صفحه جريان‌شناسي

تبعات زيان‌بار تهاجم فرهنگي سال 71 تاكنون؛
هشدارهايي كه هيچ گاه مورد توجه جدي قرار نگرفت!

بخش سوم

انقلاب اسلامي كه آمد، مثل مشتي به سينه مهاجم خورد؛ او را عقب انداخت و تهاجم را متوقّف كرد. در دورانِ اوّلِ انقلاب، شما ناگهان ديديد كه مردم ما در ظرف مدّت كوتاهي، تغييرات اساسي در خُلقيّات خودشان احساس كردند: گذشت در بينِ مردم زياد شد؛ آز و طمع كم شد؛ همكاري زياد شد؛ گرايش به دين زياد شد؛ اسراف كم شد؛ قناعت زياد شد -فرهنگ اين هاست؛ فرهنگ اسلامي اينهاست- جوان به فكر فعّاليت و كار افتاد، دنبال تلاش رفت؛ خيلي‌ها كه به شهرنشيني عادت كرده بودند، به روستاها رفتند؛ گفتند: «بگذار كار كنيم. بگذار توليد كنيم.»؛ شبه كارهايي كه به صورت گياه هرزي در زندگي اقتصادي مردم رشد پيدا كرده بود كم شد. اين، مربوط به يكي دو سال اوّلِ انقلاب بود. اين، مربوط به همان زماني است كه تلاشِ روزبه‌روز دشمن براي پاشيدن بذر اخلاقيّاتِ منفي متوقّف شده بود و يك گرايش و يك توجّه به اسلام پيش آمده بود. مجدّداً آن فرهنگ و اخلاق و آداب و خُلقيّات اسلامي كه در خميره مردم ما بود، در آنان زنده شد. البته عميق نبود. عمق، آن زماني پيدا مي‌كند كه روي موضوع، چند سالي كار شود. اين فرصت پيش نيامد و آن تهاجم، بتدريج و به مرور، از سرگرفته شد. تهاجم، در اواسط دوران جنگ به وسيله ابزارهاي تبليغي و گفتارهاي غلط و كج‌انديشانه شروع شد و آن ته‌نشين‌ها و رسوب‌هاي ذهني و روحي خود ما مردم هم در تأثيرگذاري اش مؤثّر بود. امّا باز حرارت جنگ، مانع بود، تا جنگ تمام شد. بعد از جنگ، اين جبهه جديد، به شكل جدّي مشغول كار شد. دشمن با يك محاسبه فهميد كه جمهوري اسلامي را با تهاجم نظامي نمي‌شود از بين برد. محاسبه قبلي، غلط از آب درآمده بود. ديدند با محاصره اقتصادي هم‌نمي شود. وقتي ملتي را محاصره اقتصادي كنند، اگر آن ملت يك ملت قانع، صبور، متّكي به نفس و متوكّل علي الله باشد، مگر شكست خواهد خورد؟! هرگز شكست نمي‌خورد! اين را، هم ما در گذرگاه‌هاي تاريخي -درگذشته- تجربه كرديم و هم ملت‌هاي ديگر تجربه كرده‌اند. مخصوص ما نيست. ديدند با محاصره اقتصادي هم نمي‌شود. فهميدند بايد عقبه ما را بمباران كنند. عقبه ما، در مبارزه ملت ايران با قلدري استكبار جهاني، عبارت بود از «فرهنگ» ما. منطقه عقبه ما عبارت بود از اخلاق اسلامي، توكّل به خدا، ايمان و علاقه به اسلام. يعني علاقه آن مادري كه چهار پسرش شهيد شده‌اند و مي‌گويد من اين‌ها را در راه اسلام دادم، و به اين راضي است. بنده خانواده‌هايي را ازنزديك ديده‌ام -يعني به خانه آن‌ها رفته‌ام و باپدران و مادران صحبت كرده‌ام. روايت نيست؛ خودم از نزديك ديده‌ام.- خانواده‌اي كه دو پسر داشتند، هر دو شهيد شدند. خانواده‌اي كه سه پسر داشتند و هر سه شهيد شدند. اين مگر شوخي است؟! اين مصيبت، مگر قابل تحمّل است؟! اين پدر و مادر بايد از غصّه ديوانه شوند. آن وقت، مادر، كه عواطف جوشانتري هم دارد، با كمال قدرت ميگويد: «مااين‌ها را در راه اسلام داديم، و حرفي نداريم.» عجب!

