافتاد. علت، تزاحمها دنيا است. ظلمها، قتلها، جنايتها، خيانتها و دنبالش دروغها و تهمتها براي اين است كه آدمي ميخواهد چيزي را به چنگ بياورد كه ديگري نداشته باشد؛ حال ميخواهد پول، زن، فرزند، مقام، يا هر چيز ديگري باشد.
بنابراين، غير از اراده و تصميم نهايي انسان كه جزء اخير علت تامه است، سه عامل مقتضي يا شرط بايد دست به دست هم دهند تا گناه انجام پذيرد. گفتني است براي ما فاعل افعال بهخصوص آنجايي كه پاي يك عامل ذي شعوري در كار باشد، همان عامل ذي شعور است. فاعل ذي شعور در ارتكاب گناه، هم ما هستيم و هم شيطان. يعني هم از نظر عقلي و هم از نظر ادبيات قرآن و روايات، نسبت اين فعل به همه عواملش صحيح است؛ همچنان كه به فاعلهاي طولي هم صحيح است. بنابراين اگر ما در چاله افتادن را به دنيا نسبت دهيم بهخطا نرفتهايم. چرا كه دنيا، يكي از آن سه عامل است. همچنين همين نقش عامليت دنيا براي فريضهاي چون عبادت هم قابل تعميم است. اگر اين دنيا نبود، مسجد، مدرسه، صحنهي جهاد و انفاقي نبود، كار خوبي هم انجام نميگرفت و ثوابي هم نوشته نميشد. پس اين دنيا يك سكه دو رو است. از يكسو به تكامل ما كمك ميكند: متجر اولياء ا...، مسجد ملائكه ا.... يعني اولياء خدا از فرصتهايي كه در دنيا برايشان فراهم ميشود، سودهاي كلان ميبرند. از سوي ديگر، سبب انحراف بسياري ميشود.
هشدار!
پس بايد انسان را هشيار كرد و او را از افتادن در چاهها و دامها حذر داد. معمولا پزشكان نسبت به مرضها، ميكروبها، باكتريها و امراض مسري هشدار ميدهند. آيا كار پزشك فقط اين است كه بگويد: آب خنك، نان گرم و گوشت بره بخوريد؟ پزشك بايد از ضررها حذر دهد و از بيماريها پيشگيري كند. انبيا، ائمه اطهار و علما براي جامعه به منزله اطبا هستند. آنان هشدار ميدهند كه اين دنيا فريبتان ندهد! اين كه بگويند از دنيا براي عبادتتان استفاده كنيد، اصل اوليه ارشاد و راهنماييهاي انبيا است، اما بايد هشدارهايي را هم به آدم گوشزد كنند. آنان از بيم چاه و دشواري راه باخبر هستند. جاده هموار را علامت نميگذارند؛ اين جاده پيچ در پيچ است كه راهنمايي ميخواهد. بنابراين، سبب نكوهش پي درپي دنيا اين است كه دنيا ميتواند عاملي براي گناه انسان باشد. پس اين كه چرا ما فريبكاري و نيرنگ بازي را به دنيا نسبت ميدهيم، براي اين است كه يكي از شرايط انحراف و تحقق گناهان وجود چنين ظرفي است. هواي نفس و تزئينات شيطان و دنيا، هر سه دست به دست هم ميدهند و انسان را در مسير انحراف مياندازند. وقتي ظرف دنيا مهيا است، زماني كه آدمي ميپندارد دزدي شيرين است و هنگامي كه شيطان وسوسه ميكند كه مرغ همسايه غاز است! گناه شكل ميگيرد. پس ميتوان گفت: دنيا ما را فريب ميدهد. اما چرا تعبير فريب، مكر، حيله و غدر در ميان است؟ فرض كنيد راهزني ميخواهد كسي را كه مقصدي دارد از راه خارج كند. در اين صورت آن راهزن راهي و شرايطي را فراهم ميكند كه آن فرد را فريب دهد، او را از راه به در كند تا بتواند اموالش را بدزدد يا بلايي سرش بياورد. اين مكرها و حيلهها براي اين است كه آدمي را از راه صحيح به راه ديگري بكشند. انسان براي هدف بسيار عالي و مقدسي آفريده شده است: اني جاعل في الارض خليفه، يعني جانشين خدا و همانا اين تعبير يعني در عمر بينهايتي در همسايگي خدا باشيم: رب ابن لي عندك بيتا في الجنه، في مقعد صدق عند مليك مقتدر. هدايت فطري و عقلي و هدايت انبياء الهي براي اين است كه ما اين راه را بشناسيم و به سوي آن حركت كنيم. پس اگر چيزي باعث شد كه ما از اين راه منحرف شويم، همانا حيله، فريب و مكر ميشود. بنابراين وقتي دانستيم آن روي سكه دنيا، ما را به لذتهاي نامشروع ميخواند و سبب انحراف ميشود، آنگاه ميتوانيم بگوييم دنيا ما را فريب ميدهد. يعني اين لذتهاي دنيا، بهخصوص وقتي شيطان آنها را تزئين كند، سبب انحراف ميشود؛ همچنان كه براي غارت اموال مسافري، او را به كجراهه و بيراهه ميكشانند. پس از اين جهت دنيا باعث غرور ما است و در اينجا غرور به معناي فريب دادن است، نه آن غروري كه در اصطلاح فارسي، براي مثال، ميگويند غرور جواني.
