صفحه آخر

راه كسب آرامش حقيقي

اشاره: طبق روال نشريه پرتو، ذيلا خلاصه اي از يكي ديگر از سخنراني هاي مرحوم علامه مصباح(ره) تقديم شده است.

من بچه بودم يكي از بستگانم را هيچ وقت نديدم دست پاچه باشد. نگران باشد. اوقات او تلخ باشد. فكر اين باشد كه اي واي! چه كنم؟! حالا چي شد؟! هميشه آرام و راحت بود. ما يك جلسه هفتگي داشتيم عصرهاي جمعه. فاميل ها با هم مي نشستند. يادم نمي آيد در طول اين مدت يك بار ايشان را با اخم و ناراحت ديده باشم. زندگي او هم ساده بود. خانه اش هم تا آخر اجاره اي بود. آن قدر آرام! هركس هر وقت ناراحتي هم داشت پهلوي اين مي نشست حال اين را مي ديد راحت مي شد. شايد كمتر ساعتي بود كه ياد خدا نبود. هركس هر مشكلي داشت با لبخند و آرام با او صحبت مي كرد. اگر غم و غصه اي داشت او را دلداري مي داد، او را راهنمايي مي كرد. خودش هم هيچ وقت دست پاچه نبود. فكر اين هم نبود كه آخ چه كنم؟! چرا چنين شد؟! دارايي هم نداشت. تا آخر هم خانه اش اجاره اي بود. دفتردار يك تجارتخانه اي بود.

أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ؛ آرامش فقط در سايه ياد خداست. ياد خدا يعني چه؟ چگونه مي شود انسان بفهمد يك كسي هست هزار برابر بيشتر از خودش او را دوست مي دارد؟ خيرش را مي خواهد. از هزار مادر مهربان تر است. همه كاري هم مي تواند انجام دهد. هيچ وقت در كارش درنمي ماند و او هميشه مي گويد: «بيا پهلوي من! بيا كمكت كنم!»، اما ما مي گوييم: «نه! به تو كاري نداريم!».

اگر در يك شهري يك شخصيتي باشد كه پست و مقام و قدرتي داشته باشد و آدم موقع گرفتاري ها بتواند به او رجوع كند، چقدر انسان به خودش مي بالد؟!«ما با فلاني رفيق هستيم!»؛ اما با آن كسي كه همه عالم را با يك كُنْ، آفريده است، نمي خواهيم رفيق باشيم! كسي كه يك بچه كارگري را به اينجا مي رساند كه ميليون ها انسان عاشقانه برايش زحمت مي كشند، اين جلسات عجيبي كه در تاريخ اصلاً نمونه ندارد، اين كار از او مي آيد بكند، اما ما مي گوييم: «نه خودمان!». او مي گويد: «پسر! من خير تو را مي خواهم. تو نمي فهمي! حرف من را گوش كن! چطور حرف پزشك كافر بت پرستي را قبول مي كني، من را اندازه او قبول نداري؟!». راستش را بخواهيم بگوييم مي گوييم: «نه! قبول نداريم!» اما با همه اين ها، باز هم ما را رها نمي كند!

يك كليپي مال يك خواننده سياه پوست آمريكايي است؛ يك خواننده سياه آمريكايي كه مسيحي بوده و مسلمان مي شود. يك كليپي از او ضبط كرده بودند كه شروع مي كند باخدا حرف زدن: «خدايا! تو مرا اين گونه خلق كردي. از بچگي چنين و چنان كردي.» نعمت هاي خدا را مي شمرد. «من چه كار كردم؟ من اصلاً يادي از تو هم نكردم و فراموشت كردم! تا رسيدم به حدي كه تكليف داشتم.» گفتي: «اين كار را بكن! آن كار را نكن!». آن هايي را كه گفتي بكن، نكردم و آن هايي كه گفتي نكن! كردم. جا داشت من را اصلاً مي زدي، نابودم مي كردي ولي باز با مهرباني گفتي: «بيا! از كارهايت دست بردار! قبولت دارم. بيا!». آن هم تو لطف كردي. يك روز، دو روز آمدم ولي باز دوباره به همان سمت برگشتم. خلاصه چند بار گفتي بيا و پذيرفتي. گفتي: «هر كار خوبي بكني ده برابر به تو پاداش مي دهم». تشويقم كردي كار خوب بكنم، باز هم نكردم. گفتي: «بيا! اگر كار بدي داري همه كار بد گذشته ات را مي بخشم.» آياتش را مي خواند و شروع به گريه كردن مي كند. مي گويد: «از تو دوست داشتني تر پيدا نمي كنم. باز هم مرا رها نمي كني.»

اگر خدا روزي به ما بگويد كه «خب! اين همه شخصيت هاي عالم را ديدي. آن هايي كه با من ارتباط داشتند را ديدي كه چگونه شدند. آن دنيايشان بود، آخرتشان را بعد خواهي ديد. با چه منطقي تو همه اين ها را نديده گرفتي؟! عقل نداشتي؟! به تو عقل نداده بودم؟! به تو عقل داده بودم. فكر نكردي!».

