صفحه در مكتب عرشيان

برش هايي از زندگي پيشاهنگ جهاد و شهادت

نيرالسادات احتشام رضوي همسرشهيدنواب: چند روزي بود كه با سر و وضع گلي مي آمد خانه؛ آن روز هم. اصلا سابقه نداشت. صبرم تمام شده بود.به شوخي گفتم:"خسته نباشيد آقا،امروز چقدرمزد گرفتيد؟ "سيد هم چند لحظه نگاهم كرد و خنديد.بعدها فهميدم قضيه مربوط مي شده به شيخ مهدي دولابي همسايه مان. پير بود و توان كار نداشت. ظاهرا مي‌خواسته خانه‌اش را كاهگل كند. سيد گل مي ساخته و واحدي ماله مي كشيده.

حجت الاسلام و المسلمين علي دواني: فدائيان و در رأس آنان نواب و واحدي،از لحاظ امرار معاش سخت در مضيقه بودند...مادر شهيد واحدي آنچه را كه به قول خودش براي عروسي واحدي ها (سيد محمد و سيد عبدالحسين) نگه داشته بود مانند مقدار معدودي از جواهرات; همه را به مرور ايام فروخت و خرج رفت و آمد و پذيرايي از فدائيان كرد و در آخر هيچ نداشت.خانم فخر الشريعه آل آقا مادر واحدي ها، از جمله بانوان با فضيلت و بسيار با جرأت بود و با سن بالايي كه داشت؛ هميشه به نواب كه در حكم پسر او بود"آقا"مي گفت.

فاطمه نواب صفوي فرزند ارشد شهيدنواب: پدر چه در داخل خانه و چه در خارج از خانه بسيار با محبت و مهربان بودند...مادرم تعريف مي كند يك بار من چشم درد سختي گرفته بودم. شهيد نواب تا صبح در كنار من ماند و گريه كرد و گفت:"كاش من دچار اين درد شده بودم.ايشان معناي واقعي" اشداء علي الكفار"و"رحماء بينهم"-كه سيره عملي پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم)است- را در زندگي اجتماعي پياده مي كردند.

همسر شهيدنواب: «فوق العاده روح لطيف و مهرباني داشتند.هميشه با جملات محبت آميز(با زن و بچه ها) حرف مي زدند و به همه مي گفتند:"بابا جون».

خاطره شيرين من از آقاي نواب،عبادت هاي ايشان است. خلوصي را كه من از ايشان در نماز ديدم، از احدي نديدم! يك وقت شب ها يواشكي مي رفتم روي بام كه نماز خواندن ايشان را از دور تماشا كنم. سراپاي وجودشان مي لرزيد و چنان به درگاه خدا التماس و گريه مي كردند كه انگار آخرين لحظه عمرشان است!

فاطمه نواب صفوي:«امام موسي صدر خيلي با پدرم دوست بودند، چون آقا جان، آيت ا... سيد صدرالدين صدر را خيلي دوست داشتند. ايشان هم خيلي پدرم را دوست داشتند، طوري كه وقتي پدرم به ملاقات ايشان مي رفتند،كس ديگري را در محفل خود راه نمي دادند و ساعت ها با پدرم. گفتگو مي كردند. همه خانواده صدر به پدرم خيلي علاقه داشتند. آقا موسي سه سال از پدرم بزرگ تر بودند و در دوره نوجواني و جواني،خيلي با هم مأنوس بودند».

آن زمان و مخصوصا در ديد طرفداران كساني چون كسروي روحانيت وجهه مثبتي نداشته و به اصطلاح آن ها را مرتجع مي دانستند.زماني كه پدر منتظر آمدن كسروي بودند مي بينند عده اي مشغول بازي واليبال مي شوند.اين را بگويم كه شهيد نواب ورزشكار بودند و با رشته هاي ورزشي چون ژيمناستيك،پرش، ورزش باستاني و...آشنايي داشتند.پدر با ديدن آن افراد لباس روحانيت خود را در مي آورند و به جمعشان مي پيوندند و مشغول بازي مي شوند. با چند حركت خاص ورزشي، به آنها نشان مي دهند ديدشان نسبت به روحانيت غلط است و روحانيون در خيلي از زمينه ها از برخي از آنها جلوتر هستند. بعد از اتمام بازي،كسروي مي آيد و پدر مشغول بحث با او مي شوند.كسروي كه به خيال خام خودمي خواسته همان ابتدا پدر را شكست دهد،آيه اي جعلي مي خواند و مي گويد چرا در قرآن شما اين آيه آمده است. پدر خيلي زود قرآن جيبي خود را به او مي دهند و مي گويند اين آيه را به من نشان بده و اين گونه كسروي در اين مباحثه شكست مي خورد. در همان ديدار 16نفر از پيروان كسروي به پدر مي پيوندند.اين ديدارها ادامه مي يابد و چندين جلسه شهيد نواب با او صحبت مي كنند اما در نهايت كسروي كه به بن بست رسيده بود پدر را تهديد به مرگ مي كند.»