بنابراين آنچه سبب فريفته شدن ما ميشود، اين لذتهاي دنيا است، و از اين روي سكه دنيا است كه ما از مسير صحيح عبوديت منحرف ميشويم و به آن مقامي كه بايد برسيم، نميرسيم؛ سقوط ميكنيم و نهتنها بالا نميرويم، بلكه روز به روز پستتر ميشويم تا جايي كه آرزو ميكنيم: يا ليتني كنت ترابا.
خاطرهاي از ديدار با رهبر (بخش بيست و سوم)
(بوسه بر خورشيد)
راستي نگفته بودم؛ من چند تا كتاب تاليفي داشتم كه از همان آغاز سفر، به توصيه پدرم با خود همراه آوردم تا بتوانم به هر نحوي شده به دست آقا برسانم. همان جا و در مسجد مدرسه امام(ره) بود كه ده نمونه از آنها را به حاج آقاي رحماني دادم و از ايشان قول گرفتم كه حتما حتما به دست آقا برسانند. اگر در مراسم شد، بهتر؛ اگر نشد بعدا. خيالم تا حدودي از اين بابت راحت شد.
همه به صف شديم و آماده خروج از مدرسه. اسم هر كسي كه خوانده ميشد، كارت ملاقات را ميگرفت و ميرفت بيرون. شايد از آخرين نفرها بودم كه كارتم را گرفتم و خارج شدم. قدمهايم را تند و سريع برداشتم. به سايهام كه نور چراغ، آنرا بلند و كوتاه ميكرد، نگاه ميكردم. شايد هنوز باورم نميشد. تا نبينم و نبوسمش، باور نميكنم. انگار همه اينها خواب بوده باشد. پيش از اين بارها خواب رهبر را ديده بودم، اما در هيچكدام از اين خوابها، از اضطراب و تپش قلب خبري نبود. از اين هواي معطر به عطر يار هم. شايد اين لحظهها ديگر تكرار نشود. زمان را چه كنم كه ميگذرد و زميني كه دارد زير پايم به سرعت مرور ميشود...خدايا شكرت.
ايستهاي بازرسي را رد ميكنم. وسايلم را مثل دفعه قبل در مدرسه جا گذاشتم تا ديگر اينجا معطل نشوم و چيزي نخواهد وقتم را بگيرد. من اينطور احساس كردم كه مثل پريشب خيلي سخت نگرفتند. فكر كنم يادشان رفته بود يا نميدانستند. عمامهها را نگشتند! قبلا زير اين دستگاهشان ميگرفتند كه اگر كسي چيزي توي عمامه دارد، جيس جيس صدا كند. شايد به خاطر اين بود كه پريشب كه اين كار را كردند، خودشان هم تعجب كرده بودند. يعني بعد از ايست بازرسي بدني و لباس، خان بعدي، بايد عمامهات را ميگرفتي زير چيزي و بعد رد ميشدي. اصلا خود طلبهها هم چنين چيزي به ذهنشان نميرسيد كه بخواهد خودكاري يا ساعتي يا چيزي كه نميدانم چي باشد، لاي عمامه قايم كند... البته وظيفه آنها ايجاب ميكرد ما را بگردند، ولي اينبار مثل اينكه ايجاب نكرد. «من كان لله كان الله له».