لَهُمْ قُلُوبٌ لَا يَفْقَهُونَ بِهَا؛ عقل دارند، اما به كار نمي گيرند. لَهُمْ أَعْيُنٌ لَا يُبْصِرُونَ بِهَا؛ چشم دارند اما آنجايي كه بايد نگاه كنند نگاه نمي كنند. لَهُمْ آذَانٌ لَا يَسْمَعُونَ بِهَا؛گوش دارند ولي حرف حساب گوش نمي دهند. أُولَئِكَ كَالْأَنْعَامِ؛ اين ها مثل الاغ هستند؛ بَلْ هُمْ أَضَلُّ! الاغ نمي تواند بفهمد اما شما مي توانستي بفهمي! سرّ آن چيست؟ أُولَئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ؛ اين ها اهل غفلت بودند؛ فقط سرشان را زير بيندازند و دنبال شكم و راحتي شان باشند. اين سرّش است. آن هايي كه ترقي كردند، عقلشان را به كار گرفتند كه چه كنيم تا خطر كمتر باشد، نفع بيشتر باشد؟ آدم وقتي براي ديگران بگويد بلد است اما وقتي قرار است خودش عمل كند، حالش نيست! اين از همه عجيب تر هست!

به نظرم يكي از بزرگ ترين لطف هاي خدا اين است كه با همه بدبختي ها و روسياهي هايي كه ما داريم كه سراغ خدا نمي رويم و مي گوييم: «خدا يعني چه؟! ما كه نديديم و نشنيديم!»، كساني را فرستاده و گفته: «اين ها را ببينيد! محبت اين ها را واسطه قرار بدهيد، من قبول دارم». اين را هم گوش نمي دهيم.

در يك سفري كه ما هندوستان بوديم يك آقايي مي گفت: «اين هندوها طبقاتي هستند. مي گويند انسان چند طبقه دارد؛ طبقه برترشان رجال مذهبي شان هست. اين ها علماي بت پرست ها هستند. طبقه برتر هندو هستند. يك دسته از اين ها هستند كه يك پيشوند حسيني روي خودشان گذاشتند؛ فرض كنيد مثلاً «حسيني راهب». اين ها عاشق امام حسين عليه السلام هستند. بت پرست است اما عاشق امام حسين عليه السلام هستند. روز تاسوعا، روز عزاداري اين هاست. مي روند از جنگل هيزم مي برند، مي آورند جمع مي كنند در يك ميدان بزرگي، آتش مي زنند. وقتي مثل زغال قرمز مي شود روي آن مي روند نوحه مي خوانند». ماكساني داريم كه هندوهاي منكر خدا اين ها عاشق آن ها هستند! اما خود ما؟!

حالا اين ايام متعلق به حضرت زهرا سلام الله عليها است. «كتّاني» يك نويسنده معروف مسيحي لبناني است. يك مقاله اي دارد مي گويد كه در عالم كساني سعي كردند كه در صنف خودشان در جامعه خودشان قهرمان شوند. قهرمان برجسته شوند. اول شوند. مثال مي زند پادشاهاني بودند؛ ثروتمنداني بودند؛ جنگجوياني بودند؛ چنين و چنان كردند. ورزشكاراني بودند كه در دنيا نمره اول شدند. اين ها اسم خودشان را قهرمان گذاشتند. اين ها را خوب شرح مي دهد بعد مي گويد: به نظر من، فاطمه زهراسلام الله عليها قهرمان است. يك دختر هجده ساله اي كه همه چيزها را فداي راهنماي خلق خدا كرد. از همه چيز خودش گذشت. يك مسيحي درباره حضرت زهرا سلام الله عليها كتاب نوشته است، خلاصه اش اين است!

الحمدلله بعد از انقلاب شرايط فرهنگي ما خيلي تغيير كرده ولي هنوز هم در گوشه هاي اعماق دل بعضي ها اين است كه يك كاري بكنند در جامعه متمدن غربي موقعيتي داشته باشيم، ما را حساب بياورند! نگويند اين ها عقب افتاده هستند! آنچه آن ها بپسندند ارزش است! ته دلشان اين است حالا گاهي مي گويند و گاهي هم نمي گويند.

إن شاءالله كه خدا اين غفلت را از ما دور كند و يك مقدار به خود بياييم و بيشتر فكر كنيم. بهترين انگيزه اين است كه فكر كنيم عمر تلف نشود، در غير اين صورت بعد پشيمان مي شويم و ديگر چاره نداريم. همه چيز ديگر را كمابيش مي شود برايش بدلي پيدا كرد و به صورتي آن را جبران كرد، اما عمر كه رفت ديگر چگونه مي شود آن را جبران كرد؟! ...قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ* لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحًا فِيمَا تَرَكْتُ كَلَّا؛ دم مرگ انسان مي گويد يك مقدار ديگر مهلت بده يك روز ديگر، اما پاسخ مي شنود: كلا، ديگر گذشت!

