صفحه جريان‌شناسي

نظام فكري علامه مصباح يزدي(ره)

(بخش پنجم) علي شيرازي

ز: جامعه شناسي؛

جامعه شناسي، بخشي از علوم اجتماعي، و دانش بررسي جامعه است. مجموعه اي از افراد انساني كه با نظامات و سخن و آداب و قوانين به يكديگر پيوند خورده اند و زندگي جمعي دارند، جامعه را تشكيل مي دهند.

از آيات قرآن استفاده مي شود كه اجتماعي بودن انسان، در متن خلقت او پي ريزي شده است. بر همين مبنا، پس از خداشناسي و انسان شناسي و ولايت شناسي و اسلام شناسي و جهان شناسي، نوبت به تبيين جامعه شناسي و جامعه مطلوب اسلامي در نظام بينشي علامه مصباح يزدي

مي رسد.

استاد مصباح يزدي در صفحه ۲۰ كتاب جامعه و تاريخ از نگاه قرآن مي آورند: جامعه شناسي در معناهاي بسيار متعدد و متفاوت به كار مي رود...گاهي لفظ جامعه شناسي را بر همه علوم انساني توصيفي اي كه به امور و شئون اجتماعي انسان ناظرند، اطلاق كنند و بدين سان آن را مرادف علوم اجتماعي مي گيرند.

جامعه شناسي، به اين معنا، شامل تعداد كثيري از علوم مي شود؛ از جمله جغرافياي انساني يا جغرافياي مردمي يا بوم شناسي انساني، جمعيت شناسي، اقتصاد، سياست، قوم نگاري، قوم شناسي يا انسان شناسي، تاريخ و زبان شناسي.

ايشان در صفحه ۱۹۶ همان كتاب مي آورند: ما فرد را اصيل مي دانيم و معتقديم كه فرد است كه با هم زيستي و همكاري با ديگر افراد، جامعه را پديد مي آورد و تبدلات و تحولات آن را، اعم از خوب و بد و مطلوب و نامطلوب، موجب مي شود.

علامه در صفحه ۲۷۱ مي آورند: اساسي ترين و مهم ترين، وسيع ترين و عميق ترين، و پايدارترين و ماندگارترين تاثيري كه يك فرد مي تواند در

جامعه اي داشته باشد و به وسيله آن زندگي رواني و انساني افراد آن جامعه، نه زندگي زيستي و حيواني آنان را متحول سازد، تاثير در جهان بيني و ارزش گذاري آن جامعه، يا به تعبير ديگر، تاثير در باور آن جامعه است.

ايشان مي افزايد: تاثير انبياي الهي(ع) در جامعه ها از اين نوع بوده است؛ و جانشينان و پيروان آنان نيز بايد فعاليت هايشان را متوجه اين جهت و متمركز در اين كانون كنند.

علامه در صفحه ۲۶۶ جلد اول از كتاب نظريه سياسي اسلام مي آورند: از ديدگاه الهي، براي زندگي اجتماعي انسان هدفي وجود دارد و آن اين است كه انسان ها در سايه زندگي اجتماعي رشد كنند و به هدف انساني خودشان نزديكتر شوند... هدف نهايي انسان قرب به خداست و اين نهايت كمال انساني است... زندگي اجتماعي وسيله اي است براي اين كه اين هدف هر چه بيشتر و بهتر براي انسان فراهم بشود؛ يعني اگر زندگي اجتماعي نباشد، انسان ها به معرفت هاي لازم دست نمي يابند و نمي توانند عبادت هاي لازم را انجام دهند و در نتيجه، به كمال نهايي نيز نخواهند رسيد.

استاد در صفحه ۱۴۲ كتاب حقوق و سياست در قرآن مي آورند: هدف از زندگي اجتماعي، رسيدن انسان به كمال غايي است كه در اثر افعال اختياري، تحقق مي يابد. بنابر اين، افعال اختياري اجتماعي انسان، با هدف مذكور ارتباطي واقعي و تكويني دارد.

ايشان در صفحه ۱۴۳ مي آورند: زندگي اجتماعي براي انسان ضرورت دارد و هدف آن هم فراهم شدن زمينه بيشترين استكمالات براي بيشترين افراد انسان است. بايد كاري كرد كه زندگي اجتماعي پايدار بماند و در جهتي حركت كند كه به آن هدف برسد.