اذان مغرب را گفته بودند كه وارد مسجد حظيره شدم. اول چيزي كه نظرمان را جلب كرد؛ يك صندلي خالي بود كه در اين شبها زياد از تلويزيون ميبينم، تصوير امام بالاي آن و پرچم سه رنگ زيباي جمهوري اسلامي ايران در كنار صندلي؛ و زيراندازهايي با روكش سفيد كه از ستون اول مسجد تا محراب در دو رديف طولي انداخته شده بود.
سريع به نماز ميايستم. با دو سه نفر از دوستان، بعد از نماز درباره اينكه به آقا چه ميخواهيم بگوييم و چه بگيريم صحبت ميكرديم. تازه بعضيها يادشان آمده بود كه دندانشان را مسواك نكرده و يا عطر نزدهاند و يا يادشان رفته شانه بياورند. از بس هول شده بودند. كساني كه شانه داشتند به هم قرض ميدادند و آنهايي هم كه وضعيت دندانشان را ميدانستند به هم نشان ميدادند، مبادا اگر چيز ضايعي هست، آقا ببيند و بداند. خوشبختانه مورد جدي نبود كه طرف احساس پشيماني يا شرمندگي كند. هر كس كار ديگري را راه ميانداخت. بعضي هم ميرفتند لب حوض حياط مسجد، دست و رويي ميشستند و جاي مسواك با انگشت دهانشان را ميشستند؛ محض احتياط.
تا دلت ميخواست، مسؤول آنجا بود. مسؤولان دفتر آقا، مسؤولان استان، بعضي نمايندگان مجلس، نماينده طلاب، و... . وقتي حاج آقا رحماني را ديدم، جلو رفتم و پرسيدم: «كتابهايم را داديد دفتر به آقا برسانند؟ راستي از آقا تبركي ميخواهيم. چه بگيريم؟» مرا به حاج آقاي حقاني راهنمايي كردند. هر چند ايشان نام مرا شنيده بود، اما تا به حال نديده بود. خود را به ايشان معرفي كردم، ايشان هم كم لطفي نكرد و خيلي زود صميمي شد.
ادامه دارد
نگاهي اجمالي به ده قسمت ابتدايي سريال يوسف پيامبر(ع)
كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد ...!
اميد رهگذر
پيش از اين بارها به ضرورت ساخت فيلمها و سريالهاي تاريخي ديني و بهطور مشخص مربوط به زندگي پيامبران و شخصيتهاي تاريخ اسلام و ساير اديان اشاره شده است. بهعلاوه با توجه به منابع ديني و قصص قرآن درباره قابليتهاي دراماتيكي فوق العاده اين قصهها و نياز به نگاه تخصصي آنها بحثهاي كارشناسانه صورت گرفته است. سينماي جهان و در راس آنها سينماي امريكا بخشي از موفقيتهاي تجاري و هنري خود را مرهون توجه به همين قصهها و دستمايهها است. با نگاهي گذرا به شماري از نمونههاي موفق اين ژانر و استقبال جهاني از آنها ميزان علاقه و استقبال از اين ژانر را در مييابيم. هر چند در ساخت پارهاي از اين فيلمها، رنديها و تحريفهايي هم واقع شده است، اما بهصورت جرياني ميتوان اين رويكرد را تا حدود زياد يكي از نكات مثبت سينماي جهان ارزيابي كرد. براي مثال، فيلم محمد رسولا... ساخته مصطفي العقاد - فيلمساز مصري تبار هاليودي يكي از نمونههاي موفق، جذاب و پرمخاطب اين نمونه سينما است. نمايش ساليان متوالي اين فيلم در ايران نشان داد مخاطبان ايراني علاقه وافري به اينگونه فيلمها دارند. عيسي ابن مريم ساخته زفيره لي - فيلمساز ايتاليايي - نمونه موفق ديگري در اين خصوص است.