(منبع: پايگاه اطلاع رساني علامه مصباح يزدي)

 حديث هفته



امام صادق عليه السلام فرمودند:
العافِيَةُ نِعمَةٌ خَفِيَّةٌ، إذا وُجِدَت نُسِيَت، و إذا فُقِدَت ذُكِرَت.
عافيت نعمتى پنهان(ناشناخته) است. هر گاه باشد به دست فراموشى سپرده مى شود ( كسى قدرش را نمى داند) و هر گاه نباشد به ياد آورده مى شود.
(كتاب من لا يحضره الفقيه)

 در پرتو خورشيد

اول نماز؛ بعد كار انقلابي

ايشان(رهبر انقلاب) كه به تهران مي آمدند ، جامعه ي روحانيت- كه از قبل هم تشكيل شده بود - جلسه ي فوق العاده مي گذاشت كه حتماً ايشان باشند. به نظر من، ايشان آن گونه پيش آقايان مهدوي كني، مرحوم بهشتي و مرحوم مطهري جايگاه داشتند؛ همه ي اين آقايان وقتي مي آمدند، اين زمينه بود كه حتماً يك جلسه اي با ايشان داشته باشيم. منزل مرحوم شهيد شاه آبادي در خيابان پيروزي بود. آقا آمدند. خوب براي من همان ذهنيت، مدرسه ي حجتيه و خاطرات تداعي شده بود. جالب بود.
آن چه سبب شد آن جا علاقه ي من به ايشان بيشتر شود، يك نكته اي بود. واقعاً اين ها ريزه كاري هاي اخلاقي است كه آدم الگو مي گيرد. آن زمان بعضي ها عمل زده بودند؛ به معناي عمل انقلابي. يعني اگر نماز اول وقت نشد، نشد. فعلاً جلسه سياسي داريم مهم تر است!... در آن زمان براي من به عنوان يك طلبه ي جوان، جالب بود كه آقا آمدند و جلسه تشكيل شد. بحث داغ سياسي هم شروع شد. حالا موضوع بحث يادم نيست اما جدي بود. به محض اين كه صداي اذان بلند شد، رهبر معظم انقلاب يعني آقاي خامنه اي فرمودند: «خوب، اذان را گفتند. بحث را تعطيل كنيم و نماز را بخوانيم، بعد بحث را ادامه بدهيم.»
براي من اين ريزه كاري ها خيلي قشنگ بود. ببينيد، يك آدم انقلابي است؛ در اوج انقلابي بودن هم هست. اما در عين حال اهل مراقبه است. مراعات اول وقت، مراعات نماز جماعت. بعد هم ايشان را انداختند جلو. آقايان همه بودند. ايشان شد امام جماعت. با يك صلابتي نماز جماعت اول وقت را خواندند و بعداً نشستيم بحث سياسي را ادامه داديم. اين هم يكي از نقاط عطف در نحوه ي ارتباط من با ايشان بود.
(به نقل از حجت الاسلام ناطق نوري)

 راه امام

‏‏ ‏‏ خطر نفوذ دشمن در حوزه ها‏

‏‏من همه اش خوف ـ خيلي خوف ـ از اين مطلب دارم كه يك اشخاصي در بين اين‏‎ ‎‏جمعيتها پيدا مي شود، پيدا شده باشد. ممكن هم هست كه اينجا توي مدرسه ها نباشد،‏‎ ‎‏توي مدرسه ها ممكن است اصلاً نباشد، همه اشخاص مهذب و خوب باشند لكن او به‏‎ ‎‏وسايط، وسايط به واسطه، واسطه به واسطه برسد به اينكه تكليف شرعي درست كنند!‏‎ ‎
‎‏تكليف شرعي من اين است كه بايد چه بكنم، تكليف شرعي او هم اين است كه بايد چه‏‎ ‎‏بكند! با اين تكليف شرعي يك فسادي در حوزۀ نجف ايجاد بكنند. آنها از آدم‏‎ ‎‏مي ترسند؛ مي خواهند اين آدمها ساقط بشوند. آنها
مي خواهند آدمها را ساقط كنند. آن‏‎ ‎‏دستها بيايد حوزه ها را اينطور كند كه اگر يك جواني كه براي آتيۀ اسلام مفيد هست يا‏‎ ‎‏اشخاصي براي آتيۀ اسلام مفيد هستند، اينها ساقط بشوند در جمعيت كه نتوانند ديگر‏‎ ‎‏فايده بدهند به اسلام و مسلمين. شما بايد فايده بدهيد به اسلام؛ و الاّ يك موجود‏‎ ‎‏بي فايده اي كه در اينجا باشد و نه درس بخواند نه درس بدهد نه هيچ، اين چه اثري دارد؟‏‎ ‎‏اينها اگر چنانچه تحصيل كرده اند، چه كرده اند، آنهايي كه در اينجا هيچ كاري ندارند،‏‎ ‎‏خوب، بروند مشغول كار بشوند؛ مشغول تهذيب مردم بشوند.‏
‏‏‎‏( منبع: صحيفه امام خميني(ره)، ج 2 ص 27)