علامه در صفحه ۱۷۳ همان كتاب مي آورند: هر جامعه اي براي حفظ، بقا و پيشرفت خود نياز به يك حكومت دارد تا آن را اداره كند و به سر منزل مقصود برساند.

در صفحه ۱۵ جلد دوم از كتاب نظريه سياسي اسلام، دلايل نياز جامعه به حكومت را بر مي شمرند:

ضرورت نظم و امنيت جامعه؛ لزوم تصدي كارهاي بي متصدي؛ لزوم تعليم و تربيت همگاني؛ لزوم ايجاد تعادل بين فعاليت هاي اقتصادي؛ لزوم دفاع و آمادگي در برابر دشمنان؛ لزوم رفع اختلاف ها و كشمكش ها؛ لزوم وضع احكام و مقررات جزايي.

علامه مصباح يزدي در صفحه ۲۵ جلد دوم كتاب نظريه حقوقي اسلام مي آورند: در زندگي اجتماعي بايد يك قدرت برتر وجود داشته باشد تا مكفل انجام برخي از امور كه مربوط به عموم مردم است، باشد. اين گونه اعمال مربوط به كل جامعه است و هيچ گاه افراد به تنهايي نمي توانند از عهده انجام آن برآيند و از توان آنان خارج است. چنانچه اين نيازهاي عمومي جامعه توسط يك قدرت برتر تامين نگردد، تدريجا جامعه انساني رو به زوال خواهد رفت.

ايشان در صفحه ۲۶ مي آورند: از نظر اسلام، اينگونه امور مقدمه براي هدفي بالاتر است كه حكومت در نهايت بايد تامين كننده آنها باشد... هدفي مافوق اهداف مادي مد نظر است كه زندگي انسان در بعد فردي يا اجتماعي مقدمه اي براي رسيدن به آن مقصد عالي است و اساسا آفرينش انسان براي رسيدن به آن هدف متعالي مي باشد.

ايشان با همين نگاه در صفحه ۳۰ كتاب مي آورند: مردم موظف به ايجاد حكومت حق و عدل مي باشند و بايد با حكومت ظلم و جور مبارزه نمايند، تا حكومت باطل به حكومت حق تبديل گردد... معيار سنجش حكومت حق از باطل، در ميزان وفاداري به سنت هاي نيك و ترويج فضائل معنوي و اخلاقي است.

استاد در صفحه ۱۸۱ كتاب حقوق و سياست در قرآن مي آورند: يك جامعه الهي و اسلامي به امور معنوي و مسائل ديني و اخلاقي اهتمام فراوان دارد و برآورده شدن همه نيازهاي متعدد ومتنوع خود را در چارچوب دين واخلاق مي خواهد.

با اين نگاه علامه در صفحه ۱۷ كتاب حكومت اسلامي و ولايت فقيه مي آورند: جامعه ما بايد بر اساس اسلام اداره شود... بايد يك دستگاه حكومتي بر اساس اسلام وجود داشته باشد... مكتبي بودن يك نظام و ابتناء آن بر اصول و ارزش هاي خاص دست كم در دو بعد تجلي مي كند... يكي در بعد قانونگذاري و ديگري در بعد حكومت و اجرا. البته مي توان بعد سومي هم به عنوان بعد قضائي در نظر گرفت... اگر قوانيني را كه نظام، معتبر مي داند و از آن دفاع مي كند، اسلامي باشد و همچنين كساني كه متصدي اجراي اين قوانين مي شوند بر اساس اصول و ارزش هاي اسلامي متصدي اين مقام بشوند؛ آن نظام اسلامي خواهد بود.

استاد از صفحه ۱۸۳ به بعد كتاب حقوق و سياست در قرآن، ويژگي هايي را براي زمامدار حكومت بر مي شمرند:

۱. بايد نسبت به قانون، آگاهي و دانايي كامل داشته باشد؛

۲. بايد بيش از همه، مصالح مردم را در موارد خاص و جزيي بشناسد تا بتواند بر طبق قانون، آن مصالح را تأمين كند؛

۳. صلاحيت اخلاقي او بيش از ديگران باشد.