در سينماي ايران نيز از ديرباز چنين گرايشي بهصورت بالقوه وجود داشته است. اتفاقا بر اساس زندگي و داستان يوسف در سالهاي قبل از انقلاب فيلمي با همين نام ساخته شد كه بهرغم كيفيت نازل، استقبال نسبي خوبي از آن شد. پس از انقلاب اين رويكرد با جديت بيشتري دنبال شد، اما در عمل آنچه تاكنون حاصل شده، توفيق چنداني به همراه نداشته است. نمونه سر راست اين ناكامي را ميتوان همين سريال يوسف پيامبر دانست كه در حال پخش از شبكه اول ميباشد. پيش از اين نيز تجربه ساخت چند فيلم در اين ژانر و توفيق نيافتن در گيشه و عدم استقبال از آن، ضعفهاي موجود در اين ژانر را به رخ كشيد. اينكه چرا در اين رويكرد به جز يكي دو مورد توفيقي حاصل نشده، به دلايل پنهان و آشكاري بر ميگردد كه بايد در مجال و فرصت مقتضي به آنها پرداخت. اين در حالي است كه ظاهرا به تناسب امكانات مالي و ابزاري موجود از هيچ كمك و مساعدتي در اين خصوص دريغ نشده است.
براي مثال، ساخت همين سريال يوسف پيامبر چند سال بهطول انجاميده و براي ساخت آن حتي يك شهرك سينمايي نيز دائر شده است. در كنار اين امكانات اشاره به اين مهم كه داستان يوسف في نفسه يكي از دراماتيكترين قصههاي قرآني است و اين قابليت تا آنجا بوده كه حتي غير مسلمانها نيز اقدام به ساخت آن نمودهاند، خالي از لطف نيست.
اگر قرار باشد اين داستان را سواي يك داستان قرآني و صرفا از منظر كارشناسي مورد بررسي قرار دهيم، اذعان خواهيم نمود كه فراز و فرودهاي اين قصه به تنهايي تمامي ژانرهاي موجود سينمايي را يك جا در خود ممزوج كرده است. قابليتهاي دراماتيك اين داستان به گونهاي است كه هر فيلمسازي به فراخور علاقهاي كه به ژانرها دارد، ميتواند از زاويه مورد علاقهاش فيلم خود را روايت كند. دلبستگي زليخا به يوسف، خيانت برادران به يوسف، اتهام خيانت يوسف و محاكمه او كه به نوعي تبديل به يك ژانر معمايي و پليسي و اثبات بيگناهي يوسف ميشود، داستان فراغ يعقوب و به چاه انداختن يوسف، پروسه يوسف از بردگي به عزيز مصر شدن، و...، و دهها داستان فرعي و موازي ديگر در بطن اين قصه قرآني حجم و قابليتهاي گسترده اين روايت را مورد تاكيد قرار ميدهد. ظاهر داستان در نگاه اول بهشدت براي هر فيلمسازي فريبنده و جذاب است. با اين توضيح كه بهدليل قابليتهاي مورد اشاره و تراكم حوادث و جذابيتهاي روايي اين توهم را ايجاد ميكند كه نفس تدوين اين اتفاقها بهخودي خود ميتواند اثر قابل تضميني از آب در آورد. اما واقعيت اين است كه بر خلاف اين توهم، ساخت فيلم و يا سريالي به تاثير و اقتباس از اين قصه آنگونه كه عناصر اوليه قصه به چشم ميآورد، كار سادهاي نيست؛ اما اثبات اين ادعا به گمانم كار بسيار سادهاي باشد. و اتفاقا اين بحث را به بهانه پخش سريال يوسف پيامبر پيش كشيدهام و اميدوارم عليرغم همه احترام و ارزشي كه براي نفس اقدام سازنده قائلم، بدون لحاظ جنبههاي فرامتني و حاشيهاي و صرفا از دريچه يك كار تخصصي و هنري براي دريافت حرف اصلي و عدم توفيق سريال سعه صدر و حوصله كافي به خرج دهيم.
