صفحه ادب و هنر

آشنايي با نظريه «پنجره شكسته»

تئوري پنجره شكسته در زمينه رفتار جمعي است. رفتارهايي كه كمك مي‌كند تا انسان‌ها در آرامش و امنيت كنار هم و در يك محيط سالم زندگي كنند.

شكل‌گيري اين تئوري نيز براي خود داستاني دارد. داستاني كه با همت مسؤولان يك شهر به سرانجام رسيد.

داستان اينگونه بود كه در دهه هشتاد در نيويورك باج‌گيري در ايستگاه‌ها و در داخل قطارها امري روزمره و عادي بود. فرار از پرداخت پول بليط رايج بود تا آن‌جا كه سيستم مترو 200 ميليون دلار در سال از اين بابت ضرر مي‌كرد.

مردم از روي نرده‌ها به‌داخل ايستگاه مي‌پريدند و يا ماشين‌ها را به عمد خراب مي‌كردند و يكباره سيل جمعيت بدون پرداخت بليط به داخل مترو يا اتوبوس‌ها و...سرازير مي‌شد. اما آنچه كه بيش از همه به چشم مي‌خورد گرفيتي(Graffiti) يا نوشته‌هاي روي در و ديوار، واگن‌ها و اتاقك‌هاي اتوبوس‌ها بود. گرفيتي‌ها نقش‌ها و عبارات عجيب و غريب و درهمي‌‌ است كه بر روي ديوار نقاشي و يا نوشته مي‌شدند و يا مي‌شوند.

هر شش هزار واگني كه در حال كار بودند از سقف تا كف و از داخل و خارج از گرفيتي پوشيده شده بودند. آن نقش و نگارهاي نامنظم و بي‌قاعده چهره‌اي زشت، عبوس و غريب را در شهر بزرگ زيرزميني نيويورك پديد آورده بودند. اين‌گونه بود وضعيت شهر نيويورك در دهه ١٩٨٠ شهري كه موجوديتش در چنگال جرم، جنايت و خشونت فشرده مي‌شد.

با آغاز دهه ١٩٩٠ به ناگاه وضعيت گوئي به يك نقطه عطف برخورد كرد. سير نزولي آغازشد. قتل و جنايت به ميزان ٧٠ درصد و جرائم كوچكتر مانند دزدي و غيره ۵٠ درصد كاهش يافت. در ايستگاه‌هاي مترو با پايان يافتن دهه ١٩٩٠، ٧۵ درصد از جرائم از ميان رفته بود. زماني كه نيويورك به امن‌ترين شهر بزرگ آمريكا تبديل شده بود ديگر حافظه‌ها علاقه‌اي به بازگشت به روزهاي زشت گذشته را نداشتند.

اتفاقي كه در نيويورك افتاد همه حالات مختلف را به خود گرفت، به جز يك تغيير تدريجي... كاهش جرائم و خشونت ناگهاني و به سرعت اتفاق افتاد. درست مثل يك اپيدمي. بنابراين بايد عامل ديگري در كار مي‌بود. بايد توضيح ديگري براي اين وضعيت پيدا مي‌شد. اين "توضيح ديگر" چيزي نبود مگر تئوري "پنجره شكسته"(Broken Window Theory).

تئوري پنجره شكسته محصول فكري دو جرم شناس آمريكائي به نام‌هاي‌جيمز ويلسون(James Wilson) و جورج كلينگ(George Kelling) بود.

داخل واگن‌هاي نيويرك

اين دو كارشناس استدلال ‌كردند كه جرم نتيجه يك نابساماني است. به عنوان مثال؛ اگر پنجره‌اي شكسته باشد و مرمت نشود آنكس كه تمايل به شكستن قانون و هنجارهاي اجتماعي را دارد با مشاهده بي‌تفاوتي جامعه به اين امر دست به شكستن شيشه ديگري خواهد ‌زند. ديري نمي‌پايد كه شيشه‌هاي بيشتري شكسته مي‌شود و اين احساس آنارشستي، بي‌قانوني و هرج و مرج از خيابان به خيابان و از محله‌اي به محله ديگر گسترش يافته و با خود اعلائم و پيام‌هايي را به همراه خواهد داشت. به عبارتي اين پيام را مي‌دهند كه از اين قرار؛ هر كاري را كه بخواهيد مجازيد انجام دهيد بدون آن‌كه كسي مزاحم شما شود.