ايشان در صفحه ۱۸۵ مي آورند: البته كمال مطلوب آن است كه كسي كه بر راس هرم قدرت جاي دارد، كوچك ترين نقصي نداشته باشد،

- نه از نظر علم به قانون و مباني آن؛

- نه به لحاظ شناخت موضوعات و مصاديق؛

- نه از نظر تقوا و ورع و عدالت؛

و به تعبير ديگر حد اعلاي فقاهت، حد اعلاي شناخت زمان و اوضاع و احوال موجود و مصالح و مفاسد خاص و جزئي و مقطعي و حد اعلاي تقوا و ورع و عدالت را واجد باشد. در فرهنگ اسلامي ما، فقط معصومين(ع) جامع همه اين اوصافند. بنابر اين، شكل آرماني حكومت آن است كه امام معصوم... زمامدار و حكمرواي كل جامعه شود.

استاد در صفحه ۱۸۶ مي آورند: پس از تحصيل اين سه شرط، شرط ديگري هم لازم است و آن اين كه شخص حاكم بايد از طرف خداي متعال اجازه و اذن حكومت داشته باشد، در غير اين صورت حكومت او قانوني و مشروع نيست.

ايشان در صفحه ۶۳ كتاب نگاهي گذرا به نظريه ولايت فقيه مي آورند: اكثريت قريب به اتفاق فقهاي شيعه نظرشان بر اين است كه در زمان غيبت امام معصوم هم، مانند زمان پيامبر و زمان حضور امام معصوم(ع) مشروعيت حكومت از طرف خداست، ولي تحقق عيني و استقرار آن با پذيرش مردمي و اقبال جامعه به آن است. اگر يكي، دو نفر از فقهاي معاصر را استثنا كنيم، بقيه فقهاي شيعه معتقدند كه در زمان غيبت، حاكم شرع عبارت از فقيه جامع الشرايط است.

در صفحه ۸۴ هم مي آورند: دلايلي كه براي اثبات ولايت فقيه اقامه شده، به دو دسته تقسيم مي گردد:...

۱. ادله عقلي؛

۲. ادله نقلي.

ايشان مي افزايند: از نظر فقهي ارزش استناد به دليل عقلي براي اثبات ولايت فقيه به هيچ روي كمتر از ارزش استناد به ادله نقلي و آيات و روايات نيست.

علامه مصباح يزدي از صفحه ۱۵۱ به بعد در كتاب حكومت اسلامي و ولايت فقيه، ويژگي هايي را براي ولي فقيه برمي شمرند:

۱. آگاهي كافي از اسلام و قانون؛

۲. تقوا و صلاحيت اخلاقي؛

۳. حسن تدبير و مديريت كارهاي جامعه.

استاد در صفحه ۱۶۲ مي آورند: چون نظر ولايت فقيه، امضاء و تاييد امام زمان(ع) را دارد، مردم حاضر مي شوند كه مال و جان خود را براي حفظ اين نظام، فدا كنند و با اشاره رهبر، صدها هزار نفر داوطلبانه در جبهه جهاد و دفاع از اسلام، حضور يابند و فرمان او را، امر امام عصر(ع) و حكم خدا بشناسند.

ادامه دارد...