شايد يكي از مشكلات اين سريالها در مرحله ارزشگذاري و داوري، قداست و ارزشهاي ذاتي و نهفته آنها باشد. اين محذوريتها شايد باعث ميشود جز ستايش كردنهاي بي رويه و مداوم و بعضا بي پشتوانه و بي دليل كاري از دستمان بر نيايد. اما بياييم حداقل براي يكبار به چنين آثاري - فارغ از اين كه چه منشا و هدفي را هرچند مقدس و ارزشمند دنبال ميكنند، و شايد بهسبب همين ارزشهاي ذاتيشان و براي اينكه از لوث شدن آنها جلوگيري كنيم، - واقع بينانه و عاقلانه بنگريم به گمانم عدم استقبال پيش بيني شده از اين سريال به حد كافي ما را متقاعد كرده باشد كه انگار يك جاي كار ميلنگد. والا دليلي ندارد داستان جذاب، گيرا و پركششي مثل يوسف كه به خودي خود، برانگيزاننده و كنشگر است، تا اين ميزان مهجور و كم مخاطب باشد. شايد اين ادعا كه هر اثر كم مخاطبي الزاما به معناي ضعيف بودن آن نيست، درست نباشد. اما به هر حال نميتوان از كنار اين فاكتور بي توجه گذشت. آن هم وقتي كه خودمان اذعان ميداريم بخشي از توفيق و موفقيت يك اثر هنري را ميزان استقبال عمومي از آن تعيين ميكند. گو اينكه تلويزيون ادعا ميكند سريال يوسف يكي از پربينندهترين سريالهاي روي آنتن است. اما به گمانم نفس اين ادعا خودش ميتواند دليلي براي برآورده نشدن توقعات دست اندركاران سريال از ميزان موفقيت آن باشد. دلايل توفيق نيافتن اين سريال را ميتوان رديف كرد و درباره هر كدامشان با معيارهاي مورد اجماع و توافق حرف زد. بنابراين دليلي نميبينيم كه براي اين مكاشفه و بحث به فاكتورهاي فرامتني ارجاع دهيم و از چيزي جز دانش و توانمان هزينه كنيم. اين امر كمك خواهد كرد تا در گامهاي بعدي اينچنيني واقعبينانه و عالمانه گام برداريم و دلمان را به پارهاي فاكتورهاي غير حرفهاي خوش نكنيم. واقعيت اين است كه براي ساخت اين سريال بر اساس اطلاعات ارائه شده از هيچ امكان - چه مالي و چه انساني - دريغ نشده است. صرف هفت سال زمان، ساخت يك شهرك سينمايي، استفاده از بازيگران حرفهاي و از عوامل فني نسبتا حرفهاي و در راس آنها قرار گرفتن فيلمسازي كه به شهادت آثارش در زمره يكي از متعهدترين و ارزشيترين فيلمسازان بعد از انقلاب و تربيت شده مكتب انقلاب اسلامي است، فاكتورهاي قابل اعتنايي محسوب ميشود. مضاف بر اينكه ارادت و خلوص و تعبد و عشق هم چاشني ساخت اين سريال بوده و ظاهرا هيچ كم و كسري نداشته است. شايد پيش از نمايش قسمتهاي اوليه سريال، دريافت اين اطلاعات ميتوانست انگيزه كافي براي ديدن آن فراهم كند، اما حقيقت اين است كه با پخش اولين قسمت سريال درمييابيم كه انتظارهاي اوليه از چنين پروژه عظيمي برآورده نشده است و متاسفانه اين حس با پخش قسمتهاي دهم آن نيز همچنان باقي مانده است. ميخواهم بدون ارجاع به خود سريال صرفا از طريق مقايسه آن با يك نمونه تاريخي - شخصيتي يعني سريال امام علي(ع) بهطريق حسي، مخاطبان اين دو سريال را به داوري درباره كشش و جذابيت اين دو سريال ارجاع بدهم. اين در حالي است كه داستان يوسف اساسا با يك سناريوي دست نويس قابل مقايسه نيست. به لحاظ حسي بهراحتي ميتوان تفاوتهاي كيفي ميان اين دو اثر را درك كرد. شايد مخاطبان عام نتوانند بهصورت مدون و كلاسيك ارزشهاي كيفي سريال امام علي را توضيح دهند. اما ديدن چندين و چندباره سريال و آن هم با اشتياق و علاقمندي و بعضا ولع، نشان ميدهد كه سريال داراي فاكتورها و مواردي است كه بهخودي خود مخاطب را بي توجه به اينكه آن را چندين بار ديده، پاي گيرنده بنشاند. حالا ميخواهم با ملاك قرار دادن سليقه و فهم همين مخاطبان عادي به مقايسه و داوري آنها درباره اين دو سريال بپردازم. به همين دليل بيشترين استنادم به داوري و اظهار نظرهاي مخاطبان اين سريال است تا در نظر گرفتن فهم خواص و داوريهاي كارشناسانه كه آن هم در جاي خود محفوظ و قابل طرح است.