پس تأثيراسلام اين است! تأثير ايمان به خدا اين است! اين را دشمن فهميد. يك روز امام فرمود: «امروز اسلام محتاج كمك شما جوانهاست.» بعدازظهرش بنده به خيابانها آمدم و كاري داشتم. ديدم مثل روزهاي اوّل انقلاب شده و مردم به طرف پاوه در حركتند. اين ماجرا و اين صحنه، بارها تا آخر جنگ تكرار شد. هر وقت كه اسم اسلام و فرمان امام به گوش مردم ميرسيد -فرمان امام، فرمان اسلام بود و مردم براي امام به خاطر اسلام اهميت قائل بودند- ناگهان مي‌ديديد اين ملت، به جوش و خروش در مي‌آيد. دشمن اين هارا تحليل كرد و فهميد اين ملت عقبه‌اي دارد. فهميد تا آن عقبه هست، اين ملت را با محاصره اقتصادي و با محاصره نظامي و يا چه و چه، نمي‌شود به زانو درآورد. پس، آن عقبه را بايد بمباران كرد؛ فرهنگ او را، اخلاق او را، ايمان او را، ايثار او را، اعتقاد به دين او را، اعتقاد به رهبري او را، اعتقاد به قرآن و جهاد و شهادت او را؛ اين‌ها را بايد از بين برد. و شروع كرد.

بعد از جنگ، محيط مناسبي پيش آمد و به طور وسيع شروع به برنامه‌ريزي كردند و ابزارهاي متعدّدي را به‌كار گرفتند. من وقتي به تنوّع ابزارهاي دشمن نگاه مي‌كنم، مي‌فهمم چقدر اين قضيه براي اين‌ها اهميت داشت! يكي از كارها اين بود كه جريان ادب و هنر و فرهنگ انقلابي را در كشور تحقير كنند و به انزوا بكشانند. اين يكي از كارهايشان بود. از جمله كارهاي مهمّي كه انقلاب كرده، يكي اين است كه يك عده عنصر فرهنگي و اديب و هنرمند و داراي اقتدار فرهنگي تربيت كرده و بحمدالله كم هم نيستند. شعراي زيادي به وجود آمدند؛ داستان‌نويسان زيادي به وجود آمدند؛ نويسندگان قلم‌زنِ دقيقِ فارسي نويسِ محكمي به وجود آمدند و بحمدالله هستند. يكي از كارهاي دشمن، اين شد كه اين مجموعه‌هاي مؤمن را منزوي كند. جوان، بي‌تجربه است. به مجرّد اين‌كه ببيند در يك دستگاه رسمي كشور -مثلاً در يك مركز فرهنگي كشور- دو نفر به او اخم كردند، به او بي‌اعتنايي كردند، او را تحقير كردند؛ در حركتش اثر مي‌گذارد و او را كُند مي‌كند. يا مثلاً وقتي ببيند كه در مجلّاتِ به‌اصطلاح ادبي و هنري كشور، چهره‌هاي مخالف با اين روش و خط را، بزرگ مي‌كنند، بر جسته مي‌كنند، تعريف مي‌كنند، اين جوان دلش آب مي‌شود و روحيه‌اش را از دست مي‌دهد. وقتي يك فيلمساز، اثرش را به مراكزي مي‌برد كه مي‌توانند از او استفاده كنند و كاري كنند كه بتواند كارش را ادامه دهد؛ اما با بي‌اعتنايي به او مي‌گويند: «نه آقا؛ ما اين را قبول نداريم. اين طورش را قبول نداريم»، و بعد در همان حال ببيند انواع و اقسام كارهايي كه از لحاظ مايه‌هاي هنري از كار او كمتر است امّا چون مايه اسلامي ندارد مورد قبول آن هاست؛ اين جوان به خودي خود، منزوي و نااميد خواهد شد. من بارها از اعماق جان، قلبم براي اين جوانان مؤمن و انقلابي، سوخته و گداخته است. بارها تأسّف خورده‌ام كه چرابايد به جوانان به اين خوبي، بي‌اعتنايي شود!؟ اين‌ها هيچ چيزشان ازآن كساني كه در جاهايي به عنوان هنرمند معروف شده‌اند، كمتر نيست. در بسياري از امور، از آن‌ها خيلي هم بهترند. اما به اين‌ها بي‌اعتنايي مي‌شود. وقتي كه انسان مطلب را به درستي كاوش مي‌كند، مي‌بيند سرِ رشته مي‌رسد به اراده خباثت‌آميزي در نقطه‌اي! مسؤولين هم متوجّه نيستند. مسؤولين فرهنگي، مردمان خوبي هستند؛ امّا در سطوح بالا، از كارهايي كه در سطوح متوسط انجام مي‌گيرد، بي‌خبرند. لذا، اين جوان، اين مجموعه جوانان و اين جريان‌ها را، نااميد مي‌كنند.