شاه پس از ديدار با نواب صفوي به محمود جم(وزيردربار)گفته بود:«اين سيد مثل يك افسر كه با سرباز صحبت مي كند،با من صحبت كرد،انگار نه انگار كه من شاه مملكتم».

بارها از طرف شاه آمدند و گفتند:«هر مقامي غير از سلطنت بخواهيد،ما به شما مي دهيم! هر قدر پول بخواهيد،در سراسر دنيا،در اختيار شما مي گذاريم. فقط شما با ما مخالفت نكنيد، مثلا در مقابل پيمان هايي كه با كشورهاي مختلف مي بنديم، سكوت كنيد».

آيت ا... حاج سيد محمد مهدي لنگرودي:«روزي حضرت نواب به منزل ما آمدند. در ميان صحبت هايشان گفتند من به دكتر مصدق گفته ام كه حق ندارد در عيد نوروز دست زن شاه را ببوسد و دكتر مصدق به من پيغام دادند كه من نميتوانم چنين كاري كنم.در مقابل،من دو باغ گران قيمت دارم كه هركدام را شما ميخواهيد انتخاب كنيد تا به شما بدهم. حضرت نواب به اين پيشنهاد دكتر مصدق مي خنديدند».

فاطمه نواب:هيچ وقت به هيچ قشري، با نگاه تحقيرنگاه نمي كردند. ايشان حتي در مورد مراكز فحشا و زنان به فساد كشيده شده، بسيار با محبت صحبت مي كنند و مي گويند:«حكومت در قبال هدايت زنان جوان ما كه بر اثر فقر فرهنگي يا مادي به انحراف كشيده شده اند،مسؤول است و بايد موجبات اصلاح و بازگشت آنها را فراهم كند».

در ارلينگتون، فردي مرا به دكتر ابراهيم يزدي معرفي كرد. ايشان مرا بسيار تحويل گرفت و بسيار نسبت به پدرم ارادت و محبت كرد. بعد يك مرتبه گفت:«من شنيده ام سيد عبدالحسين واحدي فراماسون بوده است!»...وقتي اين حرف را شنيدم، ناگهان برافروخته و به شدت عصبي شدم، طوري كه يا آن كه حتي كلمه اي هم حرف نزدم، دكتر يزدي متوجه شد و بلافاصله عذرخواهي كرد و گفت:"شما هر سند و نوشته اي عليه اين ادعا داشته باشيد،من با كمال ميل آن را در نشريه انجمن اسلامي دانشجويان چاپ خواهم كرد!"

*ياسر عرفات مسؤول فقيد جنبش فتح: «هنگامي كه دانشجو بودم و در مصر درس مي خواندم،يك روز شهيد نواب صفوي به دانشگاه آمد و سخنراني كرد.پس از پايان سخنراني نزد او رفتم و خودم را معرفي كردم. گفتم من اهل حيفا هستم. به من گفت:«تو پسر علي هستي، اما ملتت در اسارت به سر مي برد. تو سيد حسني هستي. تو بايد دين جدت را ياري دهي. تو بايد ملت فلسطين را از چنگال اسرائيل نجات دهي،آن وقت اين جا نشسته اي درس مي خواني؟». سخنان نواب مرا تكان داد. نواب در دانشگاه "ملك فؤاد"قاهره با من صحبت كرد و من شب تمام كاغذها را پاره كردم و تفنگ به دوش گرفته و چريك شدم. نواب روحيه انقلابي را در من پديد آورد و از آن پس درس و مشق را رها كردم و وارد كار نهضت شدم.

محمد مهدي عبد خدايي به نقل از مهندس بازرگان:«بعد از مشروطيت هيچ گروهي اينگونه درخواست حكومت اسلامي نكرده است و تنها گروه فدائيان اسلام هستند كه حكومت اسلامي مي خواهند».

محمد مهدي عبد خدايي به نقل از شهيد نواب:«اين را بدانيد من مردانه مي ميرم و مرگ من براي اين حكومت گران تمام خواهد شد. مطمئن باشيد از هر قطره خون ما، نواب صفوي ديگري چون لاله خواهد روئيد و عليه ظلم اين دستگاه خواهد جنگيد».

دستور بود كه قبل از صبح دفنشان كنيم؛ هر4جنازه را. داشتيم جنازه ها را مي شستيم كه صداي ايستادن دو جيب آمريكايي حواسمان را پرت كرد.دو نفر از جيپ ها پياده شدند.آمدند بالاي سر جنازه ها.عكس هايي داشتند كه با نگاه به آنها و جنازه ها گويي در حال تطبيق عكس با اصل بودند! مطمئن كه شدند، اجازه دادند و برگشتند.