بعضي بينندگان سريال يوسف پيامبر در اظهار نظرشان درباره اين سريال تكيه كلامي دارند با اين مضمون كه سريال يه جوريه! اين داوري را حداقل از زبان چندين مخاطب عام سريال شنيدهام. اينگونه اظهار نظر ظاهرا هيچ بار علمي و كارشناسانهاي به دنبال ندارد. اما از شما چه پنهان كه در نهايت اگر توفيق و مهارت بازكردن اين استباط را براي من و شما داشته باشند، دقيقا به همان مواردي اشاره ميكنند كه منتقدان و كارشناسان خبره مورد استناد قرار ميدهند. تعبير «يه جوريه»، در واقع اشاره آشكاري است به اين كه مخاطب ما، فضا و اتمسفر سريال را باور نكرده است؛ بر اين معنا دلالت دارد كه مخاطب با آدم ها، فضا، روابط، اتفاقها، و ...عجين نشده است؛ به اين معنا است كه او توانسته فاصله يك نمايش را با واقعيت مجازي رو به روي خود بهوضح احساس كند و بهاصطلاح باسمهاي بودن مناسبات را بفهمد. بهعنوان مثال ميتوان به نوع ديالوگ نويسي و دايره واژگاني و جنس ديالوگها اشاره كرد. يك بيننده به اين مشكل بهطور شفافتري اشاره ميكرد به اين شكل كه ميپرسيد: آيا آدمهاي آن دوران واقعا اينطوري با هم حرف ميزدهاند؟ يا مثلا يكي ديگر به جنس روابط اشاره ميكرد. و ميپرسيد: اين روابط و گفتمانها بر اساس چه الگويي انتخاب شده است؟ ميگفت: مثل اين است كه اين آدمها و روابطشان كاملا متعلق به همين زمانهاي دور و بر ما است. و بعضا آدمهاي خبرهتر كه با قواعد نگارش و حرف زدن محاوره آشنايي داشتند، حتي غلطهاي نگارشي و گرامري به متن ميگرفتند. همين قضاوت به نوعي مشمول فضا و لوكيشن سريال هم ميشد. آيا معناي لوكشين به همين ختم ميشود كه چندين خانه گلي متراكم بسازيم و چند راس گوسفند به آن اضافه كنيم و در نهايت يك روستاي دورافتاده را بازسازي كنيم. و حتي آنقدر فضاسازي را دست كم بگيريم و با آن شتابزده برخورد كنيم كه منشي صحنه يادش برود براي خطوط چرخ ماشينهاي روي جاده فكري بكند! و مهمتر اينكه نتواند تشخيص دهد اين جاده در واقع نمايه و نشانه تردد در عصر حاضر است ولو دريك روستاي دورافتاده.
آيا اين ميزان ساده انگاري در طراحي صحنهها واقعا ميتوانند يك دوره تاريخي را نمايندگي كنند؟ فضا و گفتمان در ساخت آثار تاريخي دو فاكتور بصري و شنيداري مهم و كليدي هستند. در واقع ظرف رويدادها هستند. اگر مخاطب اين ظرف يا فضا را باور نكند، مظروف و محتواي آن را نيز باور نخواهد كرد. مشكل اوليه سريال در متقاعد نشدن مخاطب به اين ظرف يا فضا و يا در اصطلاح عالمانهترش اتمسفر است. او شايد هيچ الگوي ذهني مشخصي هم براي داورياش نداشته باشد، اما حساش به او دروغ نميگويد. همانگونه كه وقتي محمد رسول ا... و يا امام علي را ميبيند بدون ارجاع ذهني به الگوهاي مشخصي ميتواند خودش را نسبت به فضا و مكان و بعد هم تعاملها و روابط و جنس حرفها و لحن و دايره واژگاني متقاعد كند و در نهايت ارتباط بگيرد. اين توضيحات در واقع مكمل و مترادف آن تعبير عوامانه يعني «يك جوريه» براي سريال يوسف پيامبر است. مخاطب با زبان بي زباني ميگويد فضا و آدمها و مراودات و گفتمان و روابطشان را باور نكرده است. اين مشكلها و ضعفها وقتي مضاعف ميشود كه بازيهاي بد، اين ناباوري را تشديد ميكند. و متاسفانه اين بازيهاي بد در قدم اول از سوي محوريترين شخصيتهاي داستاني