از جمله روش‌هاي ديگري كه دشمنان در مجامع جهاني به‌كار زدند، اين‌كه وقتي فيلم يا آثار و فرآورده‌هاي هنري ايران مطرح مي‌شود، كاري كه نشان از همين روحيّات انقلابي در آن باشد، مورد بي‌اعتنايي قرار مي‌گيرد! اين مجمع جهاني، مثلاً و به ظاهر، يك مجمع غيرسياسي است؛ امّا باطن قضيه، اين‌طور نيست. شما ديده‌ايد مجامع جهاني چه مي‌كنند! ديديد شوراي امنيت و سازمان ملل، با بوسني هرزگوين چه كردند! ديديد سازمان «ايكائو»، در قضيه هواپيماي ما -كه آمريكا آن را ساقط كرد(- چه كرد. آمريكايي‌ها خودشان گزارش دادند و گفتند «گزارش ايكائو با همكاري ارتش آمريكا تهيه شد»! خوب، «ايكائو» مثلاً يك سازمان بي‌طرف بين المللي است. اگر آن روز ما مي‌گفتيم «ايكائو اين گزارش را مغرضانه نوشته است»، يك عدّه مي‌گفتند: «شما خيلي بدبين هستيد. شما هم ديگر شورش را در آورده‌ايد! ايكائو يك سازمان بي‌طرف است. به آمريكا و شما چه كار دارد!» بفرماييد! حالا سه، چهار سال گذشته، خود آمريكايي‌ها اعتراف كردند و گفتند كه گزارش سازمان «ايكائو» را، ارتش آمريكا تنظيم كرده است و خلاصه اين‌كه، آمريكا در انداختن ايرباس ايراني، مقصّر نيست! مجامع جهاني، اين‌گونه‌اند.

ادامه دارد...