در ميان تمامي‌مصائب اجتماعي كه گريبان نيويورك را گرفته بود ويلسون و كلينگ دست روي "باج خواهي‌هاي كوچك" در ايستگاه‌هاي مترو، "نقاشي‌هاي گرفيتي" و نيز "فرار از پرداخت پول بليط " گذاشتند. آنها استدلال مي‌كردند كه اين جرائم كوچك، علامت و پيامي‌را به جامعه مي‌دهند كه ارتكاب جرم آزاد است هر چند كه في نفسه خود اين جرائم كوچك هستند.

اين بود تئوري اپيدمي‌جرم كه به ناگاه نظرات را به خود جلب كرد. حالا وقت آن بود كه اين تئوري در مرحله عمل به آزمايش گذاشته شود.

فردي به نام ديويد گان(David Gunn) به مديريت سيستم مترو گمارده شد و پروژه چند ميليارد دلاري تغيير و بهبود سيستم مترو نيويورك آغاز شد. برنامه ريزان به وي توصيه كردند كه خود را درگير مسائل جزئي مانند گرفيتي نكند و در عوض به تصحيح سيستمي‌ بپردازد كه به كلي در حال از هم پاشيدن بود. اما پاسخ اين فرد بسيارعجيب بود. ديويد گان گفت: "گرفيتي است كه سمبل از هم پاشيده شدن سيستم است بايد جلوي آنرا به هر بهائي گرفت."

از نظر او بدون برنده شدن در جنگ با گرفيتي تمام تغييرات فيزيكي كه شما انجام مي‌دهيد محكوم به نابودي است. قطار جديدي مي‌گذاريد اما بيش از يك روز دوام نمي‌اورد، رنگ و نقاشي و خط‌هاي عجيب بر روي آن نمايان مي‌شود و سپس نوبت به صندلي‌ها و داخل واگن‌ها و... مي‌رسد.

گان در قلب محله خطرناك هارلم يك كارگاه بزرگ تعمير و نقاشي واگن بر پا كرد. واگن‌هائي كه روي آنها گرفيتي كشيده مي‌شد بلافاصله به آن‌جا منتقل مي‌شدند. به دستور او تعميركاران سه روز صبر مي‌كردند تا بر و بچه‌هاي محله خوب واگن را كثيف كنند و هر كاري دلشان مي‌خواهد از نقاشي و غيره بكنند بعد دستور مي‌داد شبانه واگن را رنگ بزنند و صبح زود روي خط قرار دهند. باين ترتيب زحمت سه روز آن‌ها به هدر رفته بود.

در حاليكه گان در بخش ترانزيت نيويورك همه چيز را زير نظر گرفته بود، ويليام برتون(William Bratton) به سمت رياست پليس متروي نيويورك برگزيده شد. برتون نيز از طرفداران تئوري "پنجره شكسته" بود و به آن ايماني راسخ داشت. در اين زمان ١٧٠٫٠٠٠ نفر در روز به نحوي از پرداخت پول بليط مي‌گريختند. از روي ماشين‌هاي دريافت ژتون مي‌پريدند و يا از لاي پره‌هاي دروازه‌هاي اتوماتيك خود را به زور به داخل مي‌كشاندند. در حاليكه كلي جرائم و مشكلات ديگر در داخل و اطراف ايستگاه‌هاي مترو در جريان بود برتون به مقابله مسأله كوچك و جزئي مانند؛ پرداخت بهاء بليط و جلوگيري از فرار مردم از اين مسأله پرداخت.

در بدترين ايستگاه‌ها تعداد مامورانش را چند برابر كرد. به محض اين‌كه تخلفي مشاهده مي‌شد فرد را دستگير مي‌كردند و به سالن ورودي مي‌آوردند و در همانجا در حاليكه همه آنها را با زنجير به هم بسته بودند سرپا و در مقابل موج مسافران نگاه مي‌داشتند.