رقم ميخورد. من به اين مهم كاري ندارم كه نقش يعقوب را يكي از بهترين بازيگران سينما و تئاتر ما بازي كرده است. من به حاصل كار توجه دارم. به اينكه اين آدم تا چه ميزان توانسته حس پيامبرانه و پدرانه را با هم به من انتقال بدهد. در بازي فوتبال ضربالمثلي است كه ميگويند نامها در زمين بازي نميكنند. عين همين تعبير را در بازيگري هم ميتوان بهكار برد؛ به اين معنا كه بازيهاي متناسب و باورپذير را نامها بازي نميكنند. ممكن است يك بازيگر خوب در عين همه تواناييهايي كه دارد، متناسب نقش نباشد. اين البته به تمامي مربوط به هنر بازيگري نميشود. بخشي هم به حس و حال و روانشناسي و فاكتورهاي شخصيتي بازيگر باز ميگردد. بعد ميرويم سراغ بازيهاي برادران يوسف. كساني كه بخش مهم و كليدي روايت روي دوش آنها سوار است و پيش ميرود. اينها قرار است به تمامي و يا حداقل در كثرت، حسادت و كينه توزي و فرصت طلبي و حس انتقام جويي از يوسف را نمايندگي كنند. تقابل آن برادران با اين پدر، و در ضلع سوم اين رابطه يعني حضور يوسف كودك تا چه ميزان ميتواند ما را نسبت به اتفاقاتي كه ما هم به ميزاني از وقوع آن آگاهي داريم، كنجكاو و ترغيب كند؟ اينجا قرار است كشمكش ميان حسادت و حس برادرانه و كينه توزي و نفرت و عبرت آموزي و خيلي چيزهاي ديگر را به تماشاگر منتقل كنيم. سواي اينكه رابطه يعقوب با يوسف آنگونه كه سريال تصوير ميكند، ناخواسته كينه توزي و حسادت برادران را موجه ميكند، درآوردن اين رابطه به كمدي بيشتر نزديك است تا درام. اين نقصانها براي شروع يك سريال تاريخي و پرهزينه آيا باعث دافعه مخاطبان نميشود؟ درباره روايت يوسف و ساير مسائلاش به اين دليل كه هنوز تا پايان راه مسافتي طولاني در پيش داريم، قضاوتي نميكنم. اما اين را ميفهمم كه اين شروع در واقع بخشي از كليت كار را نمايندگي ميكند. اين همه مشكلها اما به معناي ناديده گرفتن و نفي ارزشهاي سريال يوسف پيامبر نيست. كه به هر حال براي راه افتادن اين چرخه بايد از جايي شروع ميكرديم. اگر اين تجربههاي اوليه را از سه دهه پيش شروع ميكرديم و از طعنه و كنايههاي احتمالي نميهراسيديم و از اينكه هزينه كنيم و مقبول نيفتد، ترسي نداشتيم، امروز در نقطهاي ديگر بوديم. ايرادهاي مورد اشاره و شايد ضعفهاي ديگر كار محصول فقدان تجربه و تكرار و يادگيري و ممارست و تمرين است. اگر نگاهي گذرا به پشت سر داشته باشيم و زيانهاي حاصل از تجربههاي انواع ژانرها را مرور كنيم و ببينيم الان كجا هستيم و چه دستاوردهايي داريم، متقاعد خواهيم شد كه اگر بخشي از آن هزينهها و فرصتها را معطوف و متوجه اين رويكردها و مسيرها ميكرديم، اكنون حاصل كار به مراتب - به لحاظ كمي و كيفي - فراتر از يوسف پيامبر بود. آن وقت ميتوانستيم اشل يوسف پيامبر را با نمونههاي استاندارد جهاني مقايسه كنيم. از قديم گفتهاند ماهي را هر وقت از آب بگيري تازه است و يا جلوي ضرر را از هر نقطهاي كه بگيري منفعت است. اگر با اين نگرش به تجربههاي پيش رو نگاه كنيم مغبون نشدهايم. اميدوارم با چنين نگرشي در آتيه شاهد تحولات بزرگ و بنيادي در ساخت اينگونه سريالها باشيم. اين مختصر، تمام حرفهاي حقير درباره يوسف پيامبر نبود. اميدوارم سريال در ادامه و نهايت، ارزشهاي بالقوهاش را نمايندگي كند.
|