 دشمن شناسي

نقش رهبر جامعه و يأس دشمنان

در قرآن كريم آياتي هست كه به غير از مسئله ي غدير به مسئله ي ديگري قابل تطبيق نيست. همين آيه ي معروف «اليَومَ يَئِسَ الَّذينَ كَفَروا مِن دينِكُم فَلا تَخشَوهُم وَ اخشَونِ اَليَومَ اَكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ اَتمَمتُ عَليكُم نِعمَتي وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِسلامَ ديناً» كه در اوايل سوره ي مائده است، با غير مسئله اي در وزن و اهمّيّت و اندازه ي مسئله ي غدير، قابل تطبيق نيست؛ فقط يك چنين مسئله اي است كه ميتواند تعبير «اليَومَ يَئِسَ الَّذينَ كَفَروا مِن دينِكُم» درباره اش بيايد. آن كساني كه در مضمون اين آيات خدشه كرده اند، حرفهايي ميزنند، مطالبي گفته اند، مخالفين و كساني كه قضيّه ي غدير را قبول ندارند اين آيه را به نحوي تأويل كرده اند لكن اين بخش از آيه قابل تأويل نيست. امروز روزي است كه دشمنان -كفّار- از دين شما مأيوس شدند. چه چيزي مگر بر دين اضافه شد كه دشمن را مأيوس كرد؟ آن احكامي كه در اين آيه، در اوّل سوره ي مائده، قبل و بعد از اين فِقره آمده است، مگر چقدر اهمّيّت دارد؟ اين تعبير درباره ي نماز نيامده است، درباره ي زكات نيامده است، درباره ي جهاد نيامده است؛ درباره ي هيچ يك از احكام فرعي الهي نيامده است كه «اَليَومَ يَئِسَ الَّذينَ كَفَروا مِن دينِكُم»؛ پس اين يك قضيّه ي ديگري است؛ غير از اين احكام فرعي است. آن قضيّه چيست؟ قضيّه ي رهبري جامعه ي اسلامي؛ قضيّه ي نظام حكومت و امامت در جامعه ي اسلامي. بله، ممكن است تخلّف كنند -كما اينكه كردند؛ چند قرن بني اميّه و بني عبّاس و امثال اينها با نام امامت و خلافت و مانند اينها، پادشاهي كردند؛ سلطنت كردند- [امّا] اين لطمه اي نميزند به فلسفه ي غدير. ماجراي تعيين غدير، ماجراي تعيين ضابطه است، تعيين قاعده است. يك قاعده اي در اسلام درست شد؛ پيغمبر اكرم در ماه هاي آخر عمر، اين قاعده را وضع كرد؛ آن قاعده چيست؟ قاعده ي امامت؛ قاعده ي ولايت. جوامع بشري از ديرباز حكومت داشتند؛ بشر انواع و اقسام حكومتها را تجربه كرده است؛ اسلام اين حكومتها را، اين نوع قدرتمندي ها و قدرت مداري ها را قبول ندارد؛ امامت را قبول دارد.
(بيانات در ديدار اقشار مختلف مردم به مناسبت عيد غدير، 30/06/95)

 برگي از تاريخ

عامل دلبستگي رضا پهلوي به متحدين

آدولف هيتلر با آغاز كردن جنگ جهاني دوم در تاريخ ۱۹۳۹، بيش از ۵۰ كشور را در يك جنگ بزرگ وارد ساخت. رضا پهلوي كه مباحث مرتبط با ملي گرايي يا ناسيوناليسم را دنبال مي كرد، مشتاق تفكر ملي گرايي آدولف هيتلر شد. البته مسأله آريايي گرايي دنبال شده توسط آلمان، عامل ديگري بود كه منجر به اشتياق همكاري ميان پهلوي و هيتلر شد.
هيتلر خود را از قوم ژرمن ها مي دانست و به ظاهر دوست داشت ارتباط خود را با اقوام ديگر آريايي مانند پارس ها برقرار كند. هرچند كه در نسب شناسي رضا پهلوي تشكيك زيادي وجود دارد؛ اما رضا پهلوي خود را نماينده اقوام آريايي ايران مي دانست كه مي خواست در كنار هيتلر به يك حكومت نژاد پرستانه برسد.
عامل ديگر علاقه مندي رضا پهلوي به همكاري با متحدين، پيش روي بي حد و اندازه آن ها در اروپا و توسعه سريع اقتصادي آلمان بود. آلمان پس از جنگ جهاني اول و طي قرارداد استعماري ورساي، دچار ورشكستگي شديد اقتصادي گشت. اوضاع در آلمان به قدري وخيم شد كه سوزاندن مارك آلماني (واحد پول آلمان) به جاي نفت و بنزين، عاقلانه تر به نظر مي رسيد.
با وجود پايان جنگ جهاني دوم، انگليسي ها براي تنبيه كردن رضا پهلوي به خاطر همكاري با آلمان نازي در اين جنگ، او را از مقامش خلع و سپس به جزيره موريس تبعيد كردند كه در همانجا جان سپرد. انگلستان و ساير متفقين به دنبال يك جايگزين براي او بودند كه آمريكا گزينه پيشنهادي خود؛ يعني محمدرضا پهلوي، فرزند رضا پهلوي را پيشنهاد كرد و او به عنوان دومين شاه پهلوي به قدرت رسيد.