هدف برتون ارسال يك پيام به جامعه بود كه "پليس در اين مبارزه جدي و مصمم " است.

او يك گام ديگر به جلو برداشت و اداره پليس را به ايستگاه‌هاي مترو منتقل كرد. ماشين‌هاي سيار پليس در ايستگاه‌ها گذاشت. همانجا انگشت‌نگاري انجام مي‌شد و سوابق شخص بيرون كشيده مي‌شد. از هر ٢٠ نفر يك نفر اسلحه غير مجاز با خود حمل مي‌كرد كه پرونده خود را سنگين‌تر مي‌كرد. هر بازداشت ممكن بود به كشف چاقو و اسلحه و بعضا قاتلي فراري منجر شود.

نتيجه اين شد كه مجرمين بزرگ به سرعت دريافتند كه با اين جرم كوچك ممكن است خود را به دردسر بزرگتري بياندازند. اسلحه‌ها در خانه گذاشته شد و افراد شرّ نيز دست و پاي خود را در ايستگاه‌هاي مترو جمع كردند. كمترين خطائي دردسر بزرگي مي‌توانست در پي داشته باشد.

پس از چندي نوبت جرائم كوچك خياباني رسيد. درخواست پول سر چهار راه‌ها وقتي كه ماشين‌ها متوقف مي‌شدند، مستي، ادرار كردن در خيابان و جرائمي‌از اين قبيل كه پيش پا افتاده گمان مي‌شد موجب دردسر فرد مي‌شد.

باور جولياني و برتون با استفاده از "پنجره شكسته" اين بود كه بي‌توجهي به جرائم كوچك پيامي‌است به جنايتكاران و مجرمين بزرگتر كه جامعه از هم گسيخته است و بالعكس مقابله با اين جرائم كوچك به اين معني بود كه اگر پليس تحمل اين حركات را نداشته باشد پس طبيعتا با جرائم بزرگتر برخورد شديدتر و جدي‌تري خواهد داشت.

قلب اين نظريه اينجاست كه اين تغييرات لازم نيست بنيادي و اساسي باشند بلكه تغييراتي كوچك چون از بين بردن گرفيتي و يا جلوگيري از تقلب در خريد بليط قطار مي‌تواند تحولي سريع و ناگهاني و اپيدميك را در جامعه به وجود آورده به ناگاه جرائم بزرگ را نيز به طور باور نكردني كاهش دهد. اين تفكر در زمان خود پديده‌اي راديكال و غير واقعي محسوب مي‌شد. اما سير تحولات، درستي نظريه ويلسون و كلينگ را به اثبات رساند.

آيا اين نظريه در جاها و موارد ديگر نيز كاربرد دارد؟ آيا اين نظريه درساير كشورهاي جهان كارايي دارد؟ آيا موفقيتي كه در شهر نيوريورك رخ داد، يك موفقيت اتفاقي بود يا اين دو كارشناس و جرم شناس به حقيقت انكار ناپذير دست گذاشته بودند؟ نظر شما چيست؟