مزار شهيدان سيدمجتبي نواب صفوي و سيدمحمد واحدي در قم، خيابان امام موسي صدر، قبرستان وادي السلام و مزار شهيد حجت الاسلام و المسلمين سيد عبدالحسين واحدي در قم.حرم مطهرحضرت معصومه(س)، صحن آيينه واقع شده است.

 پيام شهيد

دل‌نوشته سردار شهيد مدافع حرم، شهيد محمدعلي الله‌دادي براي دوستان شهيدش

سردار شهيد محمد علي الله دادي روز يك شنبه 28/10/1393 در حالي كه براي بازديد از استان قُنيطره سوريه عازم اين منطقه شده بود، مورد حمله بالگردهاي رژيم صهيونيستي واقع شد و به همراه جهاد مغنيه و 5 تن از اعضاي حزب الله لبنان به شهادت رسيد.
فرازي كه مي خوانيد دل نوشته اي است از شهيدمحمد علي الله دادي كه در آن، به همرزمان شهيدش ابراز اشتياق و براي پيوستن به آن ها ابراز دلتنگي مي كند:
اگر مي خواهيم كه بهار روزهاي عظمت به سراغمان آيد؛ هر چند ياران بهاريمان رفته اند، هم آنان كه بهاري بودن را به ما آموزش دادند. به ما ياد دادند سربرزانوي زمستان ننهيم، حتي اگر خزان فتنه ها بر جغرافياي اذهان هجوم آورد و تندباد حوادث و بلاها، تن هاي خسته را دربرگيرد. آموختند اگر آه آدمي از جنس نياز باشد مي توان دروازه هاي پيروزي را گشود و تا شهر جاودانگي سفر كرد.
هيهات اگر ياد و خاطره ي ياران حماسه ساز صحنه هاي دفاع از كيان و شرف، از خاطرمان محو شود. ياد آنان كه در تاريكي شب هاي جبهه هاي غرب و جنوب زنگ دلشان به صدا درآمد، چلچله ها در بي قراري نوايشان پرواز آموختند، روزهايشان بهانه اي براي عاشقي بود و شب هايشان وسعت بودن. آنها خواهند ماند. اگر چه امروز ما در حسرت عطرهاي گم شده ي حضورشان دست و پا مي زنيم، مي دانيم روي تپه هاي صبح ظفر اثري جز رد پاي آنان نيست و روزهاي بودنشان در برابر ما به زيبايي حك شده، اگر چه مه هجرانشان تمام تنمان را گرفته اما ما را مي بينند، صدايمان مي زنند و طنين نوايشان تا ابديت جاري است.

 گوناگون

سبك زندگي شهدا


سردار شهيد اسماعيل دقايقي از زبان شهيد ابومهدي المهندس

يكي از ويژگي هاي شهيد دقايقي شجاعت او بود. شجاعت فقط به حضور او در جبهه محدود نبود. يكي از نشانه هاي شجاعت او نحوه تعامل با برادران مجاهد عراقي و اعتماد سازي متقابل با نيروهاي مجاهد بود. در حقيقت با آمدن شهيد دقايقي يك نوع اعتماد متقابل بين او و ساير نيروهاي مجاهدين عراقي به وجود آمد. ويژگي دوم شهيد دقايقي، صداقت و راستگويي او بود. صداقت او خيلي روشن و آش كار بود. آدم مخلص و فداكار بود. هر جا كه مي رفت قرآن همراه داشت. از هر فرصتي كه فراهم مي شد قرآن را باز مي كرد و قرآن مي خواند. مطلب مهمتر اين است كه شهيد اسماعيل دقايقي به مجاهدين عراقي با چشم برادر نگاه مي كرد و نه به عنوان افراد بيگانه. هر چند كه روش فرماندهي او قاطع و مقرراتي بود، ولي شكي نيست كه مجاهدين عراقي به او مانند يك برادر نگاه مي كردند. مجاهدين عراقي قبل از اين كه مطيع دستورات او باشند، او را مانند پدر و برادر خود مي دانستند. با اين وصف دل همه را به دست آورده بود. وقتي كه شهيد دقايقي را با ساير فرماندهان سپاه آن زمان كه با تيپ 9 بدر همكاري مي كردند مقايسه كنيم. مي بينيم روش و تعامل او بهتر از ديگران بود. از نظر فكري و فرماندهي و صبر و سعه صدر خيلي از ديگران بهتر بود. در آن زمان ميانگين سني نيروهاي مجاهد عراقي بين 15 تا 70 سال بود. كساني كه معاصر شهيد دقايقي بودند چه نوجوان و چه بزرگ سال احساس مي كردند كه با او روابط دوستانه و شخصي دارند. اين ويژگي و ساير ويژگي هاي شهيد دقايقي باعث شده بود كه مورد اعتماد مجاهدين عراقي قرار گيرد.