 برگي از تاريخ

توطئه انگلستان؛ جداسازي فرزند بحرين از مادر ايران


در دهه ي ۱۳۵۰ انگلستان كه بساط خود را از خليج فارس برچيده بود، برپايه سياست هميشگي خود و يارانش هوادار تكه تكه شدن سرزمين‌هاي پهناور و بزرگ، و تشكيل دولت‌ها و اميرنشين‌هاي كوچك بود، كه نتوانند دردسرهايي در آينده، براي آنها پديد آورند.
اين بود كه انگليسي‌ها تصميم گرفتند كار بحرين را كه سالها مانند استخواني در گلوي ايشان گير كرده و برپايه هيچ قرارداد و پيمان رسمي از ايران جدا نشده بود و حتي در دوران نخست وزيري دكتر اقبال در لايحه بودجه كل كشور، آن‌جا را « استان چهاردهم!» ناميده بودند يكسره كنند، و يك شيخ نشين كوچك و بظاهر مستقل ولي زير سلطه خود، پديدآورند.
تا آن زمان، معمولاً رفت و آمد ايرانيان به بحرين و بحريني‌ها به ايران، نيازي به گذرنامه نداشت و رواديد نمي‌خواست و حتي بهاي تمبر پست از ايران به بحرين نيز همانند بهاي تمبر پست براي پاكت‌هاي شهري داخلي ايران حساب مي‌شد.
دشواري مهم آن بود كه چگونه صورت ظاهر داستان را به شيوه‌اي بيارايند و سر و سامان دهند كه هنگامي كه مسأله آفتابي شد، مردم ايران از جدا شدن بخشي از خاك كشورشان دچار شوك و ناراحتي نشوند و نگويندكه چگونه شد كه «استان چهاردهم» را از دست داديد؟
زيرا همانگونه كه آمد، هيچ پيمان نامه و قراردادي دايربر جدا شدن بحرين در طول تاريخ وجود نداشت كه بدان استناد كنند مي‌بايست راهي را مي‌يافتند كه يك چهره ي قانوني بي‌دردسر به اين تجزيه داده شود..
در اين‌جا نيز انگليسي‌ها كه هميشه مشكل گشاي فرمانروايان ما بودند! راهنمايي جالبي كردند.

 دشمن شناسي

دشمن‌شناسي از ديدگاه امير مؤمنان(ع)


بخش دوم
2- ظالماني كه از حكومت پيشين بهره‌ها مي‌بردند، دزدي‌ها و غارت‌گري‌ها مي‌نمودند و از اين راه اموال فراواني به هم زده بودند و با سر كار آمدن حكومت عدل از اين غارت گري‌ها ممنوع گشته و به شدت با ستم آنان مبارزه شد. نام اين گروه در تاريخ اسلام «قاسطين» است. «قسط » هم به معناي عدالت و هم به معناي ظلم و عدول از حق آمده است. راغب در مفردات مي‌گويد: «قسط به معني سهم و نصيب است و هرگاه سهم و نصيب ديگري گرفته شود، قسط به آن گفته مي‌شود و اين مصداق ظلم است.»
3_ كوته‌فكران و متحجراني كه فقط ظاهري از دين را ديده بودند و حقيقت آن را نفهميده بودند و به شدت بر عقيده باطل خود استوار بودند. اينان نيز سر شورش بر حكومت مولا علي(ع) برآوردند. نام اين گروه «مارقين» است و نام ديگرشان خوارج كه بعد از داستان حكمين، در صفين بر ضد امام برخاستند و پرچم مخالفت را برافراشتند. اين واژه، از ماده «مروق» به معناي پرش تير از كمان است. گويي آنها قبلا در دايره حق بودند ولي به خاطر تحجر و ناداني و خودخواهي از مفاهيم اسلامي‌و تعليمات آن به دور افتادند. اين سه جريان مخالف را پيامبر گرامي اسلام(ص) در سخنان خود به صراحت پيش‌بيني فرموده بود: ابوايوب انصاري گويد: «امر رسول الله(ص) علي بن ابي طالب(ع) بقتال الناكثين و القاسطين و المارقين؛ پيامبر اكرم(ص) به علي(ع) دستور داد كه با سه گروه ناكثين و قاسطين و مارقين پيكار كند.» خود حضرت نيز در خطبه شقشقيه با همين نام مخالفين خود را نام برده است:«فلما نهضت بالامر نكثت طائفه و مرقت اخري و قسط آخرون...؛» تحليل و بررسي عملكرد اين سه جريان مخالف و موضع امام علي(ع) در برابر آنها، نقش ارزنده‌اي در آگاهي امت اسلامي ‌ما از جريان‌هاي مخالف نظام و نيز الهام‌بخش نحوه برخورد با آنان خواهد بود. به ياري خداوند، بر آنيم كه به تحليل اين سه جريان مخالف از ديدگاه مولا علي(ع) بپردازيم. در اين مقاله به عنوان مدخل، بحثي پيرامون دشمن‌شناسي از ديدگاه مولي تقديم مي‌داريم.
ادامه دارد...