 ادب و هنر

زاويه ديد خود را در نوشتن مشخص كنيد


نويسنده فردي است كه زاويه ديد دارد. اگر اول شخص مينويسيد، سعي كنيد دوم شخص و سوم شخص را هم امتحان كنيد.
اول شخص: من هر روز 15 دقيقه مي‏نويسم.
دوم شخص: تو از هر وقت اضافه‏اي كه پيدا مي‏كني، براي نوشتن استفاده مي‏كني.
سوم شخص: او ديوانه نوشتن است و براي فرار از سر و صداهاي توي خانه در پشت‏بام و يا داخل پارك و كتابخانه مينويسد.
آرام‏آرام و به تدريج در نوشتن جلو برويد
نويسنده گام ‏به‏گام، و پله به پله جلو مي‏رود. او ابتدا با كلمه‏ها جمله مينويسد و بعد با استفاده از جمله‏ها پاراگراف و در نهايت با پاراگراف‏ها متن را مي‏سازد. معروف است كه ريچارد براتيگان هفت سال تمرين كرد تا نوشتن جمله‏ها را به شكل درست ياد بگيرد. ابتدا از ساده‏نويسي شروع كنيد و بعد آن را كمي پيچيده كنيد.
آلبرت اينشتين ميگويد: «اگر مطلبي را متوجه شده باشيد، بايد بتوانيد آن را براي يك كودك شش ساله توضيح دهيد.» فرض كنيد مخاطبان شما همه كودك هستند؛ كودكاني بي‏صبر كه به‏آساني حواسشان پرت ميشود و اصلاً حوصله كلمات سخت را ندارند. مي‏توانيد در دنياي واقعي با كودكان صحبت كنيد. مثلاً به كودكي نوپا شغل خود را توضيح دهيد. خيلي سريع خواهيد ديد كه صحبت‏كردن شما جذاب و واضح است يا نه.
«يكي از بدترين بلاهايي كه ممكن است نويسنده سر نوشته خودش بياورد اين است كه لغت‏ها را بپيچاند و چون از كلمات كوتاه و ساده راضي نيست، دنبال كلمه‏هاي طولاني و قلمبه‏ سلمبه بگردد!» اين كار مثل بزك كردن يك حيوان خانگي است. در اين صورت، هم حيوان و هم صاحبش معذب مي‏شوند.
همان‏طور كه ديويد آگليون، تاجر سرشناس، در يادداشتي به كارمندانش نوشته است: «هرگز كلمه‏هاي تخصصي مثل بازتفهيم، تطورگرايي، فرماليسم، اگزيستانسياليسم و... را به كار نبريد. اينها نشانه‏هاي مشخص تظاهر و پرمدعا بودن هستند.» به‏علاوه تا لازم نشده است، نمادها را به‏كار نبريد. استيون كينگ مينويسد: «نمادها براي زيبا و غني‏كردن نوشته هستند، نه براي تصنعي كردن آن.»

 هنر

فرزند استاد شهريار در گفت‌وگو با تسنيم
شهريار همواره پايبند به دين و مذهب بود


از كودكي به خاطر دارم كه شهريار همواره پايبند به دين و مذهب بود. اين روحيه همواره در او تا پايان زندگي‌اش ديده مي‌شد. اين روحيه در سراسر ديوان او نيز مشهود است. مثلاً او هيچ‌گاه به حج مشرف نشد، اما براي اين آيين شعر گفته است. يا در سال 54 سفري به مشهد داشت و به زيارت امام رضا(ع) مشرف شد، چهار سال هم در خراسان زندگي كرد. در خانه ما همواره ذكر ائمه(ع) بود. اما ارادت خاص شهريار به امام علي(ع) بود. در ديوان او كه منتشر شده نيز پربسامدترين نام، نام مبارك امام علي(ع) است. بهترين اشعار شهريار در مدح امام علي(ع) است، از جمله قطعه «لوح عبرت» و ابياتي كه بازتاب‌دهنده كلام اميرالمؤمنين، علي(ع) در نهج‌البلاغه است.
شهريار رقيق‌ترين و با احساس‌ترين اشعارش را به ائمه(ع)، به ويژه امام علي(ع)، تقديم كرده است. براي امام حسين(ع) نيز ابياتي دارد كه معروف‌ترين آنها قطعه شعري است كه با اين بيت آغاز مي‌شود:
شيعيان ديگر هواي نينوا دارد حسين (ع)/ روي دل با كاروان كربلا دارد حسين (ع)
برخي از ابيات اين شعر با استقبال خوبي همراه شده است. مثلاً به خاطر دارم كه در كودكي فردي به منزل ما آمد. او آدم راننده بود و سواد آنچناني نداشت، اما مي‌گفت اين بيت خيلي مرا تحت تأثير قرار داده است؛ به همين دليل به دنبال متن كامل شعر بود:
بس كه محمل‌ها رود منزل به منزل با شتاب/ كس نمي‌داند عروسي يا عزا دارد حسين
شهريار به دليل تسلط بر مهارت شعري و خلوصش‌، در هر زمينه‌اي كه شعر گفته توانسته مردم را تحت تأثير خود قرار دهد. اين ارادت و علاقه به اهل بيت(ع) از نيمه اول عمر او ديده مي‌شود. مثلاً شعر معروف «علي اي هماي رحمت» را در سال 1316 سروده است.